2777
2789
عنوان

کلید اسرار

| مشاهده متن کامل بحث + 741 بازدید | 88 پست

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

یکی زن اولش بچه دار نمیشد ، چشماشم حالت لوچ داشت، مرده خودشم ناقص بودا ولی با زیر پانشینی خواهرش رفت ...


من بخوام بگم خیلی زیادن  


یکی از آشناهامون عروسشون معمولی بود خانواده شوهرش خوشگل بودند  همیشه مسخره اش میکرد خواهر شوهرش  از بس خوشگل بود خواهر شوهره یعنی نصف شهر عاشقش بودند هی نازش بیشترمیشود مامانش مغرور شده بود هی میگفت دخترم آخر یه شل میگیره باورتون نمیشه شوهرش پاش شَل

آره زیادن، ولی اونی که باید نمیفهمه، ظالم به ظلمش همچنان ادامه میده


می فهمن به روشون نمیارن

 یکی از آشناهامون خیلی پولدار بود تمام کاراش به ظلم می کرد

یعنی پول کارگر بعد اتمام کار نمی داد

 کارگر افغانی میگرفت چاه می کندن براش بعد می زدشون پول نمیداد میگفت زنگ میزنم بیاد پلیش بگیرتتون

 اونام از ترس می رفتن

 حتی یکی از کارگرهاش به بابام گفته بود حق الناس به گردنش حق الزحمه کار من نداد بعد اتمام کار گفت من گفت بیای کارگری

خیلی زیاد

این اواخر یه سگ رو زد پاش نصف کرد سگه هنوز بعد 3-4 سال زنده اس دیدمش 

بعد کمتر از چند ماه از بالا افتاد همون جا که سگه رو زده بود پاش شکست تا کی رو تشک  خوابید

جدیدا هم افسردگی گرفته ملک و املاکش رو. نمی تونه اداره کنه

آره خیلی فک روز عروسیش


چند سال خشک سالی شد تمام باغات خشک شد بعد دوتا از اشناهامون وضع مالی اشون خوب بود چاه زدند آب به بقیه نمدادن باغاتشون خیلی سرسبز بود 

چند وقت بعد باغات یه مرض گرفت تر و خشک همه  از بین رفت مال همه حتی اونااا

خودتم تعریف کن چرا دلتنگی ای

اولا هر کی ظلم کرده فعلا ندیدم چیزیش بشه دوما تازگیا هم یکی دلمو شکوند ولی فعلا که خوشه اصلا نمیتونم فراموش کنم کارشو آرامش ندارم اصلا 😔

ای کاش از چرخ گردونه زندگی خودمون هم بگیم فقط دیگران رو مثال نزنیم 


من خودم رو ماهواره  حساس بودم یعنی اینقدر بدم می اومد رفتم ماه رمضان خونه همسایه مون برگشتم گفت دلشون خوشه روزه ان؟؟؟؟ فیلم ترکی لختی دارن نگاه می کنند خیلی حقیقتش بدم می اومد یکبار رفتم خونه مامانم  برگشتم شوهرم ماهواره نصب کرده بود یعنی همیشه مثال زدم و میگم که خدا نشونم داد

البته خودم مخالف بودم خیلی کانال ها بسته اس فقط چند تا کانال مجاز بازه شبکه های جم

 ولی از زمان کودکی تا الان سعی کردم کسی رو مسخره نکنم

 خیلی مراقبم 

خیلی سعی می کنم دلی رو نشکنم

حیوانی رو اذیت نکنم

 مال کسی رو نخورم

 حتی کارم در رابطه با دانشجوهاست همیشه حق الزحمه رو دیر میدم یا کم میگیرم میگم خدا ازم راضی باشه

اولا هر کی ظلم کرده فعلا ندیدم چیزیش بشه دوما تازگیا هم یکی دلمو شکوند ولی فعلا که خوشه اصلا نمیتونم ...


چند سال پسش یکی هی دلم میشکست  خیلی یعنی منم فقط سکوت و گریه گذشت بعد 5-6 سال خیلی  وضعش خرابه یعنی کارش خیلی گریه اس فقط

بگذر حق الناس خود خدا میگیره

بگذر و ببخش

من از خودم شروع میکنم من با تمامه وجود به این پی بردم که اصلا ابرو کسی رو نریز م که شاید اون طرف تو خلوت خودش توبه کردهو من خبر ندارم و با ریخت ابروش ..........

من یه بار دختر خواهرر شوهرم یه کاری انجام داد که فقط من دیدم کاری که تو عرفو شرع کلا ناپسنده 

من و خواهر شوهرم که شدیدا با هم بد بودیم و البته همیشه کرم از اون بود منم کینه کردم و اون اتفاقو فاش کردم وابرو اون دختر ریخت به سال نکشید خدا شاهده به سال نکشید همون اتفاق برا دختر خودم افتاد و متاسفانه همه فهمیدن و همون ابرو ریزی پیش اومد من از اون روز سرم بره ابرو کسی رو نمیبرم بدترین چیزارم ببینم چشممو میبندم انگار ندیدم یکی هم بگه فلان چیزو دیدی  یا شنیدی میگم نه دیدم نه میخوام بشنوم 

من خیلی توبه کردم و چون نمیتونم حلالیت بگیرم فقط برای خودشو دخترش دعا میکنم 

بچه ها یادتون باشه گناه و اشتباه دیگران رو با بچه هاشون تلافی نکنید من کارهای خواهر شوهرم رو با دخترش تلافی کردم و جوابشو دیدم اتفاقی که امکان داره برای خیلی دخترا و پسرا بیوفته رو حسابه جوونیو نادانی 

خدایا عاقبت همرو به خیر کن تو بزرگی ستار العیوبی 

میشه برا حاجت دلم یه صلوات بفرستید تمنا میکنم 💟
ای کاش از چرخ گردونه زندگی خودمون هم بگیم فقط دیگران رو مثال نزنیم


من راهنمایی بودم با زن داداشم  که از شهر دیگه بود یعنی فامیل نزدیکه ولی شهرشون دور بود و به درستی محل ما رو نمیشناخت ما رفتیم جایی  یعنی برادرم کشاورزی داشت با یکی از فامیلمون  ما و زن داداشم مثلا رفتیم کمک بدیم  کارمون تمام کردیم اومدیم ولی خب تجربه نداشتیم  با زور و زحمت تمام کردیم اومدیم عمه ام و دختر عموم چند ساعت بعد برگشتن دیدم مامانم اومد گفت با کی حرف زدین؟؟؟؟؟؟ گفتم چی؟؟؟؟ گفت عمه ات گفته اونا از ما زودتر رفتن تا با پسرها حرف بزنن یعنی مخم سوت کشید لامصب من هیچ زن داداشم شوهر داشت و اصلا اونجا رو نمیشناخت به مامانم گفتم بخدا من روحمم خبر نداره مامانم باور کرد گفت گفتن جلوشون بگیر وگرنه به داداشش میگیم  کوچیک بودن نفرین کردم دختر عموم زندگی خوبی نداره  چون زیاد تهمت می زنن با عمه ام  خیلی خییلی به حدی که دوست ندارم به حرفاشون گوش بدم و تو جمع اشون باشه من بخشیدم ولی خدا نمیگذره از حق الناس

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792