اونموقع ها خیلی دخترها اصلاح نمیکردن ومنم
دختر سبزه ای بودم با صورت پرمو ویک سبیل
ضایع که بخاطر همین خیلی شرکتها نمیپذیرفتن
منشی یا بازاریاب به این شکل وشمایل داشته
باشن ازطرفی مادرم اجازه نمیداد اصلاح کنم و
منم جرات نداشتم اصرار کنم چون خیلی بد دهن
بود...
ماه رمضون بود واز صبح رفته بودم دنبال کار
اما دست خالی برگشته بودم وخیلی ناراحت بودم
رفتم توی اتاق ودراز کشیدم تازه چشمام گرم شده بود که باصدای جیغ مادرم از خواب پریدم
ورفتم اتاق مادرم دیدم محسن داره مادرم را خفه
میکنه منم انقدر عصبی شدم که کنترل خودم را
از دست دادم وبهش حمله کردم وزدمش
اونم یه لقد زد زیر من وپرتم کرد
مامانم که دیگه از دستش ازاد شده بود منو بلند
کرد وبرد اتاقم ...
تا افطار از دردی که توی کمر ودلم پیچیده بود
نمیتونستم تکون بخورم اونا هم دیگه ساکت شده
بودن
موقع افطار مادرم امدو بهم گفت بیا سرسفره منم
کهرخیلی درد داشتم رفتم تا یه خرما بخورم و
بعدش یه قرص بخورم
تا دست بردم وخرما رابرداشتم محسن داد زد
من راضی نیستم از پول من چیزی بخوری....
وای این بدتر از اون کتک بود خرما راپرت کردم
توی سفره ورفتم توی اتاق حتی قرص هم
نخوردم
صدای مادرم را میشنیدم که داره باهاش بحث میکنه اما اون میگفت کسی که رو به من دست
درازی کرده جاش توی خونه من نیست...
داغون بودم جایی نداشتم برم
پدرم که ماروبیرون کرد وبعدش ازدواج کرد حتی
به من وخواهرم نگفت...
خونه فامیل هم که نمیشد رفت چندبار تصمیم
گرفتم خودکشی کنم یافرارکنم اما از عاقبتش ترسیدم که میدونستم بدتر از این خونه هست...
اون شب افطار نکردم وسحری هم نخوردم وفرداش روزه گرفتم...