حدود یک ماه و سه هفته پیش بود که با دوست پسرم رفتیم بیرون
ولی بعدش عصبانی بهم گفت
این دفعه ی اخری بود که با هم میریم
بیرون
خیلی عجیب تعادل نداره
تو فروشگاه اصرار اصرار برات لباس بخرم اینا
بعد اومدیم گفتم مهمون من بریم یه پیتزا بخوریم
خداییش همیشه دست و دلباز بوده
گفتم جبران کنم
موقع غذا قاطی کرد
چرا با مادرت صحبت نمیکنی که منو ببینه و از این حرفا
بخدا یک ساله دارم به خونوادم اصرار می کنم ببیننش
راضی نمیشن
مادرم کارش کشیده به قرص اعصاب و تپش قلب
خودمو نزاشتن برم سرکار بینمون
جدایی بیافته
یه ماه پیش رفتم ببینمش قاطی بود
هی میگه چرا خودتو تو خونه ناراحت نشون نمیدی
چرا روز مادر بساط جشن میگیری
خلاصه یه ماه ندیدمش
حسم بهش کم شده
4 روزه تو کاتیم
ولی میترسم
یه روز اگه ازدواج کنم
دلم هواشو کنه
لطفا راهنماییم کنید