2777
2789

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

درمطبخ بسته بودرفتم سمت اتاق پری ازشیشه نگاه کردم دیدم خودشون سفره پهن کردن ازهمه چی روسفره چیدن دارن میخورن

نمیدونستم چکارکنم خودم حامله بودم ازدیشب چیزی نخورده بودم دلم ضعف میرفت خواستم دربزنم که دیدم دوتاکف دست نون یه ذره پنیرگذاشتن روراپله برای ما همون روبرداشتم رفتم صبحانه خوردیم

دوسه ساعت بعدمهوش مادرش رفتم تومطبخ مشغول غذادرست کردن شدن

بومرغ توحیاط پیچیده بودنازگل همش بالاپایین میپریدمیگفت اخ جون ناهارمرغ داریم دعادعامیکردم یه ذره ام شده برای بچه هابیارن خودم به درک

سرظهرشداماخبری نشدبازم درمطبخ بسته بودن چندتاتخم مرغ ابپزپشت دربرام گذاشته بودن

نازگل قهرکرده بودمیگفت من مرغ میخوام باهربدبختی بودنازگل قانع کردم همون ناهارروبهشون دادم

بغض راه گلوم روبسته بودداشتم خفه میشدم امابازم هیچی نگفتم نمیخواستم دعوابشه چون اوناسه نفربودن من یه نفر

برای شام هم تقریباهمین داستان بودبرای خودشون غذای گرم درست کردن جیره ی من وبچه هاهم بازیه ذره نون چندتادونه خیاروگوجه بود

اخرشب که شددیدم اتاق سرده نگاه کردم زغال زیرکرسی تموم شده بودازاتاق امدم بیرون که برم سمت انباری زغال بیارم

برف توحیاط نشسته بودبه زورمیتونستی راه بری به هرسختی بودخودم رورسوندم به انباری ازسرمامیلرزیدم درانباری قفل بود

رفتم سمت اتاق پری تاریک بودمعلوم بودخوابیدن درزدم ولی کسی درروبازنکرد

صداکردم پری خانم میخوام زغال بردارم‌ درانباری بسته است اتاق سردکسی جواب نداد

خلاصه هرچی درزدم صداشون کردم انگارمرده بودن جواب نمیدادن

ازسرماداشتم یخ میزدم به ناچاربرگشتم تواتاق هرچندازلحاظ سرمااتاق بابیرون خیلی فرق نداشت تن بچه هاوخودم چنددست لباس کردم دوسه تاپتوانداختم رومون که سرمانخوریم امابازم سردبودتاصبح نتونستم ازسرمابخوابم

منتظربودم هواروشن بشه برم دیدن پری

صبح که شدمسلم باگریه ازخواب بیدارشدیه کم تب داشت

نازگل هم بی حال بوددیگه طاقت نیاوردم رفتم جلواتاق پری شروع کردم به درزدن

مادرش دربازکردگفت چته سراوردی غربتی..

گفتم مگه من چکارتون کردم چرااین کاروباهم میکنید

من خودم هیچی اون دوتابچه گناه دارن ازخدابترسید

یدفعه مهوش مادرش روکنارزدگفت خیلی پروای تو

به زوراورشدی سرزندگی خواهرم زبون درازی هم میکنی هولم دادشروع کردبه زدنم

مادرش پری هم نگاه میکردن زورم بهش نمیرسید توبرفهاتاجای که تونست من روزد

مادرش گفت جای گرم نرم به تونیومده

رفت بچه هاروازاتاق بیرون کردگفت ازامروزگوشه انباری جاتونه..

کنجد مامان من و بابایی عاشقتیم❤

مادرپری گفت ازامروزگوشه ی انباری جاتونه جای گرم نرم به شمانیومده تمام بدنم دردمیکردلباسهام کثیف شده بود

بمیرم مسلم نازگل ازترس گریه میکردن ازسرمامیلرزیدن باهربدبختی بودخودم روجمع جورکردم رفتم سمت بچه هابغلشون کردم تااروم بشن

مهوش رفت سمت انباری دربازکردگفت اینجاپرزغال بروبردار

البته حرفش باتیکه بوددراتاق قفل کرده بودن گفتم بذارحداقل چندتاپتوبردارم

مادرش رفت یه زیراندازپتوچندتیکه لباس ازاتاق پرت کردبیرون دوباره دربست باپری مهوش رفتن تواتاق

بچه هاروبردم انباری زیراندازروپهن کردم بچه هاروپیچیدم به پتوگفتم بشینید

گوشه انباری یه سطل بزرگ اهنی بوداوردمش توش زغال ریختم باهرسختی بودروشنش کردم

بابچه هادورش نشستیم

خداروشکرکم کم گرم شدخودمم لباسهام روعوض کردم

اما هرچی میگذشت دردکمرودلم بیشترمیشددعامیکردم سربچه بلایی نیومده باشه

یه کم گرمم که شددردم کمترشد

نازگل مسلم روبغل کردم گوشه ی انباری خوابیدم

خداروشکربچه های ارومی داشتم انگارمیدونستن من چقدربدبختم اونادیگه اذیتم نمیکردن

نزدیک ظهرمهوش یه کم ازغذای دیروزشون که مونده بودروبرامون اورد

انگارمیخواست دونه به مرغ خروس بده همه چی روباهم قاطی کرده بودن من خودم دلم نمیکشیدبخورم امابه بچه هادادم که گرسنه نمونن

خلاصه دوروزتمام توانباری بودیم و تنهاخوبی که داشت این بودکه زغال بودمیتونستم خودمون روگرم کنیم

برف همچنان میباریدمیدونستم جاده هاخرابه محمدبه این زودیهابرنمیگرده تنهانگرانیم توانباری وجودماروموش

بودازترس دوچشمی شب روزمراقب بچه هابودم خواب نداشتم واین بیخوابی باعث شده بودکلافه وعصبی بشم

روزسوم بودکه متوجه شدم شاگردمغازه امدن دیدن پری وکلی گوشت مرغ میوه باخودش اورده بودنمیدونم چی به پری گفت که نیم ساعت بعدش مهوش امدکلیداتاق روپرت کردجلوم گفت دست بچه هات روبگیربروتواتاقت

انقدرخوشحال شدم که دیگه نپرسیدم چرایکدفعه نظرتون عوض شد

سریع بچه هاروبردم تواتاق میخواستم ببرمشون حمام که مادرپری امدگفت گوش بده بهت چی میگم ارباب وگل بانودارن میان اینجا

قراره چندروزی بمونن وای به حالت حرفی بزنی مطمئن باش بدترازاین به سرت میارم

امااگرلال مونی بگیری کاری بهت ندارم به ناچارگفتم باشه

تازه فهمیدم ازترسشون کلیداتاق رودادن

خلاصه بچه هاروبردم حمام لباسهاشون روعوض کردم تواتاق بودم که مهوش گفت زودبیاتومطبخ کمک کن بچه هاروخوابندم رفتم کمکش شام درست کنم

انقدردستورمیدادازم کارمیکشیدکه ازکمردردداشتم میمردم بچه توشکمم انگاراروم قرارنداشت همش میچرخیدهرلحظه دردکمرم بیشترمیشد..

کنجد مامان من و بابایی عاشقتیم❤

دردکمرم هرلحظه بیشترمیشدمیدونستم مال کارزیاده اماخب چاره ای نداشتم باتحمل میکردم تاارباب بیادیه راه نجات پیداکنم

همون موقع مادرپری امدتومطبخ گفت یه چای نبات درست کن زودبرای پری ببر

بااینکه خودم حالم خوب نبودبرای پری چای درست کردم بردم تواتاقش

خانم روبالشت لم داده بودمیوه میخوردهردوتامون حامله بودیم اماشرایط من کجاشرایط پری کجا.. سینی چای روگذاشتم جلوش خواستم ازاتاق بیام بیرون که پری صدام کرد مثل مادرش ومهوش شروع کردتهدیدکردن خط نشون کشیدن

گفت بهت گفته بودم پات روازگلیمت درازترنکن اماتوگوش ندادی

گفتم من چکارتون کردم

گفت یادت نره تویه رعیت زاده ای وحق نداری وقتی غذادرست میکنی اول برای خودت وبچه هات برداری بعدبرای مابیاری..

برو خداروشکرکن تواین سرمابااون دوتاتوله ات ننداختمت بیرون

جربحث کردن باپری فایده ای نداشت چون هیچ وقت من روبه عنوان زن دوم محمدوعروس عمارت قبول نداشت واگرازدستش برمیومدبچه توشکمم میکشت

خلاصه اون روزباهربدبختی بودکارهاروکردم رفتم زیرکرسی انقدرخسته بودم که نفهمیدم کی خوابم برد

وقتی گرمم میشداستراحت میکردم دردکمرم میفتاد

باسرصدای بچه هابیدارشدم وقتی رفتم بیرون جفتشون بغل ارباب بودن وازخوشحالی دیدن پدربزرگشون جیغ میزدن

شایدبرای اولین باربودکه ازدیدن ارباب گل بانوانقدرخوشحال شدم

سریع رفتم به استقبالشون اوناهم باروی خوش تحویلم گرفتن همه رفتیم اتاق پری

بااینکه ازمادردختردلخوشی نداشتم امابخاطرگل بانوارباب رفتم

وقتی نشستن بلندشدم برم چای بیارم که گل بانوگفت کجاگفتم برم چای بیارم گرمتون بشه

گل بانوگفت توچرابااین وضعیتت مهوش جان زحمتش رومیکشه

وای قیافه اش دیدن داشت..

پری ماه اخرش بودگل تاج مادرش همش میگفت به شکمش میخوره پسرباشه

گل بانوهم میگفت هرچی هست سالم باشه

تواون چندروزتازه فهمیدم گل بانودرمقابل خواهرش گل تاج یه فرشته است

خلاصه یک هفته ای ارباب گل بانوپیش ماموندن اوضاع من بابودنشون خیلی خوب بود

مهوش پری مادرش فقط حرص میخوردن

شب قبل رفتنشون به گل بانوگفتم میخوام باهاتون بیام عمارت

پری هم که تنهانیست مادرخواهرش هستن

گل بانوهم که توعمارت تنهابودازخداخواسته قبول کردلباس خودم وبچه هاروجمع کردم وفرداصبح تازه پری مادرش فهمیدن من میخوام برم عمارت قیافه هاشون دیدن داشت ولی ازترس ارباب جرات نداشتن حرفبزن

وقتی برگشتم تازه یه نفس راحت کشیدم وبادیدن خانباجی تمام غم غصه هام یادم رفت

دوسه روزبعدازبرگشتنم برای مادرم پیغام فرستادم امددیدنم..

دوهفته ازبرگشتم گذشته بودکه پری محمدهم امدن عمارت

همون شب که رسیدن پری دردش گرفت قابله صداکردن..

کنجد مامان من و بابایی عاشقتیم❤

پری دردداشت چون زایمان اولش بودازهمون اول شروع کردبه دادوفریادزدن

براش سریع قابله اوردن

راستش روبخوایدانقدردرحقم بدی کرده بود

مخصوصادرنبودمحمددوستنداشتم نه خودش روببینم نه بچه اش رو

وقتی هم ازدردزایمان جیغ میزداصلابرام مهم نبود

ازاتاق نرفتم بیرون بچه هاروبغل کردم باخیال راحت خوابیدم

نزدیک صبح بودکه صدای درامدوقتی چشمام روبازکردم دیدم محمده

خیلی عصبانی وکلافه بود

گفتم چی شدبچه پری به دنیاامد

گفت فکرنمیکردم انقدرسنگدل باشی یکی توعمارت ازدردفریادمیزنه توراحت گرفتی خوابیدی

تمام عمارت برای پری دست به دعاشدن

قابله میگه بچه درشته زایمان سختی داره

دیگه جونی براش نمونده بچه هنوز به دنیانیومده

محمدداشت من رومتهم میکردبه سنگ دلی وبیرحمی!!!

اون خبرنداشت زنش مادروخواهرش چه بلایی سرمن اوردن

گفتم من سنگ دل نیستم اتفاقاطاقت زجرکشیدن کسی روندارم

امااگرتوام مثل من بادوتابچه ی کوچیک تواین سرماسه روزتوانباری پرازموش میخوابیدی..

اگربوی غذاتوحیاط میپیچیددخترت جلوت ازخوشحالی بالاپایین میپریدکه قراربراش غذابیارن..

اماهرچی منتظرمیموندی چیزی برای بچه هات نمیاوردن

دلت ازسنگ میشد..

محمدکه ازحرفهام سردرنمیاوردگفت خورشید چی میگی

گفتم بیابشین تابهت بگم واون شب تمام بلاهای که درنبودش سرم اورده بودن روبراش تعریف کردم

محمداصلا باورش نمیشد

گفتم ازخوشی فرارنکردم

شانس اوردم ارباب گل بانوامدن وگرنه معلوم نبودچه بلای سرمن این دوتاطفل معصوم میومد

محمد بغلم کردگفت من قول دادم هیچ وقت تنهات نذارم ولی نتونستم به قولم عمل کنم امادیگه نمیذارم کسی اذیتت کنه

خلاصه پری زایمان خیلی سختی

داشت بعدازدردکشیدن زیادنزدیک ظهریه پسرتپلی به دنیااورد

مهوش گل تاج هم امده بودن دوربرش بودن نمیذاشتن کسی به بچه نزدیک بشه

حتی من وقتی وارداتاق شدم گل تاج روی بچه روپشوند

پری رنگ به رونداشت تندتندبهش چیزهای مقوی میدادن

تنهاکسی که بچه رودیده بودخانباجی بود

وقتی من رودیدگفت خدابخیرکنه بچه صورتش کبودانگارنمیتونه خوب نفس بکشه

قابله میگه مال اینکه خیلی طول کشیدتابه دنیابیاد

من خودم یه مادربودم تجربه ی ازدست دادن بچه روداشتم دعامیکردم هیچ کس این حال بدروتجربه نکنه محمدخیلی خوشحال بودبرای سلامتی پسرش همون روزیه گوسفندقربانی کرد

اما حال پسرپری خوب نبوداخرشب باجیغ دادپری ومادرش همه ازخواب بیدارشدیم

وقتی من رسیدم تواتاق گل بانوداشت بچه روبه زورازبغل پری میکشیدبیرون

پسرپری بخاطرمشکل تنفسی چندساعت بعداززایمانش فوت کرد

خیلی حس حال بدی بودهمه ناراحت بودیم

بااینکه دلخوشی ازپری نداشتم اماواقعابراش ناراحتش بودم...

کنجد مامان من و بابایی عاشقتیم❤
مگه میشه نشه همزمان فشار بده دکمه کم کردن صدا همین پاینش با دکمه خاموشش همزمان فشار بده میشه وسط دکم ...



گلم نمیشخ گوشیه من کمی قدیمیتر از شماست

بدون امضا😁😁😁😁😑😐🙄😏😇😘😄😃😋🙂🙂🤗😄😎🙂☺😍😗

خیلی ناراحت پری بودم اولین بچه اش بودوبعداز۹انتظار خیلی سخت بودبراش

تاچندروزی هیچ کس حال حوصله نداشت

من به توصیه خانباجی خیلی دوربرپری ومادرش افتابی نمیشدم بابچه هااکثراتواتاق بودیم

محمدهم شرایط خوبی نداشت باکوچکترین حرفی عصبانی میشدشب روزکنارپری بودتاحالش یه کم بهتربشه گله ای نداشتم

اماوقتی بعدازیک هفته حتی برای خداحافظی هم نیومددیدنم رفت شهرازش خیلی ناراحت شدم

خانباجی میگفت یه کم بگذره همه چی درست میشه تحمل داشته باش

ده روزاززایمان پری میگذشت ومهوش گل تاج همچنان توعمارت بودن خانباجی غذای من وبچه هارومیاوردتواتاقم

یه روز که سرگرم مرتب کردن اتاق بودم صدای گریه ی نازگل روشنیدم بااون وزن سنگینم سریع رفتم بیرون وقتی بهم نزدیک شددیدم یه طرف صورتش قرمزجای دست مونده

گفتم چی شده نازگل باهمون زبان بچگانه اش گفت بامسلم داشتیم بازی میکردیم خاله مهوش گفت چقدرسرصدامیکنیدمن روزد..

گفتم مسلم کجاست گفت باخودش بردش

یه لحظه احساس کردم قلبم داره ازجاش کنده میشه یادمصطفی بلای که عفت زکیه به سرم اورده بودن افتادم گفتم نکنه مسلم روبرده بلایی سرش بیاره رفتم سمت اتاق پری بدون اینکه دربزنم وارداتاق شدم

مسلم وسط اتاق داشت بادوتابالشت بازی میکرد

پری مهوش تواتاق بودن انگارازعذاب دادن من لذت میبردن

پری گفت اینجاطویله نیست که بدون درزدن واردمیشی انقدرترسیده بودم که فقط نگاهش میکردم حتی نمیتونستم جوابش روبدم

مهوش هم گفت انگارخیلی ترسیدی چیزی شده

خب میدونستم میخوان من رواذیت کنن

بدون اینکه جوابشون روبدم مسلم روبغل کردم امدم بیرون

ازاون روزبه بعدچشم ازبچه هابرنمیداشتم به پری مادرش مهوش اعتماد نداشتم ودعامیکردم هرچه زووتربرن

سه روزبعدازاین ماجرایه روزکه داشتم توحیاط قدم میزدم حواسم نبودپام رفت روی طنابی که وسط حیاط بود طناب بزرگی بودکه باهاش اب ازچاه میکشیدن تاامدم ازروی طناب ردبشم احساس کردم زیرپام حرکت کرد نتونستم خودم رونگهدارم باشکم خوردم زمین یه دردوحشتناکی پیچیدتودل وکمرم که حدنداش

وقتی به سمت چاه نگاه کردم دیدم گل تاج داره ازچاه دورمیشه ازقصدسطل اب روانداخته بودتوچاه که طناب به پای من بپیچه بخورم زمین انگارتصمیم داشتن حالاکه بچه ی پری مرده یه بلای هم سربچه من بیارن

به هربدبختی بودرفتم سمت مطبخ ازدردگریه میکردم خانباجی وقتی فهمیدهرچی ازدهنش درامدبه مادرپری گفت

من روبردتواتاق برام جوشنده اوردگفت استراحت کن

ازرفتن محمددوهفته میگذشت که یه روزصبح دردامدسراغم

گل بانوفرستاددنبال قابله خانباجی مثل همیشه کنارم بودبعدازچندساعت دردکشیدن خدایه پسربهم دادکه همه میگفتن چقدرشبیه محمد..

کنجد مامان من و بابایی عاشقتیم❤
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2843

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

2834
2835
پربازدیدترین تاپیک های امروز
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز