بابامم عصبانی شد و اون قران کوچیک از وسط دونیم کرد و گفت جوابتون با همین قران من ثابت میکنم ک کار دختر من نیس
بعدم بهم گفت بلندشو حاضرشو بریم تا ثابت بشه
ی دفه پدرشوهرم وحشیانه بلندشد ک اگه دخترت بره حق نداره برگرده و برا پسرم ۶تا زن میگیرم
درگیری لفظی شد بینشون
تا اینکه اخر ک داشت از خونم میرفت گفت میخوای بدونی؟رمال نشونه داده تو سر دخترت سالکه و رفت
بابام موهامو باز کرد گف بیا نگا کن و در کمال وقاحت مادرشوهرم موهای منو لاخ لاخ نگا کن بقران تمام بدنم عین بید میلرزید حتی نگفت من از خدا میترسم یا نگفت پاشو برو اب بخور شوهرم دلش سوخت برام اب اورد و بغلم کرد ولی هیچی ب مادرش نگفت اخرم با اینکه چیزی پیدا نکرد نگفت چیزی ندیدم گف دوتا نشونه داده دوتا نشونه داده
و هرکار کردم دیگه حرفی نزد ک نشونه بعدی چیه
بعدم شروع کرد ب فحش و ناسزا ب منو خونوادم
منو مامانم ک گریه میکردیم بابام باهاش بحث میکرد و اونم دهن پاره هرچی دلش خواست گفت اخرم ب شوهرم گف اینارو از خونت بنداز بیرون
شوهرمم گف من اینکارو نمیکنم خلاصه رفت عفریته خانوم
پدرمادرمم هرچی اصرار کردن من نرفتم باهاشون و خودشون رفتن
اونشب تو بغل شوهرم تا دیروقت هردو گریه میکردیم
بهم گفت اگه میرفتی من دق میکردم
شوهر من مث همه ادما بدی داره خوبی هم داره.بدترین اخلاقش اینه ک بعد هر دعوا پای خونواده هارو میکشه وسط و دل منو چرکی میکنه
و دعواهامون ادامه دارتر میشه و من ازش کینه دارم سر همین قضیه بارها و بارها هم قول داده امااااا.....
روزهای بعدش ب بدترین شکل ممکن برام گذشت
تا اینکه فهمیدم نشونه بعدی رمال بچه دار نشدن منه
من همش ی سال بود خونه خودم بودم و خدا شاهده تازه تصمیم ب بچه دارشدن گرفته بودیم ک این موضوع پیش اومد
همش سر نماز از خدا ارامش میخواستم
میخواستم ک کمکم کنه
گفتم خدایا تو براشون ثابت کن
قران بازکردم و برام اومده بود ک صبر کن خدا از کارهای شما غافل نیست
ی هفته ای گذشت ک فهمیدم پدرشوهرم شماره پلاک ماشین اون رمال برداشته
هرکار کردیم نداد تا اینکه ی روز شوهرم اومد خونه و منو درحال گریه دید گفتم چرا نمیدن شماررو ک پیداش کنیم اون رمالو اونم عصبانی شد و ب باباش زنگ زد و تهدید کرد اگه ندی امروز میرم فلانی(شوهرخواهرشوهر)تیکه تیکه ش میکنم