2777
2789
عنوان

داستان زندگی

743 بازدید | 60 پست

این داستانی که میگذارم را توی پرونده های مرکز مشاوره 

خاله ام خوندم مربوط به چندسال پیش هستش اما وقتی اینارو خوندم فقط اشک ریختم وحس دوگانه به این خانم پیدا کردم

نمیدونم ازش متنفر باشم یا دلم براش بسوزه

خاله ام میگفت تا اخرین جلسه مشاوره این زن فقط اشک ریخته وخودش از خودش متنفر بوده

میخوام اینجا بگذارم تا بخونید شاید کسی درشرایط این خانم باشه....

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

یکی که حس میکنه داستانش مسخره هست منم لایک کنه

به اینا نگاه کنید 😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐اینام به شما نگاه می کنن نه؟ خیلی جالبه منم اولش باورم نمیشد😂‏

هستی هستم

یه دختر از یه خانواده پنج نفره

فرزند دوم ودختر اول خانواده.خانواده ای که هیچ وقت توش مهر ومحبت را ندیدم وهمیشه از بچگی شاهد دعواهای بین پدرومادرم بودم.

شاهد کتک خوردنهائ مادرم وخشم وعصبانیت پدرم

پدرم تحصیلکرده بود وبیرون از خونه معروف بود به خوش اخلاقی وخنده روبودن اما توی خونه طوری رفتار میکرد که ما ازش میترسیدیم

هرموقع صدای ماشینش را میشنیدیم غصه دلمون را میگرفت که دوباره امد خونه...

مادرم توی سن۹سالگی عروس شده بود وچون به اجبار مادرش با پدرم ازدواج کرده بود هیچ علاقه ای بهش نداشت وهیچ وقت ندیدم به پدرم محبت کنه یا حرف عاشقانه بزنه

برعکس همیشه از بچگی توی گوش ماخوند که پدرتون ادم بدیه ومن یه روزی ازش جدامیشم

همیشه میگفت بخاطرشماها موندم وروزی که شماها بزرگ بشین من میرم

سال دوم دبیرستان بودم که اون روز رسید

ظهر که از مدرسه امدم خونه شنیدم که پدرومادرم ازهم جداشدن وپدرم داشت وسایلش را جمع میکرد که بره شهر خودش پیش مادرش

اونموقع نمیفهمیدم که چه اتفاقی افتاده وتازه خوشحالم بودم که پدرم میره وما دیگه راحت میشیم...

ای وای از بی عقلی...

اول بدبختیها وشروع سختیها بود

برادرم سرکار میرفت وحقوق خوبی داشت اما دوست نداشت خرج ماروبده یه مدت تمام خرج ومخارج را میداد اما از یه جایی برید وگفت میخواد برای کار بره شهر دیگه وخودمون باید تلاش کنیم...

مامانم تاوقتی پدرم بود اصلا کار نکرده بود ودست وپای سرکار رفتن هم نداشت

یه مدت منشی یه شرکت شد و نتونست بمونه بهش برمیخورد چای بریزه وجارو کنه...

یه مدت ویزیتور شد اما دراپدش خوب نبود...

خلاصه زندگی به سختی میگذشت تا اینکه با یکی از همسایه ها دوست شدیم ومدام در حال رفت وامد بودیم

اونموقه من پیش دانشگاهی بودم ودلم میخواست کنکور قبول بشم ولی همیشه فکرم درگیر مسایل خونه بود واجاره خونه چی میشه ومخارج خونه...

از رفت وامد همسایه هم اصلا راضی نبودم دوتاپسر داشت ومدام خانوادگی یاخونه مابودن یامارو دعوت میکردن ومن اصلا ازشون خوشم نمیامد

اما مادرم از این رفت وامد راصی بود خواهرم هم تابع مادرم بود ومن تنها کاری نمیتونستم بکنم

یه روز که به مادرم اعتراض کردم وگفتم خسته شدم از رفت وامد اینها ونمیتونم درس بخونم بهم گفت برای محسن پسر بزرگشون ازت خواستگاری کردن وخیلی تورو میخواد واینا بخاطر این مدام میان

من که از این آقامحسن به شدت متنفر بودم سریع گفتم نه .

به مادرم گفتم که ازش متنفرم ودرضمن میخوام درس بخونم ودانشگاه برم

مامانم هم گفت باشه من که تورا به اون نمیدم اما توی همسایگی خوب نیست مستقیم بگیم نه صبر کن اروم اروم بهشون میگم...

اما این اروم اروم گفتنها چندماه طول کشید ومادرم مدام برای اینکه من از رفت وامدها اعتراض نکنم بیخ گوشم میخوند محسن دوستت داره مامانش دوستت داره خانواده خوبی هستن....

کم کم داشت نظرم عوض میشد وداشتم بهشون فکر میکردم که اون اتفاق شوم افتاد...

خردادماه بود ودرگیر امتحانهای پیش دانشگاهی بودم واز یک طرف هم استرس کنکورداشتم که آیا

قبول میشم یانه....

از طرفی هم جنگ بین نفرت ودوست داشتن محسن دروجودم شکل گرفته بود ومونده بودم که باید چه کنم...

تازه از جلسه امتحان برگشته بودم خونه وداشتم پله هارابالا میرفتم که پشت در ساختمون صدای مادرم ومحسن راشنیدم...

مادرم باحالت بغض به محسن میگفت حالا که

پدرت از رابطه ها ماباخبرشده باید زودتر عقد

کنیم ومن اجازه نمیدم اونا تورا ازم بگیرن...

محسن هم میگفت پدرم اصرار داره من از این

شهر برم تا تورا فراموش کنم...

این حرفها توی سرم پیچید و بدنم سردشد یعنی

مادرمن با محسن...

نه اصلا امکان نداره مادرم میگفت محسن عاشق

من شده واصرار به ازدواج با من رو داره ولی حالا....

توی برزخ بودم که در باز شد ومحسن ومادرم منو

دیدن

محسن سریع پله ها را رفت پایین ومادرم هم

بدون حرفی رفت داخل اتاقش

من که شوکه شده بودم رفتم داخل بدنم میلرزید

صدام از بغضی که توی گلوم بود میلرزید

اما باید حرف میزدم

رفتم جلو روبه مادرم با همان حال گفتم

این حرفها چی بود؟

مادرم که همیشه عادت داشت دراین مواقع برای

اینکه توضیحی نده طلبکار باشه با حالت طلبکارانه گفت محسن ازم خواستگاری کرده.

من که هنوز دلم نمیخواست حرفهایی که شنیده

بودم را باور کنم گفتم از تو؟

ولی گفتی محسن منو میخواد وبخاطر منه که

هرروز اینجاست...

با همان حالت طلبکارانه گفت ولی تو ازش

متنفری درضمن مادرش تورا میخواست خود

محسن منو میخواد ومنم میخوامش....

دیگه تموم شد وانگار همه چیز دروجودم فرو

ریخت روبه مادرم گفتم ولی من حتی با اینکه

بخواد با شما ازدواج کنه مخالفم ونمیتونم

اونوتوی خونه تحمل کنم....

گفت ولی من نیاز به اجازه تو ندارم....

تموم حسم به مادرم تبدیل شد به نفرت وحس

نفرتم نسبت به محسن چندین برابر شد....

محسن از مادرم ۸سال کوچکتر بود وبخاطر همین

خانواده اش مخالفت میکردن وراضی نبودن

اما از اونجا که مادر من خیلی با سیاست بود با

محسن نقشه کشیدن که بی خبر از خانواده

محسن برن توی شهری که برادرم کار میکرد عقد

کنن...

نزدیک کنکور بود ومن اصلا دیگه از نظر روحی

امادگی نداشتم حتی امتحانهای اخر را خیلی بد داده بودم

یه روز صبح به طور یواشکی بامادرم  محسن وخواهرم رفتیم شهر برادرم...

من فکر میکردم برادرم مخالفت میکنه واینطوری

این اتفاق نمیافته

اما ای دل غافل که اون از خداش بود تا اینطوری

خیالش راحت بشه دیگه نخواد پولی به ما بده

خودش محضر پیدا کرد و روز عقدشون من حاضرم نبودم که برم دنبالشون ومستقیم جلوی

محسن گفتم من از این متنفرم وحاضر نیستم بیام

اما مادرم از قبل برادرم راپر کرده وبا سیلی

برادرم مجبور شدم همراهشون برم

هرلحظه از خدافقط طلب مرگم را داشتم

مادرم شاد بود۲۰۰۰سکه مهر کرد وعقد کرد

شب هم همون شهر هتل گرفتیم انقدر نفهم بود

که یه اتاق برای چهارنفرمون گرفت

برادرم که خودش خونه مجردی با دوستاش

داشت وماهم هتل موندیم

اونشب بدترین شب زندگیم بود وقتی من اروم

زیر پتو گریه میکردم وصدای عشق بازی اون دوتا

را میشنیدم....

همون شب تصمیم گرفتم ازپیش مادرم برم

گفتم میرم باپدرم زندگی میکنم....

فردای اون شب راهی شهر زادگاه مادرم شدیم

همه خانواده مادرم ازما روبرگردوندن فقط

مادربزرگم اجازه داد بریم خونش...

من وخواهرم اونجا موندیم ومامانم ومحسن

رفتن تا وسایلمون را از خونمون جمع کنن وبیارن

من پیش همه خانواده مادرم اعلام کردم که با این

وصلت مخالفم ونمیمونم

همه موافق بودن که دوتا دختر درست نیست کنار

یه پسرجوون زندگی کنیم اما خواهرم به شدت

طرفدار مادرم بود ومیگفت از پیش مادرم تکون

نمیخوره

خلاصه من بعد از اینکه مادرم وسایلش رااورد

بهش گفتم ورفتم پیش پدرم

اونم انگار از خداش بود وهیچ مخالفتی نکرد

پدرم با مادربزرگم زندگی میکرد واونجا دنیای

حرف وکنایه بود ولی هرچی بود بهتر از دیدن

قیافه محسن بود...

اونجا مادربزرگم واطرافیان با گوشه وکنایه هر

روز دلم رت میشکوندن واز طرفی هم پدر سختگیر وبدبین ومتعصب....

خلاصه پدرم به زور خواهرم راهم اورد پیش

خورش اما خواهرم که دوست نداشت بیاد واین

ماجرا را ازچشم من میدید مدام بامن جنگ ودعوا داشت

هرروز به مادرم زنگ میزد وباهاش حرف میزد اما

مادرم حتی سراغ منو نمیگرفت چه برسه بخواد باهام حرف بزنه...

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز