این داستانی که میگذارم را توی پرونده های مرکز مشاوره
خاله ام خوندم مربوط به چندسال پیش هستش اما وقتی اینارو خوندم فقط اشک ریختم وحس دوگانه به این خانم پیدا کردم
نمیدونم ازش متنفر باشم یا دلم براش بسوزه
خاله ام میگفت تا اخرین جلسه مشاوره این زن فقط اشک ریخته وخودش از خودش متنفر بوده
میخوام اینجا بگذارم تا بخونید شاید کسی درشرایط این خانم باشه....