میدونستم حامله ام اماترس بدی افتاده بودتوجونم نمیدونستم اگرپری بفهمه چه اتفاقی میفته
به خانباجی گفتم برعکس من خوشحال شدگفت ناراحت نباش خدابزرگ فقط به گل بانوبگو
همون روزبعدظهررفتم پیش گل بانوباخجالت بهش گفتم حامله ام
باحرفم جاخوردگفت مطمئنی باسرگفتم اره یه کم مکث کردگفت مبارکه همون شب ارباب هم فهمیدبه گل بانوگفت بایداین موضوع علنی کنی وبه همه بگی
دوربعدگل بانوعازم شهرشدمیخواست برای چندروزی بره پیش پری
وقتی گل بانورفت منم ازارباب اجازه گرفتم رفتم پیش مادرم
ازخانواده ی خودمم کسی نمیدونست بابچه هارفتم خونه ی پدریم هرچندخاطره ی خوبی ازاونجانداشتم امادلم برای مادرم تنگ شده بود
مادرم بادیدن من وبچه هاخیلی خوشحال شدتواتاق بودم که پدرم امدمثل همیشه اخموبداخلاق گفت این طرفهانکنه بازکاری کردی ازعمارت انداختنت بیرون
گفتم نه امدم به مادرم سربزنم وبگم من ازدواج کردم
پدرم چشماش روگردکردگفت چکارکردی!؟باکی نکنه مثل زکیه خرشدی بایه بی سرپاعروسی کردی ازعمارت امدی بیرون
مادرم باشنیدن اسم زکیه گفت یواشترممکنه بشنوه
نگاه مادرم کردم گفتم مگه زکیه اینجاست باسرگفت اره
خلاصه به پدرم گفتم من زن محمدشدم والانم ازش حامله ام
یدفعه اون قیافه ی عبوسش ازهم بازشدگفت افرین تودخترزرنگی هستی ازت خوشم میاد
پدرم هیچ وقت درحق ماپدری نکردفقط فکرخودش بود
ازاینکه به بقیه پزبده دخترم عروس عمارت لذت میبرد
بعدازرفتن پدرم به مادرم گفتم زکیه اینجاچکارمیکنه مادرم گفت زکیه چندروززایمان کرده ومادرشوهرش گفته بروخونه ی پدرت من نوکرتووبچه ات نیستم که ازت تا ده روزپذیرایی کنم
کینه ای که من اززکیه به دل داشتم باهیچی ازبین نمیرفت اون روقاتل پسرم میدونستم طاقت نیاوردم به بهانه ی سرزدن رفتم پیشش
بادیدن من جاخوردبلندشدنشست
بدون اینکه کوچکترین حرفی بهش بزنم رفتم بچه اش روبغل کردم گفتم چقدرکوچیکه خیلی بایدزحمت بکشی که راه بره جلوت شیرین زبونی کنه باترس فقط نگاهم میکرد
گفتم این همه خون دل بخوری که ازاب گل دربیادبعدبیفته تورودخونه بمیره خیلی سخته نه!!
باحرفم زکیه بهم حمله کرددخترش روازبغلم کشیدبیرون گفت من هیچ تقصیری نداشتم پسرت شیطون بودافتادتوروخونه خفه شدگناه من چیه
گفتم امیدوارم این اتفاق هیچ وقت برای تونیفته
نازگل عادت داشت تاصبح یکی دوباری بیدارمیشدبایدمیبردمش مستراح اون شب وقتی داشتم میبردمش صدای گریه ی دخترزکیه روشنیدم
زن بابام تواتاق بوداماانقدرخوابش سنگین بودکه باصدای گریه بچه بیدارنشده بودنگاه کردم زکیه ام تواتاق نبود
رفتم توبچه روبغل کردم که ساکتش کنم