من از همون بچگی تا دبیرستان عاشق یکی از پسرای فامیلمون بودم. ۷سال ازم بزرگتر بود ولی من خیلی دوسش داشتمو همیشه تو دلم نگهش داشته بودم و بهش فکرمیکردم . هیچوقت یادم نمیره تو کتاب های کنکور اول اسمش رو مینوشتم همش ولی هیچوقت به روم نیاوردم و همیشه مغرور بودم. یه مدت بیخیالش شدم و از فکرکردن بهش کم کردم. امشب مادرش زنگ زد قرار خواستگاری بزاره. رسما خشکم زد. دنیا خیلی عجیبه. واقعا نمیدونم حسم بهش چیه الان