ی دختر مهربون بود و ساده بنظر میومد پسر عمه م گفت عاشقش شده خوشکل بود و مادرش فوت شده بود یکم مخالفت کردن عمه م و اینا بعد تسلیم شدن و ازدواج کردن؛؛ ی دختر ناز و بامزه بدنیا اورد بعد چن سال ی پسر ولی دیگه تو خرجا کم میوردن؛؛ رفت خونه عمه م زندگی کنه (طبقه بالاش) که عمه م هواسش به بچه ها باشه و خودش تو ی مغازه لباس فروشی کار کرد بقیه ش از زبون دختر عمه م