سه روز ب مهمونی خواهر شوهرم ک باهاش صمیمی بودم نسبت ب بقیه بهم زنگ زد و گف بیا خونم
اونروز باشوهرم بحثم شده بود و با اینکه حال خوبی نداشتم رفتم
رفتم و چیزایی شنیدم ک بدنم سر شد مردم و زنده شدم و دم نزدم
خلاصه ش اینکه گف اینه بین اطلاعات ظاهری داده و شروع کردم تمام اطلاعات منو گفتن
نمیدونستم چیکار بکنم و ب کی بگم
نمیدونستم دعوا راه بندازم قسم بخورم بخدا هیچی ازون شب یادم نیس فقط گف ارین ماجرا هیچکس نفهمه حتی شوهر
فقط اینکه اومدم خونم و ب شوهرم گفتم اونم گف چرت گفته و من بتو مطمینم و ....ولی هیچکار دیگه ای نکرد
تا ثب گریه کردم
نمیدونیتم با مهمونیم چیکار کنم
شب مهمونی فقط گریه کردم و خداروصدا زدم ک چیکار کنم و چطور ثابت کنم من اینکارو نکردم