منو جاریم خوبیم باهم میریم میایم
البته بارها شده که سر اون منو شوهرم دعوامون شده حتی یه بار گفت بخاطر اون طلاقت میدم
نمیدونم سرعصبانیت بوده یا چیزی البته منم ازخجالتش دراومدما بعد اون حرفش
ولی حدود دوما اینا پیش شوهرم وبرادراش داشتن توی حیاط کباب درست میکردن من حوصلم سررفت رفتم توی حیاط بعدش شوهرم رفت خونه من حدود به ربع بعدش رفتم خونه دیدم توی اشپزخونن ودارن اروم حرف میزنن اصلا متوجه نکردم خودمو وشوهرم بعدش رفت حیاط
چند شب پیش دعوتشون کردم یه دفعه دخترش برگشت گفت زن عمو مامان وعمو از در مدرسه اومدن دنبالم ومنو بردن خونه چرا شما نیومدین بعد برادرشوهرمو نگاه کردم اونم جا خورد گفت کی؟؟چرا باهم؟؟ زنش گفت چیزه زنگ زدم بهت جواب ندادی زنگ زدم س... اومد دنبالم رفته بودم بیرون نتونستم راه برم(حاملس)
حالا هروقت من میگم حوصلم سررفته میرم خونشون بشینم شوهرم سریع میگه نمیخواد بری