اخریو هم بگمو برم مادر شوهرم مریض بود رفتیم یه شهر دیگه یعنی یه هفته طول کشید ما هم خونه گرفتیم یه سویت شوهرم دلش و خودم دلمون خیلی برا هم تنگ بود ولی همش بیمارستان بودیم شبا که میومدیم یه اتاق بیشتر نداشت باهم میخوابیدیم همه بعدش اس داد برو دسشوی اخه سرویس بالا بود ما طبقه پاین بودیم نصف شب صدا زدم عزیزم پا شو بریم دسشوی من میترسم یهو مادر شوهرم پا شد گفت بیدارش نکن بیا من وایمیستم برو یعنی پهن شدم فقط دلمون بغل میخواست اخر شوهرم اس داد مث اینکه امشبم قسمت نیست
تیکر بارداریم نیست .خدایا یه بچه سالم و صالح بزار تو دلم 😘
رفتیم کفش فروشی مادرم پاش درد میکرد گفت برو طبقه بالا ببین چی هست بعد بیا نشونم بده منم رفتم بالا عکس بگیرم از کفشا پسره گفت نمیخاد من چنتا بهت میدم ببر پایین براش گفتم باشه ، بعد داشتم بقیه کفشارو میدیدم، پسره گفت رو میزه من حواسم نبود بعد رفتم جلو اون دوتا جفت کفش مختلف رو میز بود جفتای دیگش تو جعبه من اون دوتا جفت جعبه هاشونو داشتم میبردم پایین😐 بعد دختره گفت اونو نبرین اون دوتا رو میزه منو داری😐دیگه روم نشد پسررو نگا کنم تا اخر
یکی از دوستام تعریف میکرد بچه بودم یه گندی زدم مامانم گفت گیرت بیارم کشتمت منم از ترس رفتم تو یه اتاق که انباریش کرده بودن تو صندوقچه خوابیده بودم مامان بابامم تا صبح تو بیمارستان این ور اون ور دنبالم گشتن منم صب ریلکس از صندوق اومدم بیرون مامانم بیچاره یه وره صورتمو چک میزد فش میداد یه ورشو ماچ میکرد قربون صدقه میرفت😬