شوهری ک همیشه همه جا مثل یه کوه پشتم بود میتونم بگم یکی از بهترین حامیانم بودو بعد از زایمانم از دست دادم کلا محبتش عشقش همه چیزش رفت مثه اینکه جادو شده باشه ما ی ۶ ماه مونده بود که خونمونو بسازیم از اونجا که قرداد خونمون به پایان رسید مامانم ک ی شهر دیگه بود به شوهرم گفتم بریم خونه بابات
شوهرم اوج بداخلاقی بچه اصلا نمیخوابید جرات نداشتم باهاش حرف بزنم فورا مادر شوهرم دخالت میکرد نگو پشت در اتاق گوش وایمیسه باورتون میشه یک هفته تمام عکس شوهرم بغلم بود خودشم کنارم کلا نسبت به هم سرد شده بودیم تا اینکه یه روز رسیدو من
عکس عممو گذاشتم استوری بگم که پسر عمم خواستگار خواهر شوهرم بوده و قسمت نشد ازدواج کنن بعد هردوشون ازدواجم کردن و خواهر شوهرم بچع داره خواهر شوهرام شروع کردن به فهشو بدو بیراه گفتن به خوانواده پدریم قبلا قیافه عممو مسخره میکردن من اهمیت نمیدادم خیلی فهشاشون افتضاح بود دیگه اون شب من دعوا راه انداختمو رفتم خونه خالم
دعوامون خیلی اوج گرفت منو کلا پیش شوهرم خراب کردن منم ک بچه بودم دفاع کردنو بلد نبودم فقط جیغ میزدم اوناهم زبون باز رفتم قهر دیگه زنگ زدم به بابام گفتم بیا تکلیف منو روشن کن بخدا قسم تو مدت بارداریم یه کلمه از مشکلاتمو ب خانوادم نگفتم همش تو دلم موند پدر شوهر افتاد ب التماس بنده خدا خیلی آقاس دختراشم دعوا کرد ک خفه شن منم خواهر شوهرمو تهدید کردم گفتم دست از سر زندگیم بر نداری همه چیو به شوهرت میگم دیگه دهنشو بست
همزمان با مشکلات منو خانواده شوهرم بابام مریض شد در حد مرگ رفتو برگشت تو این مدت شوهرم گفت تا وقتیکه خونه کامل آماده بشه میبرمت خونه بابات راحت باشی همه فشارا روم جمع شدن افسردگی خیلی شدید گرفتم ولی کو همدمی که مثل کوه پشتم باشه حرف بقیه هم که نیش نگفتم اومدم شهر شوهرم برا زایمان این وسط وقت زایمان ک من یک هفته تمام میرفتم دکتر و برمیگشتم مامانم اومد پیشم منو بزور برد خونه برادرم میگفتم خونتون راه پله داره برات خطرناکه که بعد زایمان با این حال ک بچم تو بیمارستان بود تناا خونه داداشم بودم زن داداشم یه شب از خونه بیرونم کرد
خلاصه تر بگم بعد کلی تلاش درطول ۳ سال تونستم زندگیمو برگردونم به روال قبل از اونجا ک من حتی به ک.ان.دوم هم حساسیت دارم به طور کاملی اتفاقی حتی پری هم میشدم فهمیدم ک دوماهه باردارم ولی این یکی خیییییییلی بدتر از قبلی بود بچم چهار ماه تمام در ب در بود نه مادری میدید ن محبتی از مادر منم ک جنازه بودم معدم دمارمو درآورده بود خوبی هم در کارش نبود به سرم بند بودم تو خونه بیمارستانم نمیرفتم در حدی ک کل دیتامینا بدنم صفر شد هرکی منو میدید برام دعا میکرد فقط زنده بمونم