یه آشنایی داشتیم وقتی کوچیک بودیم یعنی هیچ حیوانی از دستش در نمی رفت
بچه بودم می دیدم حتی اطرافیان از دستشون به تنگ اومده بودند
مثلا حیاط نداشتن حیوان کسی میاومد تو حیاطشون دیگه تمام اول گوشش رو می بریدند بعد می بستش تا تو گرما جون بده آبم نمیدادن بهش به چشم خودم دیدم
یا اینکه حیوان میرفت میزدنش مامانم یه گوسفند داشت اون موقع ها بچه داشت تو شکمش زدن کشتن
خیلی چیزا بخوام بازگو کنم حتی معذرت میخوام فلفل تو بدن حیوان می کردند
نوه اش سرطان گرفته
دو تا عروساش سرطان گرفته
یکی از نوه های بیماری نادر داره
میگن حق حیوانات خیلی بده
بخوام بگم زیاده