من از همون بچگی تا دبیرستان عاشق یکی از پسرای فامیلمون بودم. ۷سال ازم بزرگتر بود ولی من خیلی دوسش داشتمو همیشه تو دلم نگهش داشته بودم و بهش فکرمیکردم . هیچوقت یادم نمیره تو کتاب های کنکور اول اسمش رو مینوشتم همش ولی هیچوقت به روم نیاوردم و همیشه مغرور بودم. یه مدت بیخیالش شدم و از فکرکردن بهش کم کردم. امشب مادرش زنگ زد قرار خواستگاری بزاره. رسما خشکم زد. دنیا خیلی عجیبه. واقعا نمیدونم حسم بهش چیه الان
منم از ۹ سالگی پسر همسایمونو دوس داشتم اون زن گرفت من شوهر کردم اون طلاق داد من طلاق گرفتم.اون از من متنفر بود من عاشقش بودم.اون عاشقم شد من عاشقترش شدم. الان حالتو میفهمم دوست عزیز.قلبم داره تند تند میزنه وقتی تاپیکت رو دیدم