بادیدن پری واقعاباورم نمیشدخودش باشه
گل تاج مهوش هم باهاش بودن اوناهم حال روزشون بهترازپری نبودیه جورای به کل عمارت شوک واردشده بود
بااینکه دلخوشی ازپری خانوادش نداشتم امااون لحظه واقعادلم براش سوخت
پسرش مهردادهم خیلی لاغرضعیف شده بودومعلوم بودخوب بهش نمیرسن
خلاصه برای پری رختخواب پهن کردن ارباب فرستاددنبال یه دکترخونگی
گل تاج باگریه برای خواهرش گل بانوتعریف میکردکه هیچی نمیتونه بخوره وچندروزبااستفراغش خون بالامیاره
همون شب وقتی خانباجی رودیدم گفت دکترخونگی گفته زخم معده داره وخیلی طول میکشه تاخوب بشه وکلی داروخونگی جشونده بهش داده بودکه سرساعت بخوره
محمدهم حال روزخوبی نداشت پسرپری بی قراری میکردهمش درحال گریه کردن بود
محمدبردش بیرون شایدساکتش کنه امابچه اروم نمیشدانگارهیچ کس حال حوصله رسیدن به این طفل معصوم رونداشتن
رفتم توحیاط بعدازچندماه قهربودن به محمدگفتم بچه روبده به من
محمدخسته بودتابهش گفتم ازخداخواسته دادش بغلم
بدون اینکه حرفی بزنم بردمش تواتاق سعی کردم بااسباب بازی های احمدسرگرمش کنم خداروشکرکم کم بااحمددوست شدسرگرم بازی شدن خانباجی برای احمدسوپ ماهیچه درست کرده هردوتاشون رونشوندم جلوم یه قاشق به احمدمیدادم یه قاشق به مهرداد
وقتی سیرشدن خوابشون گرفت جاشون روانداختم کنارهم خوابندمشون
بااینکه احمدسه سالی ازمهردادبزرگتربوداماهمبازیهای خوبی برای هم بودن
محمدوقتی امدتواتاق دیدجفتشون خوابیدن نشست کنارم گفت خورشیدمیدونم خیلی اذیتت کردم اماتوببخش..
همین که خودش میدونست اشتباه کرده برام کافی بودبخشیدمش متاسفانه داروهای گیاهی طبیبم کارسازنبودحال پری هرروزبدترازقبل میشد
اماپسرش کناربچه های من اروم گرفته بودباهم بازی میکردن غذامیخوردن
گل تاج مادرپری باورش نمیشد بعدازاون همه ظلمی که خودش دختراش درحق من کرده بودن اینجوری ازپسرپری مراقبت کنم
ازامدن پری به عمارت ده روزگذشته بودکه یه شب مهوش خواهرش امددنبالم گفت پری کارت داره
وقتی رفتم تواتاقش به زوربلندشدنشست تمام استخونهای صورتش زده بودبیرون رنگش مثل زردچوبه زردشده بود
کنارش نشستم به زورحرف میزدانگارجونی براش نمونده بود
گفت ازوقتی پات روگذاشتی توعمارت به چشم یه رغیب بهت نگاه میکردم حتی زمانی که هووعفت بودی زن مسلم..
باحرفهای عفت ازت منتفربودم وقتی هم مسلم مردمیترسیدم زن محمدبشی واخرشم ازچیزی که میترسیدم به سرم امد
باخودم قسم خورده بودم نذارم کنارمحمدخوشبخت بشی وهمیشه پشت سرت به محمدبدمیگفتم فکرمیکردم خودم میمونم تومیری اماانگاربرعکس شدگفت فکرمیکردم خودم میمونم تومیری اماانگاربرعکس شد
کسی که بایدبرای همیشه بره منم
نگاهش کردم گفتم خوب میشی نگران نباش من خیلی وقته ازمحمددست کشیدم
پری به زورخندیدگفت خودتم خوب میدونی من دیگه خوب نمیشم فقط یه چی ازت میخوام مراقب پسرم باش میدونم خواسته ی زیادیه چون دلخوشی ازمن نداری ومن نتونستم ازپسرت خوب مراقبت کنم نمیخوام حتی حلالمم کنی فقط مهردادمثل بچه های خودت بدون..
سعی میکردم باحرفهام به پری روحیه بدم اماانگارخودشم میدونست نفسهای اخرش رومیکشه وهمون شب قبل ازاینکه خورشیدطلوع کنه پری برای همیشه چشماش روبست...