با عشق تو پرواي بدانديش نداريم
اي بي خبر از ما، خبر از خويش نداريم
درون اشک من افتاد نقش اندامش
بخنده گفت که نيلوفري ز آب دميد
به لبت کز مي نوشين هوس انگيزتر است
کز غمت باده ز خوناب جگر مي نوشم
فلک که لطف نهان با رقيب من دارد
نشان يار سراپا فريب من دارد
به روي تربت من برگ لاله افشانيد
که رنگي از دل حسرت نصيب من دارد
گرنه مراد من دهي تن به هلاک ميدهم
چند به وعده خوش کنم جان به لب رسيده را
نفسي يار من زار نگشتي و گذشت
مردم و بر سر خاکم نگذشتي و گذشت
خموش باش، گرت پند ميدهد عاقل
جواب مردم ديوانه را نبايد داد
لاله رويي نيست تا در پاي او سوزم، رهي
ورنه، جاي دل درون سينه من آتشي است
تا کي به بزم غير، بدان روي آتشين؟
بنشيني و به آتش حسرت نشانيم
محبت، آتشي کاشانه سوز است
دهد گرمي، وليکن خانه سوز است