خدایا خیلی تنهام دستمو بگیر بهم ارامش بده.میگن هروقت تنهاشدی هروقت دلت ناارومه بگو الا بذکرالله تطمعن القلوب ولی دلم اروم نمیگیره ۱۸سالگی بابام رفت زندان اونجامرد تنهاشدم سرکار رفتم توی چشم هر نامحرمی مثل مرد کار کردم جلوی مرداطی زدم چایی دادم به مردم غرورم شکست ولی تورو از یاد نبردم بخاطر فوت بابام درس نخوندم بخاطر بی پولی درس نخوندم قید عشقمو زدم یعنی اون رفت منو دیگه نخواست.کارکردم برادرم سختی نکشه مادرم سختی نکشه خواهرم دوشیفت کارکرد درس بخونه .....خدایاحقم این نیس خدایاصبرم کمه بابدبختی جهیزیه خریدم درست بعد۸سال سختی داشتم ارامش میگرفتم عمه هاموگرفتی عموموگرفتی پسرعمه اموگرفتی .....دیگه تحمل ندارم خداامتحانم نکن منوبه حال خودم رهانکن حالم خرابه