2777
2789
بخدت قسم بلد نیستم سعی کردم نشد

مگه میشه نشه همزمان فشار بده دکمه کم کردن صدا همین پاینش با دکمه خاموشش همزمان فشار بده میشه وسط دکمه پاینش همین کم کردن جون جدت سعی کن  

تیکر بارداریم نیست .خدایا یه بچه سالم و صالح بزار تو دلم 😘

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

یکی نیست بگه سحر داستاتو گزاشته تو اینستا و پرو۴ایلش عمومیه کی گفته راصی نیست اه

اولین باره چهار ساعت خودمو تو نی نیسایت گرفتار کردم از کارو زندگیم افتادم اخه یکی نیست بگه تو که نصفشو گفتی چرا کامل نکردی مثلا گناهه واقعا که انیستا یعنی عمومی اگه قرا بود پخش نشه نمیراشت تو اینیستا 

تیکر بارداریم نیست .خدایا یه بچه سالم و صالح بزار تو دلم 😘

ارباب عاقداوردمن ومحمدروبه عقدهم دراورداهل عمارت کسی نمیدونست تواتاق ارباب چه خبره وتنهاکسی که توعقدمابودخانباجی بود

بعدازچندسال کارکردن توعمارت ارباب خیلی به خانباجی اعتمادداشت مثل خانم بزرگ‌ براش عزیزبود

ارباب نمیخواست کسی بدونه..

من هم خوشحال بودم هم ناراحت ازاینده میترسیدم امامحمدخیلی خوشحال بودخنده ازگوشه لبش محونمیشد

برعکس محمدگل بانواخمهاش بهم بودکاملامشخص بودازترس ارباب به این عروسی رضایت داده

اون روزبعدازعقدمحمدتویه فرصت امدپیشم گوشواره هاروخودش انداخت گوشم یه انگشترخیلی خوشگلم که سنگ فیروزه بودکرددستم گفت خورشیدخیلی دوستدارم ولی یه مدت بایدبااین شرایط کناربیای تاکم کم به پری بگیم چاره ای نداشتم گفتم باشه

اون روزمحمدتانزدیک غروب پیشم موندبعدگفت بایدبرگردم شهرخیلی کاردارم میدونستم پری تنهاست بخاطرپری میخوادبرگرده

وقتی رفت دلم خیلی براش تنگ شد

باخودم گفتم چرابایدهمیشه سهم من ازعشق نصف باشه وشریک داشته باشم بعدازرفتن محمدگل بانوصدام کردگفت ازامروزتوزن دوم محمدی وبدون پری زن اولش الویت همیشه بااون خودتم خوب میدونی برای اینکه برات حرف درنیارن کسی بهت نظرنداشته باشه رضایت دادم به عقدپسرم دربیای پس طوری رفتارکن که باعث ناراحتی پری نشی من نمیخوام فعلاپری این موضوع روبدونه تایواش یواش خودم بهش بگیم

دراصل بایدتامدتی به طورپنهانی بامحمدزندگی میکردم

سه هفته ازعقدم میگذشت محمدهفته ای یکبارمیومددیدنم همیشه ام بادست پرمیومدولی هیچ وقت شب نمیموندبرمیگشت

تایه هفته باپری امدن عمارت وقتی میدیدم پری انقدرجلوهمه بامحمدحرف میزنه میگه میخنده حرص میخوردم

ولی چاره ای جزسکوت نداشتم قراربودچندروزی عمارت بمونن یه شب سرشام ارباب به محمدگفت امشب پیش من بخواب دوستدارم تاصبح باهات حرفبزنم

نمیدونم چرایدفعه دست پاهام یخ کردیه حسی بهم میگفت این بهانه ی ارباب الکیه ومیخوادمحمدروبفرسته پیش من!!!ازخجالت نمیتونستم سرم روبلندکنم وحدسمم درست بوداخرشب محمدامدپیشم بهش میگفتم صبح روم نمیشه توصورت ارباب نگاه کنم اونم به شوخی میگفت دست صورتت روبشورتاروت بازشه

خلاصه اززندگی پنهانی من بامحمدسه ماه گذشت ویه روزکه باپری امدن عمارت متوجه حالت تهوع بیحالی پری شدم خانباجی گفت فکرکنم حامله است وبلاخره بعدازچندسال پری حامله شده بود امادقیقاسه هفته بعدشم منم حالم بدشدحالت تهوع های صبحگاهیم شروع شدکه خبرازوجودیه توراهی میداد

کنجد مامان من و بابایی عاشقتیم❤

میدونستم حامله ام اماترس بدی افتاده بودتوجونم نمیدونستم اگرپری بفهمه چه اتفاقی میفته

به خانباجی گفتم برعکس من خوشحال شدگفت ناراحت نباش خدابزرگ فقط به گل بانوبگو

همون روزبعدظهررفتم پیش گل بانوباخجالت بهش گفتم حامله ام

باحرفم جاخوردگفت مطمئنی باسرگفتم اره یه کم مکث کردگفت مبارکه همون شب ارباب هم فهمیدبه گل بانوگفت بایداین موضوع علنی کنی وبه همه بگی

دوربعدگل بانوعازم شهرشدمیخواست برای چندروزی بره پیش پری

وقتی گل بانورفت منم ازارباب اجازه گرفتم رفتم پیش مادرم

ازخانواده ی خودمم کسی نمیدونست بابچه هارفتم خونه ی پدریم هرچندخاطره ی خوبی ازاونجانداشتم امادلم برای مادرم تنگ شده بود

مادرم بادیدن من وبچه هاخیلی خوشحال شدتواتاق بودم که پدرم امدمثل همیشه اخموبداخلاق گفت این طرفهانکنه بازکاری کردی ازعمارت انداختنت بیرون

گفتم نه امدم به مادرم سربزنم وبگم من ازدواج کردم

پدرم چشماش روگردکردگفت چکارکردی!؟باکی نکنه مثل زکیه خرشدی بایه بی سرپاعروسی کردی ازعمارت امدی بیرون

مادرم باشنیدن اسم زکیه گفت یواشترممکنه بشنوه

نگاه مادرم کردم گفتم مگه زکیه اینجاست باسرگفت اره

خلاصه به پدرم گفتم من زن محمدشدم والانم ازش حامله ام

یدفعه اون قیافه ی عبوسش ازهم بازشدگفت افرین تودخترزرنگی هستی ازت خوشم میاد

پدرم هیچ وقت درحق ماپدری نکردفقط فکرخودش بود

ازاینکه به بقیه پزبده دخترم عروس عمارت لذت میبرد

بعدازرفتن پدرم به مادرم گفتم زکیه اینجاچکارمیکنه مادرم گفت زکیه چندروززایمان کرده ومادرشوهرش گفته بروخونه ی پدرت من نوکرتووبچه ات نیستم که ازت تا ده روزپذیرایی کنم

کینه ای که من اززکیه به دل داشتم باهیچی ازبین نمیرفت اون روقاتل پسرم میدونستم طاقت نیاوردم به بهانه ی سرزدن رفتم پیشش

بادیدن من جاخوردبلندشدنشست

بدون اینکه کوچکترین حرفی بهش بزنم رفتم بچه اش روبغل کردم گفتم چقدرکوچیکه خیلی بایدزحمت بکشی که راه بره جلوت شیرین زبونی کنه باترس فقط نگاهم میکرد

گفتم این همه خون دل بخوری که ازاب گل دربیادبعدبیفته تورودخونه بمیره خیلی سخته نه!!

باحرفم زکیه بهم حمله کرددخترش روازبغلم کشیدبیرون گفت من هیچ تقصیری نداشتم پسرت شیطون بودافتادتوروخونه خفه شدگناه من چیه

گفتم امیدوارم این اتفاق هیچ وقت برای تونیفته

نازگل عادت داشت تاصبح یکی دوباری بیدارمیشدبایدمیبردمش مستراح اون شب وقتی داشتم میبردمش صدای گریه ی دخترزکیه روشنیدم

زن بابام تواتاق بوداماانقدرخوابش سنگین بودکه باصدای گریه بچه بیدارنشده بودنگاه کردم زکیه ام تواتاق نبود

رفتم توبچه روبغل کردم که ساکتش کنم

کنجد مامان من و بابایی عاشقتیم❤

رفتم تواتاق بچه روبغل کردم که ساکتش کنم انقدرگریه کرده بودلبهاش میلرزیدنازگل همش غرمیزدکه جیش دارم نگاه زن بابام کردم همچین خوابیده بودکه انگاراصلا تواین دنیانبودبچه روپیچیدم لاپتورفتیم سمت مستراح

خوبی دخترزکیه این بودتاگرفتمش بغل‌اروم شد

بیرون مستراح منتظربودم که یدفعه ازبالاصدای جیغ دادزکیه روشنیدم

داشت به مامانم ناسزامیگفت وسراغ من رومیگرفت

ترسیدم بدون اینکه منتظرنازگل بمونم بابچه دویدم بالا

زکیه تامن رودیدبهم حمله کردبچه روازم گرفت

تمام بدنش میلرزیدمامانم گفت کجارفتی نصف شبی بچه زکیه روچراباخودت بردی

باسرصدای ماتازه پدرم زن بابام بیدارشده بودن

زکیه گفت میخواستی انتقام بگیری بردی که بکشیش ازحرفش جاخوردم گفتم مگه من مثل توام نازگل روداشتم میبردم مستراح صدای گریه دخترت روشنیدم نگاه کردم دیدم نیستی مادرتم خوابیده بغلش کردم اروم بشه

زکیه که حرفم روباورنکرده بودگفت زودترگورت روازاین خونه گم کن وجودت باعث دردسره

خیلی بی حیابودگفتم اینجاخونه ی پدری منم هست تاهروقت دلم بخوادمیمونم

همون لحظه صدای گریه نازگل ازپایین امدکه صدام میکردداشتم میرفتم پایین زکیه گفت چکارکردی بیرونت کردن یه نگاه حقیرانه ای بهش کردم گفتم بدبخت من هنوزم عروس عمارتم چیزی که توهمیشه حسرتش روداشتی بامحمدازدواج کردم..

خلاصه اون شب گذشت اماچندروزی که اونجابودم دیگه به زکیه نزدیک نشدم

اونم شبهاازترسش دراتاق روقفل میکردپشتی پشت درمیذاشت میخوابید

مادرم برای اولین بارحرفهام روباورکردگفت این همه ترس زکیه بی جهت نیست معلوم کاری کرده که ازانتقام تومیترسه..

وقتی برگشتم عمارت خانباجی منتظرم بودتامن رودیدکشیدم تومطبخ گفت خورشیدپری باگل بانوامدن عمارت وپری حال خوشی نداره

دیشب برای اولین بارارباب یکی زدتوگوشش

گفتم چراگفت ازاینکه ارباب رضایت داده توزن محمدبشی خیلی شاکیه وخیلی عصبانیه چندباری هم سراغت روازمن گرفته خیلی مراقب باش کاری نکنی که بدترتحریکش کنی اون مثل مارزخمیه ومیدونی گل بانوپشت پریه.. بابچه هارفتم تواتاقم همش زیرلب ذکرمیگفتم باکوچکترین صدای قلبم تندتندمیزد

نزدیک ظهربودکه پری بدون درزدن وارداتاقم شد

باپاش زدیکی از پشتهاروانداخت نشست روش گفت همیشه دلم برای عفت میسوخت که بایدتوزندگیش توروتحمل میکردنمیدونستم یه زمانی میرسه که بایدخودم به عنوان هووتحملت کنم

ولی بدون من عفت نیستم اگربخوای پات روازگلیمت درازترکنی بلدم چکارکنم

امدم بهت یاداوری کنم تویه رعیت زاده ای که نمیتونی خانم عمارت باشی ازدواج توومحمدم برای اینکه حرفی پشت سرت نباشه یه ازدواج سوری اینوهیچ وقت یادت نره..

کنجد مامان من و بابایی عاشقتیم❤

پری گفت این یه ازدواج سوری

منم سخاوت درحق خودت وبچه هات به خرج دادم پس حواست روجمع کن یه وقت هوابرت نداره فکرکنی خبریه که من عفت نیستم

هیچی نمیگفتم پری خیلی بدجنس ترازعفت بوداگرباکسی سرلج میفتادخون به جیگرش میکرد

خلاصه اون روزپری حسابی خودش روخالی کردرفت

دلم خیلی گرفته بودرفتم پیش خانباجی اون تنهاکسی بودکه میتونستم باهاش درددل کنم تامن رودیدگفت چی شده خوبی گفتم پری هرچی ازدهنش درامدبهم گفت کلی هم برام خط نشون کشیده وای به روزی که بفهمه من ازمحمدحامله ام

خانباجی گفت توحرفی نزن بذارگل بانوبهش بگه..

پری هفته ای یکباربامحمدمیومدن عمارت ونمیذاشت من محمدروببینم همه جایادنبال من بودیامحمدکه مباداباهم تنهاباشیم

محمدهم بخاطراینکه پری حامله بودرعایت حالش رومیکردمیگفت بلای سرخودش یابچه اش نیاد

ازگل بانوخانواده پری میترسید

سه ماه گذشت شکم پری دیگه درامده بودهردفعه من رومیدیدطوری رفتارمیکردکه انگارشق القمرکرده حامله شده

پری پنج ماهش بودمن نزدیک سه ماه

هرچندمن اصلا شکم نداشتم بقول خانباجی میگفت توپهلوداری تاچندماه کسی نمیفهمه حامله ای

وازرفتارهای پری میدونستم‌هنوزنمیدونه من حامله ام واینی که گل بانوچرابه پری چیزی نمیگه برام جای سوال بود

پری کلی برای بچه اش وسیله لباس خریده بودوهردفعه میومدبرای گل بانوتعریف میکردبامحمدچیاخریدن

هرچندیکی دوباری هم که محمددزدکی امده بوددیدنم برای خودم وبچه هالباس میخریدمیاوردوچنددستم لباس نوزادی خریده بود

پنج ماهم بودکم کم شکمم داشت خودش رونشون میدادوقتی پری میومدلباسهای گشادمیپوشیدم که شکمم معلوم نباشه اماخب چیزی نبودکه بشه برای همیشه قایمش کرد

یه روزکه بابچه هارفته بودیم حمام وقتی امدیم بیرون ناهارخوردیم خوابیدیم

پری محمدمیان عمارت من خواب بودم شکمم تولباسی که پوشیده بودم معلوم بود

پری میبینه محمدنیست فکرمیکنه امده پیش من

یادم ماه دوم پاییز بودهوادداشت سردمیشدیدفعه امدتواتاق من سریع بلندشدم ترسیده بودم متوجه نگاهای پری شدم انگاربزرگی شکمم براش غیرعادی بوداماهیچی نگفت رفت بیرون

میدونستم پشت این سکوتش یه شرخوابیده به دوساعت نرسیدکه بامحمدرفتن بعدازرفتنشون گل بانوصدام کردگفت من امروزبه پری گفتم حامله ای یه کم مراعات حال پری روبکن اون بی تجربه است اولین حاملگیشه اماتوتجربه داری دوتاشکم زاییدی

گفتم چشم خانم

سه روازاین ماجراگذشت که محمدامدعمارت گفت خورشیدوسایلت روجمع کن میخوام باخودم ببرمت شه

گفتم من اینجاراحتم شهررودوستندارم گفت پری تنهاست گفته بروخورشیدبچه هاروبیارپیشم

ازاینکه پری یدفعه انقدرمهربون شدبودخیلی تعجب کردم..

کنجد مامان من و بابایی عاشقتیم❤

ازاینکه پری یدفعه انقدرمهربون شده بودتعجب کردم محال بودپری بی دلیل یدفعه انقدرخوب شده باشه

گفتم من نمیام اینجاراحتم توشهرخفه میشم

هرچی محمداصرارکردمن راضی نشدم دلم گواه بدمیدادوقتی ارباب شنیدراضی نیستم به محمدگفت اگرپری تنهاست بیارش پیش عمارت محمدگفت من نمیتونم هرشب این همه راه روبیام صبح برگردم

خلاصه محمدازدستم ناراحت شدبرگشت

بااینکه خیلی دوستشداشتم امانمیتونستم به پری اعتمادکنم

اون بازبون بازی میتونست محمدروخام کنه امامن رونه

خانباجی وقتی فهمیدگفت بهترین کارروکردی اماگل بانوناراحت بودمیگفت توبااینکارت پری روحساس میکنی ونمیذاری باهات خوب باشه ازرفتن محمدیک هفته گذشت خبری ازش نبود

بعدازیک هفته پری ومحمدامدن عمارت

پری تاچشمش خوردبه گل بانوشروع کردبه گریه کردن که پریشب تنهابودم تواون خونه ی بی درپیکرازترس حالم بدشده اگرمحمدیکساعت دیرترمیومدمعلوم نبودچه بلایی سرخودم بچم میومد

گل بانوگفت چراتنهاموندی پری گفت محمدبایدکارهای مغازه اش روانجام بده گاهی دیرمیادخونه یابرای تهیه جنس ممکنه بره شهریاروستای دیگه پریشب تابیادخونه نصف شده

باکوچکترین صدای فکرمیکردم دزدامددلمم نمیادتنهاش بذارم بیام پیش شما

خلاصه پری حیله گرانقدراسمون ریسمون بهم بافت که دل منم براش سوخت!!وقتی به گوش ارباب رسیدبه من گفت توزن قانونی محمدهستی بایدکنارش باشی تاکی میخوای اینجوری زندگی کنی تواگربری پری هم دیگه تنهانیست وسایلت جمع کن همراهشون بروانگارحکم مرگم روصادرکرده بودن باگریه لباسهای خودم وبچه هاروجمع کردم خانباجی حالش ازمن بدتربودمیگفت انگاردخترخودم داره ازعمارت میره فردابعدظهرش ازهمه خداحافظی کردم بامحمدپری راهی خونه ی جدیدم توشهرشدم

وقتی رسیدیم پری یکی ازاتاقهای که درش جدابودرودراختیارم گذاشت کلی وسایل برام اوردانقدرمهربون شده بودکه خودمم شک میکردم این همون پری باشه

اول زمستون بودهواسوزخیلی بدی داشت محمدتواتاق برام کرسی گذاشت بودشبهابانازگل مسلم زیرکرسی گرم میخوابیدیم هرچی میخواستیم محمدبرامون میخریدازخوراکی گرفته تالباس

سه هفته ازرفتن من به خونه ی محمدمیگذشت همه چی خوب بودمخصوصارفتارپری جلوی محمدگاهی فکرمیکردم دارم خواب میبینم

وزن پری بالارفته بودنمیتونست کارهاش روانجام بده من کمکش میکردم یه شب که دورهم شام میخوردیم محمدگفت حالاکه پیش پری هستی خیالم راحته بااطمینان خاطرمیتونم به کارهام برسم

چندوقته یه سفرکاری بایدبرم چندتاشهرکه ممکنه دویاسه هفته ای نباشم امابه شاگردمغازه میگم روزی یکباربهتون سربزنه وهرچی لازم داشتیدبراتون تهیه کنه

کنجد مامان من و بابایی عاشقتیم❤

محمدگفت به زودی میخوام برم یه سفرکاری چندوقتی نیستم بااین حرفش نمیدونم چرادلشوره گرفتم هرچندتواین مدت هیچ بدی ازپری ندیده بودم امابازم بهش اعتمادنداشتم اون چهره ی مهربونش برام غیرقابل باوربودبه محمدگفتم حالاکه تونیستی مابریم عمارت واگردرنبودتواتفاقی هم بیفته خانم وارباب هستن

محمدگفت من حرفی ندارم

اماپری مخالفت کردگفت من اینجاراحتترهستم به مادرم وخواهرم میگم بیان پیشمون که تنهانباشیم

محمدهم به ناچارقبول کرد

خیلی دوستداشتم من بابچه هامیرفتیم روستاامامیترسیدم اگرزیاداصرارکنم پری جبهه بگیره اخلاقش دوباره عوض بشه محمدقراربوداخرهفته بره وروزقبل رفتنش خواهرومادرپری امدن برخلاف گل بانوکه ریزه میزه بودمادرپری گل تاج یه زن هیکی باقیافه ای اخم بودکه باصدمن عسل هم نمیتونستی بخوریش

خواهرش مهوش هم که ازپری بدتربودانگارازدماغ فیل افتاده بود

مهوش تامن رودیدگفت چه خوش شانسی تویه دختررعیت زاده کلفت که به کجارسیده الان بایدباگوسفندهای ارباب میرفتی صحرایاتومطبخ غذامیپختی یالباس چرکهاروکناررودخونه میشستی توروچه به زندگی شهری...

محمدشب قبل رفتنش امدتواتاق بچه هاروبوس کردیه دست کشیدروشکمم گفت مراقب خودت توراهیم باش

گفتم کاش میشدنمیرفتی

خودمحمدهم انگارته دلش نگران تنهای من بودگفت زودمیام فقط باپری کناربیاحرفی زدنشنیده بگیر..

محمدفردانزدیک ظهرخداحافظی کردرفت

دوساعت بعدازرفتنش برف شروع کردبه باریدن هواانقدرسردبودکه نمیتونستی دودقیقه بیرون ازاتاق بمونی

بابچه هازیرکرسی بودیم که مهوش درنزده امدتواتاق گفت پاشوفکرشام باش خوردن خوابیدن تموم شده باتعجب نگاهش کردم گفتم فعلاکه زود

گفت مازودشام میخوریم رفت بیرون انگارمن کارگرشون بودم چادربستم کمررفتم تومطبخ که گوشه ی حیاط بودباچوب اجاق روشن کردم مشغول شام درست کردن شدم

وقتی غذااماده شد سهم خودم وبچه هاروریختم تویه ظرف برای اوناهم بادیگ بردم تواتاق

رفتم تواتاق سفره پهن کردم که غذای بچه هاروبدم

یدفعه مادرپری وارداتاق شدگفت خوبه دختره ی غربتی ادم شدی سرگل غذاروبرای خودت بچه هات برداشتی ته مونده اش روبرای مااوردی تودیگه خیلی پروشدی

بعدسفره ی غذاروجمع کردپرتش کردتوحیاط

مسلم ونازگل که ترسیده بودن فقط گریه میکردن باگریه اونامنم زدم زیرگریه

نازگل گرسنه اش بودرفتم براش یه کم نون پنیربیارم دیدم درمطبخ بسته است به ناچاریه ازبرنج گوشتی که توحیاط روبرفهاوتوسفره پخش شده بودبه زوریه کم جمع کردم اوردم دادم نازگل خودم گرسنه باگریه خوابیدم فرداصبحش رفتم صبحانه اماده کنم

بازدرمطبخ بسته بودرفتم سمت اتاق پری ازشیشه نگاه کردم دیدم خودشون سفره پهن کردن...

کنجد مامان من و بابایی عاشقتیم❤
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2843
2834
2835
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز