شب قبلش اینستا نصب کردن و دوستا همدیگر رو فال و کردیم تا پاسی از شب ساعت ۱۲ ک شد رفتم بخوابم خوابم نمیبرد خانواده میگن ت صبح ناله میکردی صبحش ک بیدااااارم کردن انکار بیدارم کردن برای اعدام کردن
به مامان بابام گفتم خدا ازتون نگدره ک منو اینجوری کردین
بعد اونجا رفتیم و اینها سر جلسه کنکور یکی میگفت دانش آموزان بند شماره فلان من قلبم میومد تو دهنم
ولی بعدش خیلی خوب بود خوب داده بودم یه احساس رهایی و آرامش داشتم فرداش هم رفتیم برام گوشی گرفتیم