2777
2789
عنوان

بیچاره م کردن و زندگیمو ب اتیش کشیدن

| مشاهده متن کامل بحث + 2469 بازدید | 54 پست

باورم نمیشد ک این اتفاقا در عرض چن روز زندگیمو زیر و رو کرد حرمت بین خانواده رو شکست

تازه اخرشم گفتن تو مقصری چرا ب بابات گفتی

ده روزی گذشت و اینا رفتن ثابت کنن مثلا

شوهرم و بابام منو دلداری میدادن و اروم میکردن

ی شب گفتن میخوان بیان خونمون و خونواده منم باشن

خلاصه اومدن و قران کوچیکی پدرشوهرم دستش گرفت و گفت رفتم پیش رمال دست روی قران گذاشته گفته همه حرفایی ک زدم حقیقته و این حرفارو موکلم(جن تحت فرمان)بهم گفته و این اقا(شوهر خواهر)هیچکارس

لازم ب ذکره ک این رمال ک شوهر خواهر شوهر معرفی کرده جای ثابتی نداشته و هردفه ی جا با اینا ملاقات میکرده حتی دفه اخر تو ماشین بود

اینارو گفت و دستشو رو قران گذاشت

ازون لحظاتم نمیدونم چی بگم و چطور توصیف کنم تمام بدنم یخ زده بود و خیس عرق بودم

بابا مامان بیچارم از من بدتر شوهرمم عصبی

هرکی ی چی داشت میگفت گفتم هیچکس حرف نزنه صدام میلرزید رو کردم ب پدرشوهرم گفتم تمام اطلاعاتی ک دفه پیش دادین ظاهری بود هرکی منو دیده بود دوبار میفهمید جز ی نشونه

اینکه جای بخیه دارم رو بدنم بر اثر عمل(جای بخیه این عمل رو چن ماه پیش ک با همین خواهرشوهر رفته بودیم مسافرت جلو همه گفتم بخداااا عمل لاپاراسکوپی بود)خلاصه ب پدرشوهرم گفتم نگفتی نشونه دیگه ای ک قابل دیدن باشه بگه ک نگاه غضب ناکی بهم کرد و هیچی نگفت

ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.

من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.

این شمارش: ۰۲۱۲۴۵۰۱۰۰۰

اینم لینک دریافت نوبت ویزیت آنلاین رایگان

بابامم عصبانی شد و اون قران کوچیک از وسط دونیم کرد و گفت جوابتون با همین قران من ثابت میکنم ک کار دختر من نیس

بعدم بهم گفت بلندشو حاضرشو بریم تا ثابت بشه

ی دفه پدرشوهرم وحشیانه بلندشد ک اگه دخترت بره حق نداره برگرده و برا پسرم ۶تا زن میگیرم

درگیری لفظی شد بینشون

تا اینکه اخر ک داشت از خونم میرفت گفت میخوای بدونی؟رمال نشونه داده تو سر دخترت سالکه و رفت

بابام موهامو باز کرد گف بیا نگا کن و در کمال وقاحت مادرشوهرم موهای منو لاخ لاخ نگا کن بقران تمام بدنم عین بید میلرزید حتی نگفت من از خدا میترسم یا نگفت پاشو برو اب بخور شوهرم دلش سوخت برام اب اورد و بغلم کرد ولی هیچی ب مادرش نگفت اخرم با اینکه چیزی پیدا نکرد نگفت چیزی ندیدم گف دوتا نشونه داده دوتا نشونه داده

و هرکار کردم دیگه حرفی نزد ک نشونه بعدی چیه

بعدم شروع کرد ب فحش و ناسزا ب منو خونوادم

منو مامانم ک گریه میکردیم بابام باهاش بحث میکرد و اونم دهن پاره هرچی دلش خواست گفت اخرم ب شوهرم گف اینارو از خونت بنداز بیرون

شوهرمم گف من اینکارو نمیکنم خلاصه رفت عفریته خانوم

پدرمادرمم هرچی اصرار کردن من نرفتم باهاشون و خودشون رفتن

اونشب تو بغل شوهرم تا دیروقت هردو گریه میکردیم

بهم گفت اگه میرفتی من دق میکردم

شوهر من مث همه ادما بدی داره خوبی هم داره.بدترین اخلاقش اینه ک بعد هر دعوا پای خونواده هارو میکشه وسط و دل منو چرکی میکنه

و دعواهامون ادامه دارتر میشه و من ازش کینه دارم سر همین قضیه بارها و بارها هم قول داده امااااا.....

روزهای بعدش ب بدترین شکل ممکن برام گذشت

تا اینکه فهمیدم نشونه بعدی رمال بچه دار نشدن منه

من همش ی سال بود خونه خودم بودم و خدا شاهده تازه تصمیم ب بچه دارشدن گرفته بودیم ک این موضوع پیش اومد

همش سر نماز از خدا ارامش میخواستم

میخواستم ک کمکم کنه

گفتم خدایا تو براشون ثابت کن

قران بازکردم و برام اومده بود ک صبر کن خدا از کارهای شما غافل نیست

ی هفته ای گذشت ک فهمیدم پدرشوهرم شماره پلاک ماشین اون رمال برداشته

هرکار کردیم نداد تا اینکه ی روز شوهرم اومد خونه و منو درحال گریه دید گفتم چرا نمیدن شماررو ک پیداش کنیم اون رمالو اونم عصبانی شد و ب باباش زنگ زد و تهدید کرد اگه ندی امروز میرم فلانی(شوهرخواهرشوهر)تیکه تیکه ش میکنم

و همینطورم شد شوهرم با پدرمادرش و خواهرش حسابی کتک کاری و دعوا کرده بود تا جایی ک ازش شکایت کردن و انداختنش بازداشتگاه

من تک و تنها تو خونه ک هرلحظه انتظار ی چی رو میکشیدم چون بهم زنگ زدن و تهدید کردن

ولی چون پدرم سفرکاری بود ب مامانم هیچی نگفتم فقط ب دوست صمیمی شوهرم زنگ زدم و فرستادمش از شوهرم خبر بگیره

تا صب نخوابیدم شوهرم دوست وکیلش رو خبردار کرده بود و ماجرا رو گفته بود

فرداش با سند ازاد شد شوهرم

وکیلش ک باهام حرف زد کلی اظهار پشیمونی کرد برای رفتار این خانواده با من و بهم قول داد ثابت کنه بیگناهیم رو

بعد اون شوهرم از کار انداختن بیرون و هر روز پیامای تهدید امیز و فحش ب من و خونوادم

هر دومون داغون بودیم

ی شب بهم گفت بیا اقدام کنیم برا بچه خدا بهمون بچه بده ب اینا ثابت شه دلم بحالش سوخت و اقدام کردیم فقط ی شب ولی بعدش گفتم ن و تو این وضعیت صلاح نیس

شوهرم سه هفته بیکار بود و عدابمون میدادن

ی روز اومد گف خواهرم بهم گفته یقین دارم کار زنه توئه ک خدا میدونه با شنیدن این حرف فقط زجه میزدم ک اخه ب چ نشونه ای

ی روز سر عکس پروفایل عاشقانه ای ک من برا شوهرم گذاشته بودم چنان دعوایی شد ک راهی بیمارستان و سی تی اسکن شدم

ازون طرف اون وکیله ک قول کمک داده بود خودشو کشید کنار

دیدم نمیشه ب شوهرم گفتم تو برو خونه پدرمادرت ولی از من نخواه ک بیام

بماند ک تو همین مدتم ارامش نداشتم و اینقدر دعوا داشتیم ک همه همسایه ها فهمیده بودن

ی هفته ای بود عقب انداخته بودم معده درد و تهوع ولم نمیکرد ولی مطمئن بودم باردار نیستم چون وضعیت تخمدانام اون ماه بد بود و ما اقدامی هم نکرده بودیم حتی اگر چیزیم بود با سی تی اسکن سقط میشد

تا اینکه بالا اوردم و شک کردم بی بی گذاشتم و بلافاصله مثبت شد ازمایش ک دادم مطمین شدم باردارم

باورم نمیشد فقط ی معجزه بود حتی دکترم تعجب کرده بود ک چطور با سی تی اسکن سقط نشده

دستام اون لحظه میلرزید شوهرم ک باور نمیکرد

بعد این معجزه سعی کردم اروم باشم و زندگیم رو بکنم و همه چیرو بخدا بسپارم

تا اینکه خواهرشوهر دیگم ی روز زنگ زد و اظهار بی اطلاعی ازین سه ماه کلی هم اظهار ناراحتی کرد

شوهرمم گفت فلانی(شوهر خواهرشوهر) فقط باید ثابت کنه باید بره پرینت پیاماشو بگیره ک این اتفاق نیفتاد

بعدم شوهرمو کشوندن خونه مادرش و همون خواهر شوهر ک تهمت زد ازش معدرت خواهی کرده بود

فرداش پیام داد ک زنتو بیار اشتی کنه من روضه دارم

شوهرمم گفته بود من ب زنم هیچی نمیگم خودت میدونی

خلاصه ی شب دوتا خواهرشوهرا اومدن مثلا برا دلجویی ولی دعوا راه انداختن و رفتن

البته اونی ک بهم تهمت زده بود ازم معذرت خواهی و حلالیت خواست و دعوتم کرد برا روصه ش و اون یکی ک مثلا محض میانجی گری اومده بود سروصدا کرد و رفت

منم بهم استرس وارد شد و ب خونریزی افتادم و خداروشکر نتونستم روضه ش برم چون واقعا دل رودر رویی نداشتم

خدا قبول کنع تهمت زده بودن روضه گرفتن بشوره ببره

بماند ک دوهفته استراحت مطلق بودم و اینقد امپول زدم دوتاپاهام گرفته بود

برگشتم خونم و با وجود ویار شدید روزارو میگذروندم خونواده شوهرم فهمیدن باردارم مادرشوهرم زنگ زد بدون تبریک فقط گف مواطب باش خواهرشوهرمم زنگ زد و تبریک گف

توقع داشتم بیان خونم و اظهار پشیمونی کنن بابت کارشون ولی زهی خیال باطل

همه این مدت با وحود ارامش نسبی منو شوهرم بازم باهم بحث داشتیم خونه پدرم هربار با ادا اطوار میومد یا دیر میومد کلی بحثای دیگه ک میدونستم دلیلش چیه ولی خب نمیتونستم کاری بکنم

بالخره عید رفتم خونشون بعد سه ماه

جالب بود ک جای من اونا تو قیافه بودن

حسابی ب خودم رسیده بودم و از قیافه هاشون میدیدم چطور حرص میخورن

هرچن از دماعام فرداش دراومد و دوباره ی دعوا و همچنان ادامه داره پشت سرم هزار دروغ گفتن و شوهرمو تحریک کردن ک با وجود عصبانیت زیاد هیچ عکس العملی نشون ندادم

دوباره راهی دکتر شدم و بچم داشت سقط میشد ولی خب خدا نگهش داشت

گاهی باخودم میگم نکنه چیز خور کردنم ولی خب فقط خدا فقط شاهد همه چیزه و تهمت نمیزنم

این سه ماه برام مث سه سال گذشت و همچنان اثارش تو زندگیم هست

ی عده اومدین و گفتین دیگه ب این خوابا(خواب حصرت زهرا ک قبل عقد دیده بودم)نمیشه اعتقاد داشت

ی عده گفتین طلاق

و خلاصه هرکس ی چیزی

من با وجود این همه عذاب هنوز دارم زندگی میکنم و معاقدم برا زندگی باید جنگید

اره ب طلاقم فکر کردم و ب شوهرم گفتم اگه منو نمیخوای منم نمیخوامت اقدام کن و حق و حقوقی ازت نمیخوام دلم میخواست ازاد شم ازین همه فشار روحی ولی خب اونم فقط ادعا کرد و کاری نکرد

پدرمادرم این مدت خیلی سختی کشیدن مادرم دوبار قلبش گرفت اونا گناهی نداشتن دلم براشون میسوخت

ولی من همچنان تو خونم هستم و ب این معجزه ای ک تو دلمه نگاه میکنم

هنوزم باورم نمیشه و همش میگم چطور ممکنه اخه

امسال رفتم کربلا برای اولین بار.بهترین روزای عمرم بود هر لحطه ش ن قابل توصیفه ن قابل درک

از امام حسین خواستم بهم بچه بده امسال اگه صلاحشه ی لباس نوزادی هم خریدیم و تبرکش کردم

دلم میخواد ب نیت خودش اسم بچم رو حسین بدارم اکه پسر بود

من با وجود همه بدیام ی جور دیگه عاشق امام حسینم دیوانه وار عاشقشم و از بعد کربلام هر بار اسمش میاد دلم پرمیکشه برای کربلا

میخوام بگم ن ب شما ک ب خودم

زندگی بالا پایین زیاد داره

من ب ذهنمم نمیرسید ک ی روزی این اتفاقات برا من بیفته ولی افتاد 

دلم میخواد دور هرچی حرفه خط بکشم و همرو ب خدا واگذار کنم ک بی محلی از صد تا محل کردن بهتره گاهی

باوجود همه تلاشام فهمیدم کسی ک از من خوشش نیاد نمیتونه منو بپذیره پس دیگه کاری نکنم

دلم میخواد انسانیت تو خودم تقویت کنم دلم میخواد دلم اروم شه زندگیم اروم شه

من بازم صبر میکنم و همه چیو بخدا میسپارم

تمام

میخوام بگم ن ب شما ک ب خودم زندگی بالا پایین زیاد داره من ب ذهنمم نمیرسید ک ی روزی این اتفاقات برا ...

آفرین. منم خیلی جنگیدم برای اینکه خونواده ی شوهرم رابطه شون با من خوب شه. ولی الان فقط احترام میذارم و احترام میخوام. نمیخوام دوستم داشته باشن. به شوهرمم گفتم. گفتم دوستم ندارن منم میدونم. حداقل احترامو به هم بذاریم که بتونیم رفت و آمد داشته باشیم. تیکه و اینا هنوز ادامه داره. ولی من برام مهم نیست. چون قبلآً خیلی اتفاقی بدی افتاده. منو از خونشون بیرون کردن به پدرم که 25 سال پیش فوت شدن فحاشی کردن به مادرم و داداشمم و خواهرام رو آزار دادن اصلآً نمیدونی چه اعجوبه هایین. ولی الان ناراحت شم محل نمیدم. خودشونم فهمیدن بالاخره بعد از 11 سال. خیلیم خوبه. دوستم ندارن مهم نیست برام اصلآً. منم دوستشون ندارم.

2790
2778
2791
2779
2792