چند سال پیش با زن داداشم رفته بودم کفش بخرم خیلی گشته بودم خسته بودم رفتیم یه پاساژی کفشی رو پسندیدم یارو فروشنده گیر داد بیا تو بپوش خیلی گیر داد منم خسته بودم یهو عوضی بهش گفتم دیگه حوصله ندارم دو ساعت شلوارمو در بیارم حالا من😳زن داداشمو فروشنده😂😂طوری از اون پاساژ اومدم بیرون که چند سال هنوز جرات نکردم دوباره برم
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
تو اژانس نشسته بودم ی لحظه چپ و راستمو قاطی کردم اومدم بگم اقا بپیچ دست راست گفتم بپیچ چپ حالا طرف چپمون جدول بود😨 راننده ام قاطی کرد ماشین مارپیچی میرفت وسط خبابون 😨
با دوستامون ب مستقیم میگیم ک.ستقیم...تو تاکسی بودیم ب راننده ک ی پسر جوون بود بجای مستقیم گفتم .....
پسره گف جاااان؟!!!هیچی دیگه ماسمالیش کردم,بخدا عین حقیقت بود
در حقیقت ما همه«بشر» بودیم ،تا اینکه«نژاد» ارتباطمان را برید،«مذهب» از یکدیگر جدایمان ساخت،«سیاست» بینمان دیوار کشید و« ثروت» از ما طبقه ساخت...! لطفا لایک نکنید