2777
2789
عنوان

چالش مجردین برای ازدواج

| مشاهده متن کامل بحث + 31450 بازدید | 1019 پست

راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی می‌گرفتم یا سخت بود یا وزنم برمی‌گشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهم‌تر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.

من تازه تاپیک رو دیدم چجوری شروع کنم؟؟

سلام از صفحه اول شروع کنید به مطالعه توضیحات رو بخونید و بعد بقیه مطالب صفحه پنجم به بعده

❤آرامش از من آغاز میشود.❤خدایا ازت ممنونم که منو با قوانین الهیت اشنا کردی😍
تاپیک جدید نمیزنید از اول شروع کنیدمنم باشم؟

نه عزیزم وقتشو ندارم ضمن اینکه در همین تاپیک هم فقط 3 نفر فعال بودن تا اخر

❤آرامش از من آغاز میشود.❤خدایا ازت ممنونم که منو با قوانین الهیت اشنا کردی😍

چالش# شانزدهم

🙃🙃🙃همسری زنگ زد گف قراره شب مامانش اینا بیان خونه ما تو دلم گفتم به به کارم دراومد با یه خوش اومدن سریع گوشیو قطع کردم😂😂سریع رفتم ببینم چیکار کنم و اینا همه چیم هنوز خیلی نو بودو این اولین مهمونمون بود همه چیو باید از کاور درمیاوردم😂😂😂خلاصه که رفتم ظرفارو دراوردمو و شروع کردم اول درست کردن سالادا و دسر و کیک😋😋😋بعدشم غذاهارو درست کردمو خونه رو جمع کردم یکم استراحت کردم و دوش گرفتم غروبم وقتی شوهری اومد گف کاش وایمیستادی تا یکم از کارو باهم کنیم منم گفتم خوب استراحت کن که پذیرایی به عهده خودته😆😆😆خلاصه مهمونا اومدنو و از همه چیز تعریف کردن از دست پختمو و سلیقم و خدایی خیلیم کمک دادن😁شوهریم که همش پیشم بود که زیاد کار نکنم من عاشق این همکاریشششش بودم 😍وقتی مهمونا رفتن خودش همه ظرفارو پاک کردو تو ماشین ظرفشویی چید و جمع کرد منم که استراحت کردم و شب خیلی خوبی بود برا دوتامون🦋🦋🦋🦋

مطمئنم خدای مهربانم همیشه مرا با اتفاقات باورنکردنی غافلگیر میکند 💌

#چالش‍ هفدهم

😌😌😌خداروشکر امروز شیفت نبودم و تا لنگ ظهر خوابیدم🤩پاشدم رفتم یه دوش گرفتم اومدم بیرون یکی از تاب و شلوارکای خوشگلمو پوشیمو موهامو با سشوار خشک کردمو دم اسبی بستم...گوشی رو برداشتم دیدم بله یه پیام از عشقم دارمو چنتا زنگ از دوستام پیام اقایی رو باز کردم فقط نوشته بود دوستت دارم 💙منم واسش ایموجی لب فرستادمو گوشیمو انداختم اونور رفتم یه ناهار مختصر واسه خودم اماده کردمو تلویزیون باز کردم همزمان با فیلم مورد علاقم ناهارمو خوردمو بعدش جمع کردمو شستم و یکم تمیزکاری کردم و لباسارو هم انداختم تو ماشین و دیگه کاری نداشتم نزدیک غروب بود گفتم بشینم واسه عصرونه پنکیک درست کنم با آقایی بخوریم دوباره وقت اضافه اوردم یکم طراحی کردم که یهو صدای زنگ اومد خب خداروشکر رفتم خودم درو باز کردم خریدای دستشو گرفتمو و بوسیدمش اومد تو...بعد از اینکه دوش گرفت منم بساط عصرونه رو حاضر کردم دوتایی خوردیمو یکم از کاراش گفتو واینکه چه اتفاقایی افتاده یکم بگو بخند رفت رو کاناپه استراحت کنه که خوابش برده برد روشو کشیدمو خودمم رفتم شامو حاضر کردم تا بیدار شه بیدار که شد تو چیدن ظرفا کمک کرد و خودشم شست بعدش دوتایی نشستیم جلو تلویزیون یه فیلم خوشگل رمانتیک دیدیمو و پفیلا خوردیم ..بعدشم مسواک و لالا💙

مطمئنم خدای مهربانم همیشه مرا با اتفاقات باورنکردنی غافلگیر میکند 💌

چالش# هجدهم:

🙂🙂🙂عروسی دختر داییم بودو این اولین عروسی بود که قرار بود با عشقم بریم🙃خیلی ذوق داشتم چون دوران عقد بودیم و یجورایی خیلی از فامیلا بعد عقد اولین بار بود مارو باهم میدین🦋خلاثه بعد یک ماه دنبال لباس گشتن بلاخره تونستم یه لباس خوشگل پیدا کنم ارایشگرمم که معلوم بود برا من لباس خریدنی برا عشقمم خریدیم که مث همیشه بهش خیلی میوووومددد😍😍اوووخ چقد واسش ضعف کردم...خلاصه روز عروسی اومدو بعد یه دوش آقایی منو رسوند ارایشگاهو خودش رف به کاراش برسه وای که چقد ذوق داشتم عاشق مهمونیمممم کلا🤩🤩🤩خلاصه بعد میکاپ پاشدم دیدم خدای ملوس شدمو رفتم لباسمو پوشیدمو زنگ زدم اقاییو اومد دنبالم وقتی رفتم پایین دیدم همینجور داره مات نگام میکنه رفتم جلو بغلش کردمو گفتم دوس داری تو بغلش فشارمو دادو گف خیلی...خلاصه که راه افتادیم تو راه دستام تو دستاش بودو هی قربون صدقم میرف دیدم میره سمت تالار گفتم کجا میری گف برامون وقت اتلیه گرفتم اینقد خوشگل کردی حیف که ثبتش نکنیم منم از ذوق که چقد بفکره یه جیغ زدمو پریدم لپشو ماچیدم🙃🙃🙃خلاصه رفتیم اتلیه کلی ژست عاشقانه رمانتیک اومدیم کلی وسط عکسا منو بوسیدو😂😂😂خلاصه بلاخره رفتیم عروسی اولش جدا بودیم من ررفتم تو خانوما اقاییم رفت اونور چون تازه عقد کرده بودیم همه تبریک میگفتن سراغشو میگرفتن بعد از کلی رقص و هلهله با دخترا بلاخره اخر مراسم شد تو حیاطم مراسم بود منم خوشحال که بلاخره میتونم برم پیش همسری تا رفتیم تو حیاط همه دوتا دوتا شدن منو عشقمم پیش هم رفتیم و همه دو به دو رقصیدیمو کلی این رقص خوشگل بهم چسبید و خداروشکر کردم بابت داشتن این عشق قشنگ🦋🦋🦋

مطمئنم خدای مهربانم همیشه مرا با اتفاقات باورنکردنی غافلگیر میکند 💌

چالش# نوزدهم

😁😁😁دم ظهر مادرشوهرم زنگ زد گف که واسه شام خواهراش هستن مام بریم منم گفتم چشم حتما و قطع کردم کار خاصی نداشتم رفتم یه لباس واسه شب اماده کردم که هر وقت همسری اومد باهم بریم خونه مامانش ....ساعت پنج و اینا بود که تا عشقم اومد گفتم لباس عوض کن که بریم و خودمم از قبل حاضر بودم ...رسیدیم دیدیم هنوز مهمونا نیومدن بعد کلی تحویل گرفتن مادرشوهرم رفتم اشپزخونه دیدم که بنده خدا همه کارارو کرده فقط سالاد مونده که خودم دست به کار شدمو درست کنم مادرشوهرم نمیداشت ولی گفتم خودم دوس دارم کمک کنم و اینا همسریم پیش باباش بود گپ میزدن...خلاصه سالاد تموم شدو منم رفتم پیش پدرشوهرم و ابنا نشستم و بگو بخند ته مهمونا رسیدنو و اینا بعد خوش امدگویی گپ زدن من با دختر خاله های همسری موقع شام شد با خواهر شوهرم میزو چیدیمو عشقم کنار دستشو خالی کرد که من بشینم و کلی تشکر کرد بابت کمک🙂خلاصه که بعدش نذاشتن دست به سیاه و سفید بزنم هودشون طرفارو شستن و شیرینی و چای اوردن به منکه خیلی خوش گذشت🦋🦋🦋

مطمئنم خدای مهربانم همیشه مرا با اتفاقات باورنکردنی غافلگیر میکند 💌

چالش# بیستم

🤭🤭🤭

صبح بیمارستان شیفت بودمو صبح زود با همسری صبحونه خوردیمو دوتایی زدیم بیرون که بریم سرکار😁😁😁منو رسوندو خودش رف ...ساعت دو شیفتم تموم شدو برگشتم خودم خونه و یه چیز سرپایی درست کردم خوردم که برم یکم بخوابم همسریم که قرار بود عصر بیاد ...رفتم یه دوش گرفتمو اومدم جلو تلویزیون رو کاناپه دراز کشیدم یه فیلم خوشگل میداد وسطاش خوابم برده بود داشتم خوابای خوشگل میدیدم که یه علت خوردم دیدم بله من رو تخت اتاقم چرا😬پاشدم خودمو مرتب کردم رفتم تو اال دیدم بله همسری اومده گفتم منو اونجا نخوابیده بودما گفت من بردمت گفتم منو دزدم ببره نمیفهمم😂😂😂خلاصه که باهم عصرونه خوردیمو اینا یکم در مورد کارو اینا حرف زدیم که بهم گفت برو فلان چیزو از جیب کتم بیار منم رفتم بیارم که یه پاکتم دیدم گفتم این چاکت چیهههههه🤨🤨🤨گفت دست نزن بهش منم که کنجکاویم گل کرده بود برداشتم دویدم تو اتاق حالا اون بدو من بدو🏃‍♂🏃‍♀ که این وسط دویدنام داشتم همزمان پاکتو باز میکردم که یهو اگه ازم گرف حداقل گوشه اشو دیده باشم😂😂😂میگف نگاه کحی کشتمت😆😆😆همینجوری دور مبلا میدودیم پاکت دست من باز کردم دیدم دوتا بلیتتتتتت؟؟؟گفتم با کی میخوای کجا بری که دیگه بهم رسیدو ازم گرفتش با زور بازوش🙁🙁🙁به حالت قهر رف یه گوشه نشست منم رفتم اویزونش شدم که زود باش بگو با کی کجا میخوای بررررری😬😬😬که دیگه خستش کردم خودش پاکتو داد بهم و بازش کردم دیدممممممممم😍😍😍😍دوتا بلیت کنسررررت شادمهرررررر😍😍😍😍😍واییی اینقد جیغ زدم بالا پایین پریدم ماتش برده بود اخه من خیلی شادمهروووو دو س دارم قرار بود با عشقم بریم کنسرتش پریدمو کلی ماچش کردم گفتم خیلی خووووبی ...بیچارم گف مثلا برنامه داشتم سورپرایزت کنم گفتم خودم به اندازه کافی شدم نیاز به برنامه خاصی نبود😁😁😁😁😁😍😍😍😍😍

مطمئنم خدای مهربانم همیشه مرا با اتفاقات باورنکردنی غافلگیر میکند 💌

چالش# بیست و یکم

امروز یکی از قشنگترین روزای عمرمه و براش خداروشکر میکنم😍از روزای قبل خیلی فک کردم که چیکار کنمو و جشنو چجوری بگیرمو اینا که خب مثل همیشه قرار بود خیلی هزینه ررداره منو همسری عاشق کمک کردن به نیازمندا و کلا هدیه دادن به بقیه هستیم یهو یه فکری به ذهنم رسید و از خوشحالی چشام برق زد🤩به همسری زنگ زدم که یکم زود بیا کارت دارم😁و گفت چشم خانومی هیچی دیگه رفتم یه لیست تهیه کردم که چیا میخوام بخرمو اینا تا همسری بیادم رفتم خودمو خوشگل موشگل کردم😉وقتی همسری اومد پریدم پایینو سوار ماشینش شدم بعد از خوش و بش کردن گف خب کجا بریم گفتم اسباب بازی فروشی از تعجب بنده خدا شاخ دراورده بود😆😆😆هیچی دیگه رفتیم اسباب بازی فروشی و من خیلی اسباب بازی دخترونه خوشگل انتخاب وردمو و به اقایی گفتم اسباب بازی پسرونه انتخاب کنه وای که چه کیفی میداد تواسباب بازی فروشی با اون رنگای خدشگلش بچرخم هر چی بخوام بردارم خلاصه که با دوتا گونی اسباب بازی از معازه برگشتیم بیرون🙃🙃🙃بنده خدا همسرم هنگ بود و میگف چه خبره بابا حامله ام باشی ده قلو نیس که اینهمه خریدی😂😂😂گفتم کاریت نباشه بعدش رفتیم چسب و کاعذ کادو اینا گرفتیم شامن بیرون خوردیم برگشتیم فرداش خداروشکر جمعه بودو اقایی تعطیل بود رفتیم خونه بهش گفتم که از طرف دوتامون تصمیم گرفتم بجای کادو اینچیزا بهم دیگه اینارو بخریمو برای شکرانه عشق قشنگمون و سالگرد ازدواجمون ببریم بهزیستی بدیم به بچه ها که خوشحال بشم وقتی فهمید مثل من چشماش برق زدو دوتایی تا نصف شب با خنده و بازی همشو کادو کردیم قبل کادو با همش خودمون یه دور بازی کردیم کلی خوش گذشت🤩🤩🤩فردام نزدیک ظهر دوتایی خوشگل موشگل کردیم و لباسامونو ست کردیمو همه کادوهارو بردیم چیدیم پشت ماشین و رفتیم سمت بهزیستی اصلا قبلش هماهنگ نکرده بودم با مسئولش😁هیچی دیگه رفتیم تو اول هماهنگ کردیم که برا بچه ها کادو اوردیم و خیلیم خوشحال شدن بعدش دوتایی بردیم و تک تک بچه ها و بعل کردیمو و کادوهاشونو دادیم وای که چقد بهمون اون روز خوش گذشت و برگشتنی اقایی خیلی ازم تشکر کرد و گف بهترین کاری بود که کردیم برا اولین سالگرد عشقمون🦋🦋🦋🦋

مطمئنم خدای مهربانم همیشه مرا با اتفاقات باورنکردنی غافلگیر میکند 💌

چالش# بیست و دوم

قرار بود فردا همسر جانم بره یه مسافرت یه روزه شب موقع خوابی حسابی بغلش کردم و بوسیدمش تا فردا نیس این حسارو ذخیره کنم😁صبح بهش صبحونه دادمو با یه بدرقه عاشقانه فرستادمش رف حالا هی میرف جلو در برمیگشت دوباره بغلم میکرد و سفارش کرد که تناا نمونمو زود برم خونه مامانم اینا....قرار بود شب برم خونه مامانم اینا که تنها نباشم یکم تو خونه کار داشتم بعد اون میخواستم برم خلاصه رفت خونه رو جمع و جور کردم لباسای عشقمو مرتب کردم وای عطرش دیوونم میکرد ...بعدش رفتم اشپزخونه که اونجا رو هم مرتب کنم گفتم فردا قبل من میرسه یکمم براش اب میوه گرفتم گذاشتم یخچال که فردا رسید بخوره رو یخچال براش یاداشت گذاشتم که براش چنتا چیز درست کردم یادش نره بخوره اخرشم نوشتم که چقد تو خونه جاش خالبه💚رفتم جلو اینه یکم ارایش کردم برم خونه مامان تصویر عشق قشنگم اومد جلو چشمم که بعد ارایش یربون صدقمم میرف رژ لب تو دستم بود باهاش رو اینه نوشتم(مرا صورت عشق تو تنها نمی گذارد...)...رفتم اماده شدم که برم کیف و گوشیو برداشتم دیدم پیام دارم باز کردم از طرف عشقم بود گفتم نکنه چیزی جا گذاشته:(ای جانِ جانِ جانم تو جانِ جانِ جانی بیرون ز جانِ جان چیست  آنی و بیش از آنی)...دیدم بله هم حسیمو و هر دو دلتنگ💙

مطمئنم خدای مهربانم همیشه مرا با اتفاقات باورنکردنی غافلگیر میکند 💌
2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز