2777
2789
عنوان

داستان زندگی

| مشاهده متن کامل بحث + 743 بازدید | 60 پست

الان پنج ساله که اون توی زندگیمون نیست

محمد مرد بسیار خوبیه وخانواده اش هم خوبن

اما من همیشه حس عذاب وجدان دارم

همیشه حس میکنم این خوشبختی حق من نیست

گاهی حتی مادرم را نفرین میکنم.... 

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

تموم شد... واقعا نمیدونم حس دلسوزی داشته باشم یا نفرت دلم براش میسوزه وازش متنفرم که زن دوم شده و ...

من که حس بدی نداشتم بهش

چون زنش اجازه کتبی داده و حتی شوهرش هم خونه و مغازه هم به نامش زده یعنی هیچ تحت فشار و از روی ترس نبوده که رفته اجازه نامه داده دست شوهرش


لایک لطفا

گرگ هر شب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند باز میگشت...شبی گرگ را ناراحت دیدم...با لاشه یک آهو در دهان به گله آمد!گرگ های گله شاد از این شکار او...پرسیدند چرا ناراحتی گرگ؟!!گفت:شبی در سیاهی بیابان چشمانش را دیدم؛دلم را ربود!هر شب به خواست پایم که نه به خواست دلم میرفتم تا تماشایش کنم...امشب محو تماشایش بودم که شنیدم صدای سگان ولگرد را؛دویدم...پریدم...زیر گلویش را گرفتم و دریدمش!!آنچنان دوستش داشتم که نمیخواستم ”سهم دلم”نصیب”سگان ولگرد”شود...
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز