2777
2789
عنوان

داستان زندگی

| مشاهده متن کامل بحث + 782 بازدید | 60 پست

خیلی روزهای سختی بود اما سه سال تحمل کردم

تا اینکه خواهرم به شدت با مادربزرگم وپدرم

دعوا کرد وسرنلسازگاری گذاشت....

پدرم هم هر دومارو بیرون کرد ومادرم هم که

خوشحال شد امدوماروبرد البته بیشتر بخاطر

خواهرم منو هم پذیرفت...

تصمیم گرفتم برای اینکه کمتر عذاب بکشم برم سرکار

چون مادرم ازوجود من راضی نبود حتی خواهرم

را گذاشته مواظب من باشه فکر میکرد من عاشق

محسنم وبخاطر همین از ازدواجشون ناراحتم

کلا من بامحسن قهر بودم وحتی یک کلمه حرف

نمیزدم برادرم دراین مدت عاشق شد وازدواج کرد

خدامیدونه چقدر توی مراسم برادرم ازخانواده

عروس بخاطر ازدواج مادرم حرف وگوشه کنایه

شنیدیم....

خلاصه کارتوی یه کارخونه پیدا کردم وکارگر

شدم.اصلا ناراحت نبودم اتفاقا خوشحال بودم

که صبح زود که هنوز هواتاریکه میرم سرکار وغروب میام ومیخوابم ومحسن را نمیبینم

کارم خیلی سنگین ولی من اصلا به روی خودم

نمیاوردم چون دلم میخواست خودم خرج خودم

را بدم...

یک روز توی محل کار درد عجیبی توی قفسه

سینه ام احساس کردم ودیگه نتونستم کار کنم

سریع منو رسوندن اورژانس وبعد از کلی نوار و

تست معلوم شد مشکل قلبی دارم...

رییس کارخونه وقتی موضوع را فهمید عذرمنو

خواست خیلی التماس کردم اما گفت کار ما

سنگینه وبرای تو ضرر داره...

دوباره بدبختی من شروع شد

هرجا دنبال کار بودم کاری پیدا نمیشد عصبی

شده بودم اخه با دیپلم وبدون سابقه کار...

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

اونموقع ها خیلی دخترها اصلاح نمیکردن ومنم

دختر سبزه ای بودم با صورت پرمو ویک سبیل

ضایع که بخاطر همین خیلی شرکتها نمیپذیرفتن

منشی یا بازاریاب به این شکل وشمایل داشته

باشن ازطرفی مادرم اجازه نمیداد اصلاح کنم و

منم جرات نداشتم اصرار کنم چون خیلی بد دهن

بود...

ماه رمضون بود واز صبح رفته بودم دنبال کار

اما دست خالی برگشته بودم وخیلی ناراحت بودم

رفتم توی اتاق ودراز کشیدم تازه چشمام گرم شده بود که باصدای جیغ مادرم از خواب پریدم

ورفتم اتاق مادرم دیدم محسن داره مادرم را خفه

میکنه منم انقدر عصبی شدم که کنترل خودم را

از دست دادم وبهش حمله کردم وزدمش

اونم یه لقد زد زیر من وپرتم کرد

مامانم که دیگه از دستش ازاد شده بود منو بلند

کرد وبرد اتاقم ...

تا افطار از دردی که توی کمر ودلم پیچیده بود

نمیتونستم تکون بخورم اونا هم دیگه ساکت شده

بودن

موقع افطار مادرم امدو بهم گفت بیا سرسفره منم

کهرخیلی درد داشتم رفتم تا یه خرما بخورم و

بعدش یه قرص بخورم

تا دست بردم وخرما رابرداشتم محسن داد زد

من راضی نیستم از پول من چیزی بخوری....

وای این بدتر از اون کتک بود خرما راپرت کردم

توی سفره ورفتم توی اتاق حتی قرص هم

نخوردم

صدای مادرم را میشنیدم که داره باهاش بحث میکنه اما اون میگفت کسی که رو به من دست

درازی کرده جاش توی خونه من نیست...

داغون بودم جایی نداشتم برم

پدرم که ماروبیرون کرد وبعدش ازدواج کرد حتی

به من وخواهرم نگفت...

خونه فامیل هم که نمیشد رفت چندبار تصمیم

گرفتم خودکشی کنم یافرارکنم اما از عاقبتش ترسیدم که میدونستم بدتر از این خونه هست...

اون شب افطار نکردم وسحری هم نخوردم وفرداش روزه گرفتم...

صبح بلند شدم تا مثل هرروز برم دنبال کار حتی

به پرستاری سالمند هم فکر کرده بودم اما

متاسفانه رضایت ازمادروپدر میخواست که اونا

نمیدادن

محسن صبح زود بی خبر ازخونه رفته بود مادرم

فکر کرده بود رفته به خانواده اش سر بزنه

ظهر برگشتم خونه مادرم گفت هنوز محسن برنگشته گفتم نترس میاد

اما محسن دیگه برنگشت....

حدوو سه ماه مادرم همه جا دنبالش گشت حتی

پیش خانواده اش رفت واونا گفتن بی خبرن حتی

ازمادرم شکایت کردن که معلوم نیست این زن

چه بلایی سر پسرمون اورده...

چه روزها با مادرم رفتیم اگاهی وامدیم اما خبری

نشد تا اینکه یکی از بستگان محسن به مادرم خبر

داد محسن با حمایت خانواده اش رفته ترکیه

محسن گفته بود حاضره مادرم راطلاق بده اما

۲۰۰۰سکه نداره بده...

مادرم راضی شد یه مقدار ازمهریه اش رابگیره

چون دستش به جایی بند نبود وجداشد...

از اون ۲۰۰۰سکه که مادرم بخاطرش به من که

دخترش بودم پز میداد ومیگفت توبه من حسودیت میشه بخاطر همین چشم دیدن محسن را نداره فقط۱۰۰تادسکه دست مادرم را گرفت

مادرم کلا زن ولخرجی هستش وبلد نیست چطور

زندگی کنه اون پول را خورد خورد خرج کرد

منم توی این مدت کار توی تولیدی لباس پیدا

کردم خواهرم راهم باخودم بردم سرکار

البته اون راضی نبود اما شرایط زندگی طوری

نبود که به دلش راه بیاد

مادرم هم که دید مادوتا میریم سرکار راحت توی

خونه نشست وخانمی میکرد

تازه اگر یه روز چیزی باب میلش نبود فحش

میکشید به من که اره تو باعث شدی محسن بره

وزندگی منو تو نابود کردی...

خواهرم بعداز۶ماه کار کردن خسته شد واز اون

کارگاه امد بیرون

خواهرم چون از نظرقیافه خوشگل وجذاب بود

ومثل من صورتش پرمو نبود تونست خیلی زود

توی یه شرکت کار منشی گری پیداکنه اما من

همچنان کارگر تولیدی بودم

کم کم دیدم مادرم اونوبیشتر تحویل میگیره و

باحقوق اون براش لباس شیک میخره

یه بار خسته بودم واعتراض کردم اما مادرم گفت

توکارگری لباس شیک برای چی میخوای

این متشی شرکته باید مانتوهای شیک بپوشه...

دیگه بریدم من بخاطر اونا دوسال کارگری کردم

همه جور حرفی تحمل کردم اونوقت اونا اینطور

بامن حرف میزدن

از سرکار امدم بیرون و گفتم میگردم یه جای خوب کار پیدا میکنم

هرجا میرفتم بخاطر ظاهرم ردم میکردن

توی این مدت برای چندماه توی تولیدی جوراب کار کردم

خیلی سخت بود وبا اتوی های بلند جوراب همه

دستم راسوزونده بودم

تا اینکه خواهرم تصمیم گرفت صورتش را اصلاح

کنه وجلوی مادرم ایستاد ومادرم کوتاه امد

منم از این فرصت استفاده کردم ومنم اصلاح کردم

بعد ازاون تونستم توی یک شرکت مواد غذایی

کار پیدا کنم...

خداروشکر اول به عنوان منشی وبازاریاب بودم

اما انقدر ازخودم جنم نشون دادم که شدم مسئول

امور داخلی شرکت

مادرم از لجی که ازمن داشت وفکر میکرد من

زندگیش راخراب کردم همه خواستگارهای منو رد میکرد

حتی اجازه نمیداد خونه بیان وپشت تلفن ردشون

میکرد حتی یکبار توی بحقی که بینمون شد گفت

توزندگی منو خراب کردی منم نمیگذارم ازدواج

کنی تاموهات مثل دندونات سفید بشه

اما از اون طرف مدام برای خواهرم خواستگار

میامد

تا اینکه خواهرم با یکی از خواستگاراش نامزد

کرد مادرم دیگه داشت خودش را میکشت از

خوشحالی وهرموقع نامزد خواهرم میامد ازمن

توقع داشت عین کلفت پذیرایی کنم

ازطرفی خواهرم چون خیلی حساسه مدام

مواظب بود من با نامزدش حرف نزنم

منم که متوجه حساسیتهای خواهرم شدم قبل

ازامدن نامزدش کارها را میکردم وبعدکه اون

میامد میرفتم توی اتاقم وخودم را با لب تابی

که تازه خریده بودم سرگرم میکردم...

خیلی تنها بودم مادرم طوری توی گوش خواهرم خونده بود که انگار من بهش حسودی میکنم

اونم مدام بامن بحث میکرد

ازنگاهها وحرکات مادر وخواهرم خسته شده بودم

وبیشتر وقتم روتوی اینترنت میگذروندم

یه شب از سر تنهایی رفتم یاهو مسنجر تا با

بقیه حرف بزنم وسرگرم بشم

یه دفعه یه اقایی بهم پیام داد ومنم شروع کردم

باهاش حرف زدم

دیگه بهش عادت کرده بودم وهرشب توی یاهو

باهم چت میکردیم تا اینکه اون شماره اش رابهم

داد وگفت دوست داره صدام رابشنوه

البته اون توی شهر ما نبودوشهرشون تاما۵ساعت فاصله داشت...

دلم نمیخواست ارتباط بیشتر بشه چون بهم گفته

بود متاهله...

اما یک شب که مادروخواهرم رفته بودن با

نامزدش بیرون واینترنت هم قطع بود خیلی

دلم گرفته بود بهش پیام دادم

اونم خوشحال شد ودیگه ارتباط مابیشترشد...

۶ماه باهم درارتباط بودیم وکلی از زندگی هم

میدونستیم

اسم این اقامحمد بود

متاسفانه محمدباخانمش مشکل داشت وخانمش باخانواده محمد قطع رابطه کرده بود

میگفت چندساله خودم تنها توی جمع های خانوادگی میرم وخیای این موضوع عذابم میده

ازطرفی میگفت نمیتونم قیدخانواده ام رابزنم

خلاصه بعد از۶ماه یک روز محمد امد شهرما و

همدیگر رودیدیم

اصلا زیبا نبود اما مهربون ودلنشین بود همون

چندساعت کنارش حس خوبی داشتم اما بعدش

ازخودم بدم امد اخه اون متاهل بود

محمد وقتی برگشت شهرش چند روز بعد بهم

پیام داد بامن ازدواج میکنی؟

ازپیامش شوکه شدم اخه اون زن داشت

بهش گفتم شوخی جالبی نبود

گفت من دنبال وقت گذرونی نیستم واز زنم

اجازه کتبی دارم که ازدواج کنم از اول هم تورو

برای همین انتخاب کردم وامدم دیدمت به دلم

نشستی میخوام بیام خواستگاری

گفتم امکان نداره مادرم اجازه بده

گفت توبگو بله بقیه اش بامن

راستش منم ازتنهایی وفشار زندگی خسته شده

بودم ودنبال راه فرار بودم گفتم بامدرک اجازه

همسرت بیا...

بامادرم درمیون گذاشتم خدامیدونه چهدجنجالی به پا کرد اما من دیگه خسته شده بودم

ازطرفی میدونستم اگر این نشه باید تااخرعمرم

بمونم پیش مادرم وکارکنم وخرجش رابدم و

حرف بشنوم چون اون اجازه نمیداد هیچ خواستگاری به خونه بیاد

دلم روبه دریا زدم وجلوش ایستادم وگفتم منم

مخالف ازدواج توومحسن بودم اما تو گوش

نکردی الانم حق مخالفت نداری...

خلاصه راضی شد محمدربیاد خواستگاری

محمدتنها با گل وشیرینی امد واجازه نامه کتبی

روهم آورد.

مادرم گفت باید تحقیق کنم اونم گفت مشکلی

ندارم

یه روز منو مادرم رفتیم شهرمحمد اینا ومادرم

اول رفت محل کارش ومتوجه شدم رییس یکی

از بخشهای اداره هستش وبرای خودش ادم مهمیه

بهد هم رفتیم دفترخونه وازصحت اجازه نامه

خیالمون راحت شد...

اما بازم مادرم میگفت نه...

حتی خیلی تند بامحمد حرف زد وگفت اگر بازم

بیای ازت شکایت میکنم

دیگه خسته بودم وتنها راه نجاتم محمد بود

اصلا به هیچی فکر نمیکردم

خلاصه کلی بامادرم جنگیدم ودوباره محمد امد

قرارشد عقد محضری کنیم یه جشن کوچیک

بگیریم وفقط فامیل من توی جشن باشن

مادرم گفت هیچ کس نباید بفهمه محمد زن داره

همه کارها طبق دستورات مادرم انجام شد...

محمد سنگ تموم گذاشت...


حدود ده روز بعد عقدمون خانم محمد گفته بود

من ناراضی ام وحالا نمیتونم تحمل کنم

محمدم گفته بود دیگه کار از کارگذشته...

خانواده محمد هنوز خبر نداشتن وخانم محمد رفته بود خونه خواهر وبرادرش جریان را گفته

بود

اونا اول شوکه شده بودن وبعدش گفته بودن

توچند سال باما ارتباط نداشتی خودت رفتی رضایت دادی حالا امدی ازما کمک میخوای...

وقتی خانواده اش متوجه شدن از محمد خواستن

منوببره شهرش تا ببینن منو

با یه دنیا ترس ودلهره رفتم...

نمیدونستم چطور باهام برخورد میشه

اما همه منو پذیرفتن وبرام مهمونی گرفتن

انقدرهمه خوشحال بودن که اصلا من فراموش کردم زن دوم شدم

درعرض دوماه خونه گرفتیم ومن برای همیشه

امدم شهر محمد...

اصلا احساس دلتنگی وغربت نداشتم با اینکه

محمد یک شب درمیون خونه بود اما من احساس

خوشبختی داشتم چون از دست مادرم ونگاهای

خواهرم نجات پیدا کرده بودم

چون دیگه نباید جوش اجاره خونه وقسط وهزار

چیز دیگه رو داشتم

اما همه اینا دوماه بود

بعد دوماه خانم محمد سرناسازگاری گذاشت

دیگه محمد روراه نمیدادخونه یا تگر محمد

میرفت اونجا انقدر باهاش بحث میکرد که

نصفه شب محمد ازخونه میزد بیرون...


دوسال با استرس وترس گذشت

محمد بچه دار نمیشد هرجا دکتر ودرمون رفتیم

همه گفتن نمیشه...

دلم میخواست مادربشم اما نمیشد...

بعد دوسال خانم محمد مهریه اش را گذاشت اجرا

البته قبلش محمد خونه ومغازه را بنامش زده بود

که فکر نکنه من میخوام ازچنگش دربیارم

اما اون میخواست منو اذیت کنه که برم

مهریه اش را گذاشت اجرا محمد گفت قسط بندی

کنید چشم میدم اما این خانم منو راه نمیده خونه

من باید برم خونه ام

اونم چون میخواست ازمحمد طلاق بگیره مهریه اش را بخشید وطلاق گرفت

لطفا لایک کنید❤❤

از امروز ۱۳۹۹/۲/۲۷ رژیمو شروع میکنم💪💪💪        وزن شروع ۷۸.۷😑هدف اول ۷۳😍هدف دوم ۶۸🤗 هدف سوم ۶۴🙃هدف چهارم ۵۹😮هدف پنجم ۵۷🤪      من میتونم☕🎈
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2834
2835
2108