شوهرم ظهر زنگ زد گفت میام با مامانم اینا بریم امامزاده، منم گفتم اوکی.گفت باشه من یه رب دیگ میام که من گفتم نه من آماده نیستم (خونه مادر شوهرم بود شوهرم)،بعد یه رب شوهرم اومد خونه.رفت خوابید رو تخت تا رسید مادرش زنگ زد ک کی میای اونم گفت یه ساعت بخوابم بعد میام دنبالتون.سر یک ساعت به گوشیش دو بار زنگ زدن ولی سایلنت بود منم بعد یه رب ک اونا زنگ زده بودن آماده شدم و بیدارش کردم.تا بیدار شد زنگ زد ب اونا اونا هم گفتن ما خودمون با مترو رفتیم!!!دیگه ما رفتیم دنبالشون دم یه ایستگاه مترو.اومدن نشستن عقب(من همیشه تعارف میکنم بهش اونم زودی می پره می شینه جلو)ولی این دفعه زورم اومد که پاشم از جام.اومدن نشستن و خیلی توی قیافه بودن.از برگشتن تعارف کردم برو بشین جلو ولی با یه حالت ناراحتی و ابرو انداختن بالا گفت نه و رفت عقب نشست.
راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی میگرفتم یا سخت بود یا وزنم برمیگشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهمتر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.
ما داریم والا ولی اون صاحب تره تا من😐ی دعا نکرد که مثلا ماششین خریدید با زنت بری فلان جا ایشالا ووو حالا مامان من کلی دعاااا...این میگف بدین بریم سفر ینی خوبه دارهاااااااا اگ نداشت میخاس چیکار کنه.