رفتم جلو روبه مادرم با همان حال گفتم
این حرفها چی بود؟
مادرم که همیشه عادت داشت دراین مواقع برای
اینکه توضیحی نده طلبکار باشه با حالت طلبکارانه گفت محسن ازم خواستگاری کرده.
من که هنوز دلم نمیخواست حرفهایی که شنیده
بودم را باور کنم گفتم از تو؟
ولی گفتی محسن منو میخواد وبخاطر منه که
هرروز اینجاست...
با همان حالت طلبکارانه گفت ولی تو ازش
متنفری درضمن مادرش تورا میخواست خود
محسن منو میخواد ومنم میخوامش....
دیگه تموم شد وانگار همه چیز دروجودم فرو
ریخت روبه مادرم گفتم ولی من حتی با اینکه
بخواد با شما ازدواج کنه مخالفم ونمیتونم
اونوتوی خونه تحمل کنم....
گفت ولی من نیاز به اجازه تو ندارم....
تموم حسم به مادرم تبدیل شد به نفرت وحس
نفرتم نسبت به محسن چندین برابر شد....
محسن از مادرم ۸سال کوچکتر بود وبخاطر همین
خانواده اش مخالفت میکردن وراضی نبودن
اما از اونجا که مادر من خیلی با سیاست بود با
محسن نقشه کشیدن که بی خبر از خانواده
محسن برن توی شهری که برادرم کار میکرد عقد
کنن...
نزدیک کنکور بود ومن اصلا دیگه از نظر روحی
امادگی نداشتم حتی امتحانهای اخر را خیلی بد داده بودم
یه روز صبح به طور یواشکی بامادرم محسن وخواهرم رفتیم شهر برادرم...
من فکر میکردم برادرم مخالفت میکنه واینطوری
این اتفاق نمیافته
اما ای دل غافل که اون از خداش بود تا اینطوری
خیالش راحت بشه دیگه نخواد پولی به ما بده
خودش محضر پیدا کرد و روز عقدشون من حاضرم نبودم که برم دنبالشون ومستقیم جلوی
محسن گفتم من از این متنفرم وحاضر نیستم بیام
اما مادرم از قبل برادرم راپر کرده وبا سیلی
برادرم مجبور شدم همراهشون برم
هرلحظه از خدافقط طلب مرگم را داشتم
مادرم شاد بود۲۰۰۰سکه مهر کرد وعقد کرد
شب هم همون شهر هتل گرفتیم انقدر نفهم بود
که یه اتاق برای چهارنفرمون گرفت
برادرم که خودش خونه مجردی با دوستاش
داشت وماهم هتل موندیم
اونشب بدترین شب زندگیم بود وقتی من اروم
زیر پتو گریه میکردم وصدای عشق بازی اون دوتا
را میشنیدم....