2777
2789
آخی نسیم جون واقعا خدا قوت خیلی سخت بوده ، اونجا که تنها توی استراحتگاه بودی رو من خوندم تنم لرزید خدا رو شکر که همه چی به خیر گذشته انشاالله شهر جدید براتون پر از شادی باشه.

مامان سارا جون جای همسرت خالی نباشه عزیزم انشاالله با خبرهای بسیار خوب و دست پر بر میگرده :)
پسرای گلت رو ببوس

ممول جون نیستی کجایی؟

سما جون خوبی خواهر اعصابت بهتر شد؟ من که این اعصابمه ببین .... :)
سلام شیوا جان

:))))))))))))))))

پس تو هم شدی مثل من اعصابت اینه................:)

آره شکر خدا خوبیم.اتفاقا دیروز به مصطفی می‌گفتم من اصلا نمی‌تونم این مردم رو تحمل کنم خیلی‌ چیزaی بی‌ادبی میبینم.

اما مثل قبل گیر نمیدم چون میبینم الان که نمی‌شه چه گیری بدم و اعصاب رو خورد کنم

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

مامان سارا راستش به ما ماه اول رو شرکت مهدی جا داده یه هتل آپارتمان تو downtown هستیم. خیلی‌ شیک نیست ولی‌ تر و تمیزه. فکر کنم دکوراسیونش مال جنگ جهانی‌ اول باشه. بعد هم چون خونه مبله میخواستیم فکر کنم راحت تر پیدا کردیم. البته این خونه رو که گرفتیم من قبل از اینکه بیام با مالکش در تماس بودم و اول قرار بود از روزی اولی‌ که میرسیم بریم اونجا ولی‌ مستأجر فعلی‌ تصمیم گرفت یک ماه اضافه تر بمونه و نشد بعد که یک ماه اول رو قرار شد شرکت برامون جا بگیره دوباره باهاش تماس گرفتم و قرار گذشتیم رفتیم دیدیم و خوشمون اومد همون‌جا قرار داد رو بستیم.
مامان سارا جون این دوست مامانم (دوست دوره دبستان مامانم بود) وقتی‌ فهمید ما داریم میایم کانادا به مامانم گفت طبقه پایین خونشون خالیه اتفاقا دنبال مستأجر می‌گردن مامانم هم که هیچ ایده‌ای از سیستم basement‌های اینجا نداشت (فکر میکرد طبقه پایینه نه زیر زمین) و نگران بود که بابا وقتی‌ اینجا نیست اگه مشکلی‌ برای ما پیش بیاد چی‌ کار باید بکنه قبول کرد. فکر کن ما ۱۲ سال پیش برای یه basement یه خوابه ۹۵۰ دلار میدادیم تازه نصف پول آب و برق و گاز خونه رو هم ما میدادیم. بعد یواش یواش که اینجا دوست پیدا کردیم همه هی‌ بهمون می‌گفتند چرا اینقدر شما پول میدین و خیلی‌ گرونه و از این داستان‌ها ولی‌ مامانم نمی‌خواست باور کنه تا بالاخره بعد از ۶ ماه مامانم هم به این نتیجه رسید که این دوسته قدیمی‌ بد سرش کلاه گذشته وقتی‌ به دوستش گفت ما میخوایم از اینجا بریم کلی‌ زنه جیغ و داد کرد که اینجا همه قرار داد‌ها یک سالست و حالا چون تو دوست من بودی من باهات قرار داد نبستم و شما حق ندارید قبل از یک سال برین. بعد هم زنگ زده بود به بابام و حسابی‌ پشت مامانم صفحه گذشته بود یه دعوای حسابی‌ بین مامان بابای من راه انداخت که تقریبا حتا تا یک سال بعد از اینکه مامان برگشت ایران ادامه داشت. بعد هم شوهرش با ماشین یه نفر دیگه افتاده دنبال نیوشا (اون موقع خواهرم کلاس چهارم بود) از راه مدرسه به خونه که ایجاد وحشت کنه نیوشا دیده بود اینه اومد خونه گفت امروز شوهر این از مدرسه تا خونه دنبالم بوده شبش زنه اومد خونه ما که شنیدیم امروز یه مرده تو محل افتاده بوده دنبال بچه ها. شما اگه از اینجا برین نیوشا وقتی‌ از مدرسه میرسه خونه اون یک ساعتی‌ که تنهاست (ما کلاس زبان می‌رفتیم با مامان) تا شما برسید خیلی‌ خطرناکه. (خودشم میدونست که ما اگه از اونجا بریم دیگه هیچ خری پیدا نمیشه که اینقدر بچاپنش)نشون به اون نشون که ما که از اونجا پاشدیم سه ماه نشد خونشون رو فروختند رفتند تو یه آپارتمان چون نتونستم پول mortgage رو بدن
آره مصی‌ جون خیلی‌ سفر سختی بود راستش می‌خوام یه کم سیستم رو دور بزنم و نرم گواهینامه آلبرتا رو بگیرم چون ما که سه ماه و نیم دیگه بر میگردیم انتاریو عملا دو هفته از اون زمانی‌ که اجازه دارم با این گواهینامه رانندگی‌ کنیم بیشتر میشه
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792