صدگل جون و فندوق جون عزیز چقدر خوشحالم که اینجا رو پیدا کردم و می تونم دوستای خوبی پیدا کنم. راستش ما هم برای کانادا از طریق استانی اون هم استان منیتوبا اقدام کردیم. خیلی ناراحت بودم که می خوام برم استان و شهری که شاید خیلی مثل ونکور و تورنتو نیست و راستش می ترسیدم ایرانی زیاد اونجا نباشه و آدم نتونه دوستی کسی پیدا کنه . ماهم چند نفر دوست و آشنا داریم اما در تورنتو و مونترال اما در منیتوبا هیچ کسی رو نداریم و دیدی هم که ازش داشتم با توجه به سرچ کردن های زیاد فهمیدم که جمعیت زیادی نداره ولی امکانات و شرایط زندگی در کل کانادا به یک شکل تقسیم شده و ا زاین بابت خوشحال شدم و حالا که پست های شما رو خوندم خیلی راحتتر شدم. مخصوصا شما فندوق جون که توی وینیپگ هستی
خدا رو شکر نسیم جون که همه خوبین.ارشان رو از طرف من تا حد توانت بچلون و ببوس.انشاالله که سالم باشین و دلتون خوش باشه دوری هم درست می شه بعد از یه مدت دوباره با همین.نگران نباش.قربونت برم ماهی از خودته :)
آنا جون شما از طریق سرمایه گذاری منیتوبا اقدام کردین؟یا کاری؟
نسیم بی حرف پیش اگه خدا بخواد کارت مصی امده پست باید بره بگیره و اقدام کنه برای پاس.می خوام با قدرت برم برای ویزا.
اگه هم به مصی ندن خدا بخواد و به من بدن میام.
فکر کن این پسر اینقدر غد شده هی به شوخی و خنده می گم اوون وکیله هی بهم میل می زنه ها.انگار نه انگار.
البته هر چی خدا بخواد اما به قول تو نمی خوام بی خیال بشم.یواشکی هم شده میرم جلو چون می دونم نکنم پشیمون می شم هم خودم هم مصی.
سلام آنا جون ما جاب آفر بودیم تقریبا 2 سال طول کشید پروسمون البته شرکتی که برای شوهرم آفر داده, آشناست قراره مالیانتشو بدیم و اجبار نباشه که شوهرم اونجا کار کن اخه شوهرم شغلش مستقله برای خودش کار می کنه.چون رزومش خوب بود زود قبولش کردن دیگه مصاحبه و آیلتس و.. نداشتیم ولی وکیل میگفت سری جدید ایلتس هممیخواد حالاویزای کاری اومده ما باید تا 2 ماه حداکثر بریم که بهمون شک نکنن. خیلی برام رفتن دلهره اور شده قبلا خودم شوهرمو مجفور کردم الانمخیلی خوشحالم کارمون جور شده ولی خب ترسم طبیعیه خصوصا که این دوسال سرم به حاملگی و بچه داری گرم شد و کاملااز این فاز درومدم فعلا همین اول کار از سفر با یه بچه 16-17 ماهه واهمه دارم چه برسه به زندگی اونجا و تنهایی و...
مهسا جون عزیزم این که خیلی خوبه. این تغییر رو توی زندگیت به فال نیک بگیر و بهش مثبت فکر کن. به آینده نی نی نازت فکر کن که اگه بدونه چنین پدر و مادر خوبی داره که برای رفاه او دست به این پروسه سخت یعنی مهاجرت زدند واقعا باید خدا را برای همیشه شکر کنه. مهسا جون من هم دلهره دارم نگران آینده هستم اما امیدوارم و همش به خودم می گم باید تمام تلاشم رو بکنم که همه چیز رو همنطور که باید باشه قبول کنم. به امید خدا حتما موفق می شی گلم. با بچه خیلی سخته چون خودم هم یکی 2/5 ساله اش رو دارم اما نگران نباش چون ا زاون چیزی که ما فکر می کنیم اونها زودتر به اونجا عادت میکنند و از ما زودتر جا می افتن.
راستی مهسا جون شما کدوم شهر میرید؟ من دوست دارم بیشتر با هم صحبت کنیم و اگه بشه با ایمیل بیشتر با هم صحبت کنیم. خیلی بهتره و خوشحال میشم. برات یه ایمیل هم می زنم امیدوارم دوستیمون پایدار باشه عزیزم. چون حداقل اونجا به دردمون می خوره
ممنون انا جون از حرفای قشنگت. من با همه چیز کنا راومدم.می دونم سخته ...فقط و فقط با یه مساله ای کنار نیومدم اونم اینکه مامانم اینا خییییییییلی تنها میشن خیلی خیلی خیلی زیاد به پسرم وابسته شدن خواهرمم این اواخر ازدواج کرد دیگه خیلی تنها شدن مادرم فهمیده ولی هنوز پدرم نمی دونه ویزامون اومده واااقعا نیم دونم چطور بهش بگم وقتی ممانم فهمید فقط سکوت کرد...کاش حرف می زد..هیچی نگفتنش از صدتا حرف بدتر بود.
بگذریم
این مهاجرتمون بگم 100% دروغه ولی 90% بخاطر بچمون بوده اونموقع باردار نبودم.تصمیم گرفتم مهاجرت کنم و نسل بعدیمو جایی آرروم تر و معقول تر بزرگ کنم نمی خواستم نسل های بعدیم مشکلات جوونی و بچگی و بزرگی ما رو تجربه کنن
خداااااایی باید نسل بعد من ازم ممنون باشنا هههههههههههه
عزیزم من فعلا تهرانم.منطقه شهرارا.تهران ویلا برم اونور میریم ونکهور.حالا کدوم قسمت خونه بگیریم و .... نمی دونم.یا شایدم رفتیم از شهرای اطرافش خوشمون اومد نمی دونم.بهرحال بریتیش کلمبیا می ریم