من از همون بچگی تا دبیرستان عاشق یکی از پسرای فامیلمون بودم. ۷سال ازم بزرگتر بود ولی من خیلی دوسش داشتمو همیشه تو دلم نگهش داشته بودم و بهش فکرمیکردم . هیچوقت یادم نمیره تو کتاب های کنکور اول اسمش رو مینوشتم همش ولی هیچوقت به روم نیاوردم و همیشه مغرور بودم. یه مدت بیخیالش شدم و از فکرکردن بهش کم کردم. امشب مادرش زنگ زد قرار خواستگاری بزاره. رسما خشکم زد. دنیا خیلی عجیبه. واقعا نمیدونم حسم بهش چیه الان
دخترا رو نمیدونم چون خودم انقدر بد بختی داشتم عاشق نشدم ولی مردا هیچ وقت و هرگز حتی بعد ازدواجم یک گوشه قلبشون عشق اول هست .... ببین اون گوشه قلبت حسی هست ؟ ارزش داره؟ لیاقت داره؟ بعد تصمیم بگیر کامل با احساست جلو نرو
یادگرفتم روی پای خودم وایسم چون موقع سختیا دیگه کسی دورم نیست
چیزی نمیگم چون دلم خیلی از این دنیا پره...میخوام ازت هر چی بگم بغضم گلومو میبره...آدم یوقتا از خودش بی حرف باید بگذره...این روزهای آخرو ساکت بمونم بهتره...