دیروز غذا به اندازه دو روز درست کردم چون شبکار بودم که فرداش وقتی اومدم بتونم بخوابم شوهرم بهم لگد زد تو پهلوم میگه پاشو دوباره غذا درست کن تکراریه
دیگه خسته شدم لباسم پوشیدم بارون هم میومد خونه مادرم شهرستان ، گفتم هر جور شده باید برم دیگه با تاکسی بین راهی ها اومدم
شوهرم بیکار شده میخوان تعدیل نیرو کنن هرچی میشه عصبانیتش سر من خالی میکنه
دیگه نمیتونم تحمل کنم
مامانم گفت گذشت کن اما من اگه دنیا هم بهم بدن دیگه نمیتونم واقعا