2777
2789
عنوان

بیچاره م کردن و زندگیمو ب اتیش کشیدن

| مشاهده متن کامل بحث + 2469 بازدید | 54 پست

به نظر من هر وقت جلوی ضررو بگیری منفعته..تا الانم صبر کردی و فرصت دادی‌ که بعدا نگی شاید درس میشد و من تحمل نکردم ولی به نظر من که این زندگی فایده نداره تا بچه نداری جدا شو. اگه خودش خوب می بود بازم خانوادشو تحمل میکردی ولی مقصر اصلی خودشه.

ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.

من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.

این شمارش: ۰۲۱۲۴۵۰۱۰۰۰

اینم لینک دریافت نوبت ویزیت آنلاین رایگان

خلاصه بعد اقدام ب خود کشی شوهرم قول داد قسم خورد

با همون دست رفتم اعتکافی ک ثبت نام کردم 

چهار ماه زندگیم اروم بود

چن باری بحث شد ولی ب خونواده ها کاری نداشت

تا اینکه دوباره بعد ی دعوا ب بابام زنگ زد و من عهمیدم توبه گرگ مرگه

تو این ی سال هربار خونوادش رو دعوت کردم و با ابرو پذیرایی کردم مادرشوهرم ک اوایل دریغ از ی تشکر ی بار میگف مامانت درست کرده ی بار میگف خدا اینترنت نگیره

هربار دعوتش کردم ی تیکه ای بهم انداخت و نمیدونم بخدا شده بود دشمن خونی

اگر اسباب کشی بود اگر کمک بود اولین نفر رفتم با اینکه تمام مسیولیت چیدمان خونم با خودم بود و تاشب عروسی دویدم همش خوبی کردم و خوبی کردم تا ساید درست شه اما دریغ

تا ادر ماه

قرار بود دوباره خوانواده شوهرمو دعوت کنم از ی هفته قبل تدارک دیدم

چن ماهی بود گردنبند مادرشوهرم گم شده بود ۴۰ ملیونی قیمت داشت اینام همه جارو گشتن ب اینه بین و دعانویس رفتن و هیچی ب هیچی

اخر ی دعا نویس شوهرخواهرشوهر معرفی کرد و وقتی رفتن گفتن طرف گفته از بچه های خودته

راستش من ک از همون اول فک میکردم همش چرته ولی گفته بود میاد کاسه میچرخوکه و ب طرف دزد میره

من ک سوالی نمیپرسیدم و برام مهم نبود هربار میکفتم انشالله پیدا میشه ولی نشد

سه روز ب مهمونی خواهر شوهرم ک باهاش صمیمی بودم نسبت ب بقیه بهم زنگ زد و گف بیا خونم

اونروز باشوهرم بحثم شده بود و با اینکه حال خوبی نداشتم رفتم

رفتم و چیزایی شنیدم ک بدنم سر شد مردم و زنده شدم و دم نزدم

خلاصه ش اینکه گف اینه بین اطلاعات ظاهری داده و شروع کردم تمام اطلاعات منو گفتن

نمیدونستم چیکار بکنم و ب کی بگم 

نمیدونستم دعوا راه بندازم قسم بخورم بخدا هیچی ازون شب یادم نیس فقط گف ارین ماجرا هیچکس نفهمه حتی شوهر 

فقط اینکه اومدم خونم و ب شوهرم گفتم اونم گف چرت گفته و من بتو مطمینم و ....ولی هیچکار دیگه ای نکرد

تا ثب گریه کردم

نمیدونیتم با مهمونیم چیکار کنم

شب مهمونی فقط گریه کردم و خداروصدا زدم ک چیکار کنم و چطور ثابت کنم من اینکارو نکردم

خانواده شوهر منم خیلی اذیتم کردن.حتی یه خواهرسوهر دارم از من کوچیکتره ولی بلایی نبود سرم در نیاره مادرشوهرم از اون طرف پدرشوهرمم که از همه بدرتر اینقد اذیتم کردن .منم هیچی جواب نمیدادم کار به جایی رسید که انگار عادت کرده بودن من تو سری خورشون باشمو جواب ندم هرچی خواستن بگن یبار که با ملایمت حتی جواب مادرسوهرمو دادم برای یه چیزی که حق بود به خدا اینقد حرف زد و دعوا کرد اخرم گفت زندگیتونو به اتیش میکشم دعا میکنم.منم دیگه دیدم حریف زبونشون نمیشم الان تصنمیم گرفتم رابطمو کم کنم خیلی کم الان تو یه ماه فقط مجبور شدم روز پدر و عید ز لزنم دیگا ام نمیزنم.

خب چی شد بعدش؟

دکلمه ای از زبان خدا : منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست میدارم. تو غیر از من چه میجویی؟ تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟   تو راه بندگی طی کن عزیز من... خدایی خوب میدانم! طلب کن خالق خود را، بجو ما را... تو خواهی یافت.   که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو. مگر‌ کسی هم با خدایش قهر میگردد؟ هزاران توبه ات را گرچه بشکستی، ببینم من تو را از درگهم راندم؟   که می ترساندت از‌ من؟ رها کن آن خدای دور، آن نامهربان معبود. این منم پروردگار مهربانت، خالقت.    به نجوایی صدایم کن... بدان آغوش من باز است. قسم بر روز هنگامی که عالم را بگیرد نور، قسم بر اختران روشن اما دور :    * رهایت من نخواهم کرد *✌🙏  اللهم صل علی محمد و آل محمد. ( من ivf کردم، اگه سوالی در موردش داشتین بپرسین کمک تون کنم ) 

ب هر بدبختی بود مهمونیمو دادم

بخدا ۶ مدل عدا درست کرده بودم و هیجی ب روی خودم نیاوردم

شوهرم ک هیچ کاری نکرده بود

مهمونی ک تموم شد ب بابام گفتم خونوادم اون شب مردن داغون شدن بخدا ما خونواده اروم و ابروداری هستیم تاحالا صدامونو کسی نشنیده با هر ادمی کنار اکمدیم ولی بابام اونشب دیگه دیوانه شد

با اینکه تا صب نخوابید و فشارش اومد رو ۱۶ ولی صب منو کشید کنار و گف تو هیچی نگو ب من واگذار کن

رفت با احترام ب پدرشوهرم مطرح کرد اونم اظهار بی اطلاعی ک خواهرشوهرم فقط تنها رفته پیش رمال

بابام فقط بهش گفته بود رمال رو باید بیارین و ثابت کنه فک کنین دختر خودتونه و  من همه چیو ب شما واگذار میکنم

شب زنگ زدن و دوباره گفتن بریم خونشون

فک میکردم میخوان عدرخواهی کنن ولی دریغ

از همون ثانیه اول شروع کردن ب توهین های بی ربط

هنوز ۵ دیقه نبود ک رسیده بودیم ک مادرشوهرم بی هیچ حرفی با باد نشست و گف من تازه کنجکاو شدم تا تهش میرم دست پدرمادرتو میگیرم میرم پیش رمال

انگار مطمین بود کار منه و میخواست ب پدرمادرم ثابت کنه

از زن قبلی شوهرم گف از دعواهای عقدم ازبنکه عمم تو عقدم موش دووند از برادرای مامانم ک خونوادشون ول کردن ینی هرچیزی گفته شد جز اون ک باید

حرفای خیلی بدی بود واقعا من ازش متنفر شدم ازون شب و هیچوقت نمیبخشمش

دعوا هم شد و ما کاری نتونستیم بکنیم

بابام فقط اخرش دیگه عصبانی شد و بهشون گف ثابت کنین رمال بیادین و کاسه بچرخونه وگرن یا حای منه تو این شهر یا جای اینا(اشاره ب خواهرشوهرم و شوهرش)

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

درخواست بدین

jdhheh | 12 دقیقه پیش
2791
2779
2792