2777
2789

صاحب یه پسرشده بودم که شبیه محمدبودباهمون نگاه اول عاشقش شدم انقدربرام شیرین بودکه دوستنداشتم ازخودم دورش کنم تمام درزایمانم یادم رفته بود

توعمارت پیچیدکه من پسربه دنیااوردم ارباب گل بانواولین نفرهای بودن که امدن دیدنم انقدرخوشحال بودن که حدنداشت حقیقتش روبخوایدخودمم خداروشکرمیکردم که بچه ام پسردوستنداشتم اولین بچه ام برای محمددخترباشه

بااینکه گل بانوارباب خیلی خوشحال بودن امابخاطرپری همش به من میگفتن اگرامددیدنت طوری رفتارکن که ناراحت نشه

اماهمون روزکه من زایمان کردم خبررسیدگل تاج مهوش بدون اینکه بیان دیدن من باپری ازعمارت رفتن

هرچندوقتی شنیدم یه نفس راحت کشیدم چون ازبرخوردپری میترسیدم بارفتن پری گل تاچ حداقل نگران مسلم نازگل نبودم

اخرای شب بودکه محمدامداصلاخبرنداشت من زایمان کردم وقتی وارداتاق شدبچه روکنارم دیداولش شوکه شدجاخورد

امدبچه روبغل کردبوسیدش گفت کی زایمات کردی گفتم صبح

گفت پری چطوره

گفتم بامادرش رفتن

محمدگفت بهتربذاریه مدت ازتوبچه هادورباشه شایداینجوری یه کم حالش بهتربشه

اسم پسرم روارباب گذاشت احمدوبراش شب هفت گرفتن

بااینکه برای پری مادرش پیغام فرستادیم که بیان امابهانه اورده بودن اون شب نیومدن

باامدن احمدانگارزندگی من داشت رنگ بوی عشق به خودش میگرفت

بانبودن پری محمدتمام محبت وعلاقه اش رونثارمن میکردحسابی بهم میرسید

زمستان تمام شده بودفصل بهارعیدداشت ازراه میرسید

یادم محمدازشهربرام یه پیراهن چین دارخنک خریده بودکه روش پرازشکوفه های گیلاس بود

انقدرخوش اب رنگ بودکه وقتی میپوشیدمش احساس میکردم یه دختربچه ی ده ساله هستم

موهام روحناگذاشتم برای شب عیدحسابی به خودم رسیدم محمددوتازنجیرطلای کلفت برای من وپری خریده بود

مال پری روداده بودبه گل بانوکه نگهدارتاهرموقع امدبهش بده هرچندیکی دوباری هم رفته بوددنبالش ولی نیومده بود

به محمدگفتم میشه زنجیرمن روببری عوض کنی چندتاالنگوجاش برام بخری عاشق صدای النگوتودستم بودم دوتابیشترنداشتم

فرداغروبش که محمدامدشیش تاالنگوبرام خریده بودزنجیرم پس نداده بود

خلاصه روزاول عیدمن لباس گلدارصورتیم روپوشیدم طلاهام روانداختم رفتم تواتاق پذیرایی

ارباب بامسلم بازی میکردگل بانوهم بانازگل

منم احمدبغلم بودکنارسفره ی عیدی که پهن کرده بودن نشسته بودم محمدامدکنارم نشست قران بازکردشروع کردبه خوندن

همون موقع صدای درامدپری مادرش وارداتاق شدن پری خیلی لاغرشده بودهرکس نمیدونست فکرمیکردمریضه سلام کردن کنارسفره نشستن امامادردخترباچشمهاشون میخواستن من روبخورن

منم نمیدونم چراازترسم فقط احمدروفشارمیدادم به سینه ام...

کنجد مامان من و بابایی عاشقتیم❤

ازنگاهای پری ومادرش میترسیدم معلوم بودبادیدن سروضع من زیادخوشحال نشدن

سعی میکردم به توصیه خانباجی گوش بدم کاری بهشون نداشته باشم بعدازناهاربچه هاروجمع کردم به بهانه ی اینکه خوابشون میادبردمشون تواتاقم

یکساعتی گذشت یکی درزدپیش خودم گفتم حتمایکی ازخدمتکارهاست

گفتم بیاتو

وقتی دربازشددیدم پری!

داشتم شاخ درمیاوردم پری کسی نبودکه دربزنه

دستپاچه شده بودم گفت میتونم پسرت روبغل کنم؟

احمدروپام خواب بودخودش امدکنارم نشست چنددقیقه ای اول نگاهش کردبعداروم بغلش کردوچسبندش به سینه اش

حقیقتش روبخوایدازرفتارش میترسیدم یه لحظه که نگاهش کردم دیدم داره گریه میکنه

شایدده دقیقه ای همینجوری توبغلش بودگریه میکرد

بعدگذاشتش زمین

من تاحالاپری رواینجوری ندیده بودم میدونستم بخاطرمرگ پسرش حال روحی خوبی نداره

پری گفت شدی نورچشمی ارباب محمددوتاپسرداری خوب بهت میرسن من اضافی شدم

گفتم این حرف رونزن توهنوز جوانی

خیلی وقت داری برای بچه دارشدن منم یه پسرم‌روازدست دادم میدونم چی میگی

پری گفت تویکی ازدست دادی اماسه تادیگه داری که باهاشون سرگرم بشی نمیدونستم چی بایدجوابش روبدم

براش ناراحت بودم اماکاری ازدستم برنمیومد

بعدازاین ماجراپری اخلاقش خیلی عوض شده بودوبه محمدگفت میخوام عمارت بمونم

بیشتراوقات تواتاق من بوداحمدروبغل میکردمن فقط شیرش میدام حتی جاشم پری عوض میکرد

خانباجی زیادموافق نبودمیگفت خدامیدونه چه نقشه ای داره

اماوقتی من هیچی ازش ندیده بودم نمیتونستم کاری بکنم

احمدچهارماهش بودوانقدری که پری رومیشناخت من که مادرش بودم رونمیشناخت

پسرسرحال قوی بودکه هرکس میدیدش فکرمیکرد۷یا۸ماهشه اصلابه بچه ی۴ماه نمیخورد..

محمدبیشتراوقات میومدعمارت وشبهای که پیش من بودپری احمدرومیبردپیش خودش حتی دوستنداشت محمدروببینه چه برسه بخوادشبهاکنارش باشه

بعدازشیش ماه بازدیدم حالت تهوع دارم وبرای باردوم ازمحمدحامله شدم هرچندخودم دوستنداشتم اماکاریشم نمیشدکرد

برعکس من ارباب گل بانوخیلی خوشحال بودن ولی پری هیچی نمیگفت ویارخیلی بدی داشتم طوری که شب روزمیخوابیدم به زوربهم غذامیدادن

بااینکه چندتاشکم زایده بودم ولی ایندفعه خیلی حالم بدبود

نمیدونم چرااینجوری شده بودم بارداری من باعث شده بودپری ازارباب بخواداحمدروببره پیش خودش شهروانقدرگفته بودکه گل بانوواربابم راضی شده بودن

یه شب که خیلی حالم بدبودارباب امدموضوع روبهم گفت هرچی زجه زدم گفتم من بچم رونمیدم قبول نکردن گل بانومیگفت تودوتابچه داری یکی هم توراه اینوبده به پری قول داده ازش به خوبی مراقبت کنه

دوروزبعدش باگریه احمدروازبغلم گرفتن دادن به پری رفت شهر...

کنجد مامان من و بابایی عاشقتیم❤

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

بچه روازبغل من گرفتن دادن پری فقط خدامیدونه چه حالی داشتم انقدرگریه کرده بودم که دیگه اشکی برام نمونده بود

ازخداهم شاکی بودم اخه این چه سرنوشتی بودکه برای من رقم زده بود

نه دوران کودکی خوبی داشتم نه بعدازعروسی یه اب خوش ازگلوم پایین رفته بودهرچی بدبختی بودسرم من میومد

تنهاکسی که مثل همیشه دلداریم میدادخانباجی بود

جای خالی احمدخیلی اذیتم میکردحتی مسلم گلنارم هم سراغش رومیگرفتن انقدرحالم بدبودکه رفتم سرچاه یه سطل اب کشیدم ریختم روخودم خانباجی دوتاازخدمتکارهابه زوربردنم تواتاق

سه روزتمام تب لرزداشتم و به جزچندجرعه اب نمیتونستم چیزی بخورم

گاهی ازاین همه بی زبون بودن خودم کفری میشدم

روزچهارم بودکه محمدامدعمارت جلوترازمن خانباجی بهش گله میکنه میگه حق خورشیداین نبودکه بچه اش روازش جداکنی..

هرچندمحمدهم اسیرقانون ظالمانه ی اربابی بودواگرارباب تصمیمی میگرفت هیچ کس نمیتونست مخالفت کنه محمدوقتی امددیدنم انقدرارزش بدم میومدکه نگاهشم نمیکردم هرچقدرباهام حرف میزدمحلش نمیدادم

اون روزیه کلمه هم باهاش حرف نزدم وغروب برگشت شهر

ازطریق خانباجی فهمیدم مادرپری پیششه وکمکش میکنه

سه ماه گذشت من پنج ماهه حامله بودم وخیلی دوستداشتم احمدروببینم پری ازترس اینکه من بچه رونبینم بهش وابسته نشم نمیومدعمارت

تواین سه ماه محمددرهفته چندبارمیومددیدنم ولی من همچنان باهاش سردبودم تایه بارکه چندتیکه لباس برای نازگل مسلم وبچه ی توراهیم اورده بود

گفتم من روببرشهرمیخوام احمدروببینم

ازاونجای که خیلی دوستداشت دل من روبه دست بیاره گفت اماده شوبریم ویارم تموم شده بودحالم بهترشده بود

اماگاهی ضعف میکردم بااجازه ارباب راهی شهرشدیم

هرچندازاون خونه خاطرات خوبی نداشتم امابخاطرپسرم رفتم

وقتی رسیدیم نازگل تاانباری ته حیاط رودیددودستی چسبیدبه من گفت مامان اینجانمونیم من میترسم محمدکه میدونست ترس نازگل بخاطرچیه بغلش کردگفت من پیشتونم دیگه نمیذارم کسی اذیتتون کنه خلاصه پری ازدیدنم شوکه شدبود

اماجلوی محمدسعی میکردابروداری کنه

گل تاج هم اخمهاش توهم رفت

ولی من اصلامحل ندادم به پری گفتم احمدکومیخوام ببینمش گفت اتاق بغلی خوابیده

وقتی وارداتاق شدم دیدم احمدیه لباس خیلی قشنگ تنشه اروم توگهواره خوابیده مثل فرشته هابودانقدرتپل شده بودکه چشماش به زودمعلوم بود

بغلش کردم بوسیدمش بیدارشدتامن رودیدشروع کردگریه کردن پری ازبغلم گرفتش توبغل پری اروم شد

من رونمیشناخت غریبی میکردپسرمن بوداماانقدرازم دوربودکه هیچ حسی به من نداشت فکرمیکردپری مادرشه

دوروزشهرموندم برگشتیم..

کنجد مامان من و بابایی عاشقتیم❤

بعدازدوروزبرگشتیم روستایه کم اروم شده بودم حداقل خیالم راحت بودپری به احمدمیرسه دوستش داره

اماخب من یه مادربودم نمیتونستم دلتنگ بچه ام نباشم

یک ماه بعدازاین ماجراپری انگارخیالش راحت شده باشه بااحمدامدن عمارت خیلی سرحال خوشحال بودیک دقیقه ام احمدروازخودش دورنمیکردهرکس نمیدونست فکرمیکردواقعابچه ی خودش

وجلوی من طوری رفتارمیکردکه من بچه داری بلدنیستم گل بانوهم همش ازش تعریف میکردمیگفت ماشالله احمدخیلی تپل چاق شده خورشیدتویادبگیربه مسلم یه کم برس خیلی حرص میخوردم اماچیزی نمیتونستم بگم

احمدخیلی به پری وابسته بودبغل هیچ کس نمیرفت وهرکس میخواست بغلش کنه گریه میکرد

چندباری بهش نزدیک شدم دوستداشتم بغلش کنم بوسش اماغریبی میکردانقدرجیغ میزدکه میدادمش به پری

قلبم داشت اتیش میگرفت.. محمدمیگفت پری خیلی بهش میرسه دوستشداره چرا اینقدرخودت رواذیت میکنی ازبابت احمدخیالت راحت باشه وفکرخودت بچه هاباش

به ناچارمجبورشدم بااین قضیه کناربیام ازاحمدفاصله بگیرم

گذشت تایه شب دردزایمان امدسراغم دیگه بی تجربه نبودم چندساعت اولش روتحمل کردم موقع به دنیاامدن بچه به خانباجی خبردادم قابله امدبعدازچندساعت دردکشیدن بلاخره  بچه به دنیاامدخدابهم یه دخترزیباداد

انقدرلبهاولپش قرمزبودکه خانباجی بهش میگفت لپ گلی به دستورارباب اسمش روگذاشتیم مهری

شب هفت مهری پری مادرش هم امدن پری تامهری رودیدگفت چه خوشگل  مثل عروسک تودلم گفتم نکنه اینم میخوادازم بگیره سریع گرفتمش توبغلم روش روپوشندم

خودشم فهمیدمن ترسیدم

احمدماشالله بزرگ شده بودخیلی شیطنت میکردگاهی پری عصبانی میشددعواش میکردمن ناراحت میشدم میگفتم بچه است کاریش نداشته باش

بارهامیخواستم بهش بگم اگرخسته شدی بدش به خودم بزرگش میکنم امامیترسیدم باهام لج کنه هیچی نمیگفتم

بعدازچندماه ارباب یه مهمونی خیلی بزرگ گرفت وتمام خانهای روستارودعوت کرد

محمدوپری هم ازشهرامدن

سرشام متوجه شدم پری حالش خوب نیست

بوی غذاکه بهش خوردحالش بدشدرفت بیرون

خانباجی که زن پخته ای بودگفت غلط نکنم پری حامله است باتعجب نگاهش کردم گفتم مطمئنی گفت شکندارم وسه روزبعدش وقتی قابله معاینه اش کردحرف خانباجی درست ازاب درامد

وقتی فهمیدم پری حامله است به خودم جرات دادم بهش گفتم حالاکه داری بچه دارمیشی میخوای مراقبت ازاحمدروبسپاری به خودم

یدفعه عصبانی شدگفت احمدپسرمنه ومحاله بهت بدمش...

پری ویارخیلی بدی داشت وحالش اصلاخوب نبودوهروقت محمدمیومدعمارت میگفت پری حالش خوب نیست

این وسط من فقط نگران پسرم بودم خلاصه دوران حاملگی پری تموم شد بعدازنه ماه دوباره صاحب یه پسرشد...

کنجد مامان من و بابایی عاشقتیم❤

بعداز۹ماه پری صاحب یه پسرشدبرخلاف دفعه قبل ایندفعه نیومدعمارت برای زایمان

بعدهاشنیدم گفته دفعه قبل چشمم کردن این درحالی بودکه من حتی شب زایمانش هم ازاتاقم بیرون نرفته بودم وقتی هم برای دیدنش رفتم مادرش روی بچه روپشونده بود

باتمام این حرفهاخیلی دوستداشتم برم دیدنش اماهمین که تصمیم به رفتن گرفتم ازخونمون خبررسیدحال پدرم خوب نیست

بااینکه دلخوشی ازش نداشتم رفتن به شهرروبیخیال شدم راهی خونه ی پدرم شدم

همه خواهربرادرهام جمع بودن زکیه واحمدهم بود

پدرم نفسهای اخرش رومیکشیدتورختخواب بودرفتم کنارش نشستم رنگش مثل گچ سفیدشده بودبه زورنفس میکشیدچندبارصداش کردم به سختی چشماش روبازکرد

حتی نمیتونست حرف بزنه

دستش روگرفتم اروم دستم روفشاردادفهمیدم چیزی میخوادبگه امانمیتونست

میدونستم طلب بخشش میکنه

کی فکرش میکردیه روزی برسه پدری که همیشه ماروکتک میزدازترسش نمیتونستیم حرف بزنیم الان اینجوری زمین گیرشده باشه

بااینکه درحقم پدری نکرده بودازخونش پرتم کرده بودبیرون بازم دلم به حالش سوخت دم گوشش گفتم من ازسرتقصیراتت گذشتم خداهم ببخشد

اون شب تاصبح بالای سرش بودیم قران میخوندیم ونزدیک صبح پدرم تموم کرد

سه روزتمام تومراسم پدرم بودم ازعمارت فقط خانباجی چندتاازخدمتکارهاامدن

برای ارباب صورت خوشی نداشت توختم رعیتش شرکت کنه

محمدهم فقط روزخاکسپاری پدرم امدحال احمدروازش پرسیدم گفت خوبه نگران نباش موقع رفتن بچه هاروبوسیدگفت من دارم میرم سفرممکنه یک ماهی نباشم

سفرهای محمدبیشتربرای کارش بودوگاهی چندهفته ای نبودبعدازهفتم پدرم برگشتم عمارت

من تاچهل روزعزاداربودم جای نمیتونستم برم حتی تادوهفته هم حمام نرفتم

نمیدونم چه رسم مسخره ای بودکه فرد عزاردارکاری که نشانه ی شادی رسیدن به خودش باشه نمیتونست انجام بده تواین مدت پری به بهانه ی اینکه بچه اش چله داره نیومدعمارت

فقط یکبارارباب گل بانورفتن شهرسرزدن ومنم چون عزاداربودم لباس مشکی تنم بودباهاشون نرفتم میگفتم لباس مشکی برای نوزادسنگینه!!

ارباب وگل بانوهم چون من تنهابودم صبح رفتن تاغروب برگشتن

ازگل بانوحال پسرم روپرسیدم گفت خوبه

خلاصه چهلم پدرم گذشت من به اصرارخودم رفتم به پری سربزنم و احمدروببینم

ارباب دستوردادیکی ازخدمتکارامن وبچه هابردشهر

وقتی رسیدم پری تنهابودمادرش رفته بودخرید

پسرش نزدیک دوماهش بودسراغ احمدروگرفتم گفت بامادرم رفته بیرون

هواسردبودوپری حسابی بچه ی خودش روپوشنده بود

چشمم به دربودکه دیدم احمدباگل تاج امدن

باورم نمیشداین احمدباشه یه لباس نازک تواون سرماتنش بوداب دماغش زده بودبیرون انقدرم لاغرشده بودکه من بادیدنش شوکه شدم..

کنجد مامان من و بابایی عاشقتیم❤

همینجوری نگاهش میکردم گل تاج طبق معمول بادیدن من سگرمه هاش رفت توهم گفت تنهاامدی باسرگفتم اره

نگاه احمدمیکردم قلبم داشت اتیش میگرفت

طاقت نیاوردم به پری گفتم هواسردچرالباس گرم تنش نکردی

بابی تفاوتی گفت خودش نمیپوشه چکارش کنم ازبس لجبازه نترس هیچیش نمیشه

رفتم نزدیک احمدامااصلامن رونمیشناخت هرکاری میکردم بغلم نمیومدنمیذاشت بهش برسم وهمش دنبال پری بوداونم سرگرم پسرخودش بودبهش محل نمیداد

وقتی شب تنهاشدم تواتاق انقدر برای مظلومیت احمدگریه کردم که حالم بدشدرفتم نشستم توحیاط خودم روبابت ظلمی که درحق پسرم کرده بودم نمیبخشیدم نفرین ارباب گل بانومیکردم که بچه ام روازم گرفته بودن

همه خواب بودن

یواشکی رفتم تواتاق...

پری پسرش روکنارخودش خوابنده بود مادرشم بالای خونه خوابیده بود

باچشم دنبال احمدگشتم دیدم یه گوشه روزمین فقط یه بالشت زیرسرشه بدون زیراندازخوابیده حتی یه پتوروش ننداخته بودن

احمدتقریباسه سالش بودخیلی کوچیک بودنمیتونست ازخودش دفاع کنه

برگشتم تواتاقم یه پتوبردم اروم انداختم روش

دیگه شک نداشتم پری مثل قبل به احمدنمیرسه فقط فکربچه ی خودشه.. صبح باگریه احمدبیدارشدم سریع رفتم بیرون دیدم گل تاج خیرندیده بچه روبااب یخ توحیاط بااون سرمامیشوره ومیزنش

دادزدم چرامیزنیش گفت به توربطی نداره

گفتم من دیگه اون خورشیدسابق نیستم واینم بچه ی منه

رفتم سمتش هولش دادم بچه رواززیردستش کشیدم بیرون

گفتم بی صاحب گیراوردی

پری که باصدای من امدبیرون

گفت چه خبره اول صبحی بچه ی توولی من بزرگش کردم اگریکساعت پیشت موندیابهت گفت مامان انوقت ادعاکن

بایدادب بشه هرشب جاش روخیس میکنه چقدربشورم بایدیادبگیره جیشش روبگه

دیگه بزرگ شده بچه که نیست

گفتم احمدهنوزبچه است ۳سالشه هیچی حالیش نیست تونگاه بچه ی خودت میکنی فکرکردی این بزرگ شده گفت تربیت این بچه بامن تودخالت نکن واحمدروصداکرداونم دست من روول کردرفت سمت پری

خیلی برام سخت بوددیگه نمیتونستم اونجابمونم این صحنه هاروببینم ازهمه بدتراین بودکه احمدهیچ حسی به من نداشت براش یه غریبه بودم

همون شب محمدامداخرشب بهش گفتم میخوام احمدروباخودم ببرم گفت پیشت نمیمونه خیلی وابسته پریه واین حرفش کاملا درست بود

خلاصه فرداش برگشتم روستاولی هرچی به محمدگفتم پری مثل قبل به احمدنمیرسه باورنمیکرد

میگفت توبخاطراینکه پری وقت بیشتری برای پسرخودش میذاره این فکرمیکنی اون بچه نوزاداحتیاج به مراقبت داره

برگشتم عمارت اماتمام فکروذکرم پیش احمدبود

بعدازسه هفته یه روزکه توحیاط بودم  دیدم محمدامدیه بچه توبغلشه..احمدبود

ازهمونجاهم میتونستم تشخیص بدم احمدحالش خوب نیست..

کنجد مامان من و بابایی عاشقتیم❤

ازهمون دورهم میتونستم تشخیص بدم احمدحالش خوب نیست وقتی نزدیکش شدم احمدبیحال توبغلش بودوتمام صورتش دون دون قرمزبود

گفتم چی شده محمدکه معلوم بودخیلی کلافه عصبیه گفت سرخک گرفته بردمش دکتر اوردمش اینجاازش مراقبت کنی بدون اینکه جوابش روبدم احمدروازبغلش کشیدم بیرون

وقتی توبغلم گرفتمش احساس کردم یه تیکه اتیشه خیلی تب داشت وازتب شدیدلبهاش خشک شده بود

ازدفعه ی اخری که دیده بودمش خیلی لاغرترشده بودبانفرت نگاه محمدکردم گفتم خدالعنت کنه پری مادرش روکه این بچه روبه این روزانداختن

بعدسریع بچه روبردم تواتاق لباسهاش روعوض کردم

کل بدنش مثل یه پارچه ی مخمل قرمزبودبادستمال نم دارسعی میکردم تبش روبیارم پایین

خانباجی مثل همیشه کنارم بودبایه ظرف ماست امدتواتاق گفت تمام بدنش روماست بمال تجربه ی خوبی تودرمان اینجوربیماریهاداشت گفتم سرخک باسرگفت اره

بچه هاروازاتاق بردبیرون که نگیرن محمدداروهاش روبهم دادگفت کاردارم بایدبرگردم شهرانقدرغرق کارکردن بودکه مثل قبل کنارمون نبود

سه روزتمام شب روزبالاسراحمدبودم تاکم کم بهترشد

انقدرتواین سه روزبهش محبت کردم که خودش میومدبغلم میخوابیدبوسم میکردخانباجی میگفت تومادرش هستی واین غریزه مادرفرزندی باعث میشه بهت نزدیک بشه

خیلی خوشحال بودم که احمدداشت بهم اعتمادمیکرد

گل بانوازبچه هامراقب میکردمنم باخیال راحت به احمدمیرسیدم انگارخودشونم پشیمون بودن که بعدازبه دنیاامدن بچه ی پری احمدرونیاوردن عمارت

خلاصه بعداز۲۰روزاحمدکاملا خوب شده بودبابچه هابازی میکرداصلا سراغ پری رونمیگرفت ازاین بابت خیلی خوشحال بودم دیگه ازخداهیچی نمیخواستم

بعدازیک ماه محمدباکلی خرت پرت برای بچه هاامدعمارت انقدرازدستش عصبانی  بودم که نمیخواستم ببینمش وقتی فهمیدم امده تواتاق موندم نرفتم بیرون خودش امددیدنم اصلاتحویلش نگرفتم

وسایلی که برای من وبچه هااورده بودازاتاق پرت کردم بیرون گفتم برو

ازاین رفتارم محمدشوکه شده بودتاحالاهیچ زنی جلوی یه ارباب این رفتاررونکرده بود

محمدکه سعی میکردعصبانیت خودش رونشون نده

گفت معلوم هست چته گفتم من وبچه هااحتیاج به ترحم نداریم ازاینجابرو

وهیچ وقت برای دیدن مانیاعمارت هروقت خواستی پدرومادرت روهم ببینی برواتاقشون سراغی ازمن بچه هانگیرچون یه ادم ترسویی که ازترس پری جرات نکردی این مدت بیای یه سربه بچه ی خودت بزنی

نکنه ترسیدی ازاحمدبگیری بعدپری نورچشمیت مریض بشن

پری وتوادمهای بی وجدانی هستیدکه فقط فکرخودتونیدمن ازامروزفکرمیکنم همون شوهرسوری هستی ودیگه هیچی بینمون نیست

خلاصه بامحمدیه دعوای حسابی کردم اونم باحالت قهرازعمارت رفت

گذشت تابعداز۲۰روز...

کنجد مامان من و بابایی عاشقتیم❤

بعداز۲۰روزپری ومحمدامدن عمارت ازاونجای که دفعه ی قبل بامحمددعوام شده بودنرفتم دیدنشون اونم سراغی ازم نگرفت به خانباجی گفته بودبچه هاروببره دیدنش

برای ناهارگل بانوفرستاددنبالم امابهانه اوردم نرفتم هرچی هم خانباجی گفت پاشوبرونذارمحمدازت دلسردبشه گوش ندادم

بعدازناهارهمه خوابیده بودن امامن دلم خیلی گرفته بودرفتم پشت عمارت ناخوداگاه رفتم زیردرختی که اولین بارمحمدبهم ابرازعلاقه کرده بود

گوشوارهاش هنوزتوگوشم بود

چقدردلم براش تنگ شده بود

هرچندرفتارمحمدخیلی تغییرکرده بودهیچ دلیل منطقی برای این همه تغییرپیدانمیکردم باتمام این حرفهامن هنوزم دوستش داشتم

ازپشت عمارت که برگشتم بامحمدروبه روشدم دوستداشتم خودش پیش قدم بشه باهم اشتی کنه

اماوقتی من رودیدروش روبرگردوندرفت میدونستم بابت رفتارم هنوزازدستم دلخوره ومنتظربودبرم ازش عذرخواهی کنم ولی غرورم بهم اجازه نمیداد

برگشتم تواتاقم

بعدازیکساعت پری بدون اینکه دربزنه وارداتاق شداحمدوبچه هاخواب بودن

گفت چراناهارنیومدی

گفتم سیربودم یه خنده مسخره ای کردگفت سیربودی یاقهربودی

هیچی نگفتم دوباره گفت خیلی زودترازاون چیزی که فکرش رومیکردی ازچشم محمدافتادی

فکرمیکردی اگردوتابچه براش پس بندازی میشی سوگلیش اماکورخوندی اون بخاطرمن وپسرم حتی نیومدبه پسری که ازتوداشت سربزنه

میدونی چراچون ازت سیرشده سعی کن به زورخودت روبهش نزدیک نکنی

چون هیچ چی رونمیشه زوری به دست اورد

پری بااین حرفهاش میخواست من روتحقیرکنه وبگه محمدبخاطرارباب مجبورشدمن روبه عقدخودش دربیاره‌

نمیدونم چرادوستداشت همیشه من روبی ارزش نشون بده

موقع شام خانباجی گفت ارباب گفته حتمابایدباشی نمیتونستم سرپیچی کنم بابچه هارفتیم

محمدکنارارباب نشسته بودپری هم باپسرش سرگرم بود

احمدانگارچهره ی پری براش اشنابودمیرفت سمتش میخواست نزدیکش بشه باپسرش بازی کنه

اماپری همش ازخودش دورش میکردمیگفت بروپیش مادرت

رفتارپری جوری بودکه خودش روبرنده ی بازی زندگی من ومحمدمیدونست

خلاصه پری دوروزی که عمارت بودباحرف ورفتارش حسابی عذابم دادرفت

همه چی روسپردم بخداگفتم توبهترازمن میدونی چی به صلاحم هست

شیش ماگذشت تواین شیش ماه پری سه بارامدعمارت سری اخری که امدحالش خوب نبودزیادحال حوصله نداشت من به خانباجی گفتم فکرکنم بازحامله است اماخانباجی میگفت حالتهاش به زن حامله نمیخوره..

یه مدت که گذشت پری حالش بدشدروزبه روزلاغرترمیشدازدردمعده نمیتونست غذابخوره وهرچی دکترمیرفت کسی نمیتونست بفهمه چشه

بعدازچهارماه کلازمین گیرشدطوری که نمیتونست ازجاش بلندبشه

ارباب دستوردادبیارنش عمارت وقتی دیدمش باورم نمیشداین پری باشه..

کنجد مامان من و بابایی عاشقتیم❤

بادیدن پری واقعاباورم نمیشدخودش باشه

گل تاج مهوش هم باهاش بودن اوناهم حال روزشون بهترازپری نبودیه جورای به کل عمارت شوک واردشده بود

بااینکه دلخوشی ازپری خانوادش نداشتم امااون لحظه واقعادلم براش سوخت

پسرش مهردادهم خیلی لاغرضعیف شده بودومعلوم بودخوب بهش نمیرسن

خلاصه برای پری رختخواب پهن کردن ارباب فرستاددنبال یه دکترخونگی

گل تاج باگریه برای خواهرش گل بانوتعریف میکردکه هیچی نمیتونه بخوره وچندروزبااستفراغش خون بالامیاره

همون شب وقتی خانباجی رودیدم گفت دکترخونگی گفته زخم معده داره وخیلی طول میکشه تاخوب بشه وکلی داروخونگی جشونده بهش داده بودکه سرساعت بخوره

محمدهم حال روزخوبی نداشت پسرپری بی قراری میکردهمش درحال گریه کردن بود

محمدبردش بیرون شایدساکتش کنه امابچه اروم نمیشدانگارهیچ کس حال حوصله رسیدن به این طفل معصوم رونداشتن

رفتم توحیاط بعدازچندماه قهربودن به محمدگفتم بچه روبده به من

محمدخسته بودتابهش گفتم ازخداخواسته دادش بغلم

بدون اینکه حرفی بزنم بردمش تواتاق سعی کردم بااسباب بازی های احمدسرگرمش کنم خداروشکرکم کم بااحمددوست شدسرگرم بازی شدن خانباجی برای احمدسوپ ماهیچه درست کرده هردوتاشون رونشوندم جلوم یه قاشق به احمدمیدادم یه قاشق به مهرداد

وقتی سیرشدن خوابشون گرفت جاشون روانداختم کنارهم خوابندمشون

بااینکه احمدسه سالی ازمهردادبزرگتربوداماهمبازیهای خوبی برای هم بودن

محمدوقتی امدتواتاق دیدجفتشون خوابیدن نشست کنارم گفت خورشیدمیدونم خیلی اذیتت کردم اماتوببخش..

همین که خودش میدونست اشتباه کرده برام کافی بودبخشیدمش متاسفانه داروهای گیاهی طبیبم کارسازنبودحال پری هرروزبدترازقبل میشد

اماپسرش کناربچه های من اروم گرفته بودباهم بازی میکردن غذامیخوردن

گل تاج مادرپری باورش نمیشد بعدازاون همه ظلمی که خودش دختراش درحق من کرده بودن اینجوری ازپسرپری مراقبت کنم

ازامدن پری به عمارت ده روزگذشته بودکه یه شب مهوش خواهرش امددنبالم گفت پری کارت داره

وقتی رفتم تواتاقش به زوربلندشدنشست تمام استخونهای صورتش زده بودبیرون رنگش مثل زردچوبه زردشده بود

کنارش نشستم به زورحرف میزدانگارجونی براش نمونده بود

گفت ازوقتی پات روگذاشتی توعمارت به چشم یه رغیب بهت نگاه میکردم حتی زمانی که هووعفت بودی زن مسلم..

باحرفهای عفت ازت منتفربودم وقتی هم مسلم مردمیترسیدم زن محمدبشی واخرشم ازچیزی که میترسیدم به سرم امد

باخودم قسم خورده بودم نذارم کنارمحمدخوشبخت بشی وهمیشه پشت سرت به محمدبدمیگفتم فکرمیکردم خودم میمونم تومیری اماانگاربرعکس شدگفت فکرمیکردم خودم میمونم تومیری اماانگاربرعکس شد

کسی که بایدبرای همیشه بره منم

نگاهش کردم گفتم خوب میشی نگران نباش من خیلی وقته ازمحمددست کشیدم

پری به زورخندیدگفت خودتم خوب میدونی من دیگه خوب نمیشم فقط یه چی ازت میخوام مراقب پسرم باش میدونم خواسته ی زیادیه چون دلخوشی ازمن نداری ومن نتونستم ازپسرت خوب مراقبت کنم نمیخوام حتی حلالمم کنی فقط مهردادمثل بچه های خودت بدون..

سعی میکردم باحرفهام به پری روحیه بدم اماانگارخودشم میدونست نفسهای اخرش رومیکشه وهمون شب قبل ازاینکه خورشیدطلوع کنه پری برای همیشه چشماش روبست...

کنجد مامان من و بابایی عاشقتیم❤

پری مردبامرگش ‌همه داغدارشدن من هیچ وقت به مرگ پری راضی نبودم امادست تقدیربراش این سرنوشت رورقم زده بود

تایک هفته براش مراسم گرفتن ازروستاهای اطراف برای تسلیت میومدن گل تاج خیلی بی قراری میکردچندباری ازحال رفت مهوش هم حال روزش خوب نبودومن تمام حواسم پیش پسرپری مهردادبود

بچه ی شیرینی بودباکارهاش خیلی زودجای خودش روتودلم بازکرد

بعدازمراسم گل تاج مهوش رفتن

محمدخیلی داغون بودامابعدازگذشت سه هفته یه کم بهترشدشبهامیومدپیش من تادیروقت باهم حرف میزدیم محمدتوحرفهاش ازم میخواست مثل بچه های خودم به مهردادبرسم

منم خیالش روراحت کردم که هیچ فرقی بین بچه هانمیذارم

بعدازچهلم پری محمدگفت بریم شهرزندگی کنیم اولش مخالفت کردم اماارباب گفت خونه ی زن جایی که شوهرش باشه وهرجامحمدهست توام بایدکنارش باشی به ناچاروسایل خودم وبچه هاروجمع کردم رفتیم شهرزندگی کنیم

هرچندمن اونجاراحت نبودم چون خاطره ی خوشی ازش نداشتم

شیش ماه ازرفتن مابه شهرگذشته بود

ویه شب که میخواستیم بخوابیم خبراوردن ارباب حالش خوب نیست میخوادمحمدروببینه

شبانه راهی عمارت شدیم وقتی رسیدیم ارباب حالش خوب نبودوخانباجی گفت ازغروب نمیتونه خوب نفس بکشه

اون شب ارباب همه روازاتاق بیرون کردبامحمدتنهاحرف زدهمه میدونستیم میخوادوصیت کنه ودوروزبعدارباب مرد

بعدازمرگ ارباب محمدجانشینش شدمادیگه نمیتونستیم توشهرزندگی کنیم بایدبرمیگشتیم عمارت..

خداروشکرروزهای خوش من بعدازاون همه سختی شروع شدگل بانوبه من وبچه هاخیلی وابسته بودویه مادربزرگ مهربون براشون بود

سه سال بعدازمرگ ارباب گل بانوهم مردومن شدم خانم اون عمارت هیچ کس فکرش رونمیکردعفت پری برن یه دختررعیت زاده بشه بانوعمارت

طی سالهازندگی کنارمحمدصاحب چهارتابچه شدم دوتادخترودوتاپسر دوتابچه هم ازمسلم داشتم باپسرپری هفت تابچه روبزرگ کردم وخداروشاهدمیگیرم بین هیچ کدوم ازبچه هاهیچ فرقی نذاشتم وهمه رودوستداشتم

عشق من ومحمدخیلی عمیق بودوسالهابعدازمرگ پری محمداعتراف کردبخاطراینکه پری به تووبچه هااسیبی نزنه ازت دورمیشدم چون میدونستم اگرباهاش لج کنم حتما تلافی میکنه وامابگم ازمادرپری که سالهای پایانی عمرش خودش روخیس میکردتوان راه رفتن نداشت ومهوش ازش خسته شده بودکتکش میزدوبعدازدوسال رنج کشیدن مرد..من رهادخترمهردادهستم که این سرگذشت روبراتون تعریف کردم

مادربزرگ مهربانم درحال حاضردرقیدحیات نیست وچندسال قبل مرگ خورشیدمحمدپدربزرگم فوت کرد

تمام بچه های خورشیدسرسامون گرفتن وخداروشکرباهم رابطه ی خیلی خوبی داریم

وسعی میکنیم ماهی یکبارخونه ی مادربزرگم دورهم جمع بشیم براشون خیرات بدیم.

پایان

کنجد مامان من و بابایی عاشقتیم❤
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2843
2834
2835
پربازدیدترین تاپیک های امروز
2108