اخریو هم بگمو برم مادر شوهرم مریض بود رفتیم یه شهر دیگه یعنی یه هفته طول کشید ما هم خونه گرفتیم یه سویت شوهرم دلش و خودم دلمون خیلی برا هم تنگ بود ولی همش بیمارستان بودیم شبا که میومدیم یه اتاق بیشتر نداشت باهم میخوابیدیم همه بعدش اس داد برو دسشوی اخه سرویس بالا بود ما طبقه پاین بودیم نصف شب صدا زدم عزیزم پا شو بریم دسشوی من میترسم یهو مادر شوهرم پا شد گفت بیدارش نکن بیا من وایمیستم برو یعنی پهن شدم فقط دلمون بغل میخواست اخر شوهرم اس داد مث اینکه امشبم قسمت نیست