تو ماشین بودیم شوهرم نمیدونم چه کاری کرد من بهش گفتم نکن اونم گفت ولم کن بابا همیشه عذابم میدی من هنگ کردم و بدتر اینکه خواهرشوهرم همراهمون بود بعدش شوهرم بهد نیم ساعت دید من حرفی نمیزنم شروع کرد مثلا از دلم دربیاره بدترش کرد و گفت سیما همیشه پریشون به خنده و منم بیشتر عصبی شدم و گفتم یعنی چی هر چی دوست داری میگی خودت همه رو عذاب میدی پریشون هم خودتی دیگه هیچی نگفت و وقتی رسیدیم خونه اومد گفت شوخی کردم و این حرفا و.. ولی من انگار دیگه نمیتونم ببخشمش آخه من چیکاز کردم چرا اصلا گفت. دیشب هم گفتم بهش ما انداره هم نیستیم فرق داریم با هم و بعدش یه دعوای حسابی و حرفای بد بینمون. حس می کنم دیگه نمیتونم
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
منم یکبار گفتم بزن شبکه نسیم، یکهو جلو خواهرشوهرم پاشد کنترل رو کوبید زمین..اصلا شوکه شدم بعدشم اومدم قهرکنم که یعنی بیاد جلومو بگیره، نگرفت عین خیالش هم نبود..بار اول بود بعد هفت سال زندگی
بعد با کلی عدرخواهی اومد دنبالم گفتم گندی که زدی درست میکنی تا چند مدت جلو اینا مثل بت میپرستیم تا ببخشمت