سلام لدفن منو راهنمایی کنید خیلی گیجم خیلی سردرگمم نمیدونم چیکارکنم ی خواستگار دارم ک ی فست فودی توی تهران داره و ی لباس فروشی من بیست سالمه و اون سی سالشه هشت سال پیش توی تصادف نامزدش اواز دست داده خیلی سختی کشیده و از شهرستان اومد تهران و خودش کار کرد تا تونست ب اینجا برسه خونه و ماشین هم داره اما سنش خیلی بیشتر از من میخوره و شکسته شده من خیلی ازش سرترم از نظر قیافه تا اینکه خیلی اتفاقی باهم آشنا شدیم حالا کل زندگی من رو میدونه یکم ازش خجالت میکشم چون بالاخره خونه ما تو پایین شهره و خونمون زیاد درس حسابی نیست روم نمیشه بهش بگم بیاد خواستگاریم خودش ک بهم خیلی میگه بیام میگه مهرت تو دلم نشسته از یطرفم میترسم مسخرم کنن بگن چرا باهمسن بابات ازدواج کردی دیگ خسته شدم میخوام ی زندگیه جدیدو بی دغدغه رو شروع کنم خودش بهم خیلی قولا داده ولی همش استرس اینکه خونمون رو ببینه منو برداشته همش آرزو میکردم ک کاش شرایطمون یکم بهتر شد همش از قضاوتای مردم میترسم خودمم خیلی کمرو هستم راهنمایی کنید خواهشاً و برام دعا کنید ممنون