2777
2789

چند سال پیش با زن داداشم رفته بودم کفش بخرم خیلی گشته بودم خسته بودم رفتیم یه پاساژی کفشی رو پسندیدم  یارو فروشنده گیر داد بیا تو بپوش خیلی گیر داد منم خسته بودم یهو عوضی بهش گفتم دیگه حوصله ندارم دو ساعت شلوارمو در بیارم حالا من😳زن داداشمو فروشنده😂😂طوری از اون پاساژ اومدم بیرون که چند سال هنوز جرات نکردم دوباره برم


بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

تو اژانس نشسته بودم ی لحظه چپ و راستمو قاطی کردم اومدم بگم اقا بپیچ دست  راست گفتم بپیچ چپ حالا طرف چپمون جدول بود😨 راننده ام قاطی کرد ماشین مارپیچی میرفت وسط خبابون 😨

خودت رو به خودت ثابت کن نه به دیگران!

یکی از دوستام میگفت سر سفره بودن ،گوش تا گوش مهمون! اومدن مرغ بکشن پرسیدن سینه یا رون! زن داداشش بلند داد زده محمد تو کار س ی ن ه اس!!

💗میشه اسم خوشگل موشگل برای دخترم پیشنهاد بدین؟🌸 😍🙏🏻  خودم نظرم رو آنیسا، آوینا، آنیا و کمی نیکا هست اما شوهرم میگه بارانا🤔 کدوم بهتره!؟ چقد تصمیم گرفتن سخته🥴
چند سال پیش با زن داداشم رفته بودم کفش بخرم خیلی گشته بودم خسته بودم رفتیم یه پاساژی کفشی رو پسندیدم ...

وای ترکیدم 😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂

خودت رو به خودت ثابت کن نه به دیگران!

با دوستامون ب مستقیم میگیم ک.ستقیم...تو تاکسی بودیم ب راننده ک ی پسر جوون بود بجای مستقیم گفتم .....

پسره گف جاااان؟!!!هیچی دیگه ماسمالیش کردم,بخدا عین حقیقت بود  

در حقیقت ما همه«بشر» بودیم ،تا اینکه«نژاد» ارتباطمان را برید،«مذهب» از یکدیگر جدایمان ساخت،«سیاست» بینمان دیوار کشید و« ثروت» از ما طبقه ساخت...! لطفا لایک نکنید
یه روز سر سفره بودیم. تو جمع شلوغ. بعد لیوان کم بود. شوهرم یه لیوان از وسط سفزه برداشت گفت آب بریزم ...

واااای خیلی خندیدم دختر😂😂😅😅

خـ❤داے ݥـهرباݩ برایــݥ ڪافیسݓ
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2840
2838
2834
2835
2108