نه نامزدیو بهم زدم
همون وقت که فهمیدم
ولی روزی هزاربار به خودم میگم غلط کردم قبولش کردم و اجازه دادم بیاد تو قلبم
تو همون دورانی که داشتیم باهم آشنا میشدیم یه خاستگار پولدار برام اومده بود همه چیش OK بود بهترین نقطه شهر آپارتمان داشت ماشین خوب شغل
از همسایه های قدیممون بود خیلی اصرار کردن
حتی انقدر برام ارزش قائل شد مادرش که برا اجازه خاستگاری زنگ نزد پاشد اومد ولی من خاک تو سرم گفتم نه الا و بلا این آدمو نمیخوام من با اون بیشور خوشبختم😐 ردش کردم
فهمیدم این چه آب زیر کاهیه ترجیح دادم الان یه ماه دو ماه سه ماه یه سال دو سال ده سال اذیت شم و فکرم مشغول اون عوضی باشه تا اینکه برم زیر سقف باهاش و با دوتا بچه قد و نیم قد طلاق بگیرم بشم بیوه
الان شرایط ازدواج و کیسام خیلی بهتر از اون موقع میتونه باشه