2777
2789
عنوان

ازدواج

143 بازدید | 16 پست

به نظرتون  وظیفه ی دختر که خانوادشو به ازدواجی که پدر مادر  رضایت ندارن

راضی کنه یا وظیفه ی خواستگار؟

نه توان  دل کندن دارم نه توان راضی کردن

راضی کردن بخوره تو سرم .راضی کردن واسه یه بار دیدن  

راه حل بدید لطفا

چرا خانواده راضی نمیشن؟

حتما یه چیزی میدونن که بچشون اونو نمیدونه

نظرم اینه به خانوادت هم اعتماد کن

زندگی شاید ان جشنی نباشد که انتظارش را داشتی            اما حالا که به ان دعوت شدی تا می توانی زیبا برقص Ես փնտրում եմ հին հայ ընկերներ

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

خوده دختره

📢📢آقا هستم،کاربرآقاست.آقاهستم.کاربر آقاست پس لطفا در ریپلای کردن دقت کنید, تو به من احترام میگذاری و منم به شما احترام میگذارم،چون میخام یکی مثل تو باشم  تو به من توهین میکنی اما من به شما توهین نمیکنم چون نمیخام یکی مثل تو باشم  اینجا عضو شدیم برای استفاده از تجربه و تفاهم همدیگه, باهم دشمنی که نداریم و به خاطر تو خودمم رو زیر سوال ن خواهم برد. میدونم شاید تند رفتم؛ ولی سرعتم غیرمجاز نبود , هرگز ازت سبقت نگرفتم. اما تو............ اما تو؛  اماتو آنقدر با گذشت بودی که از من هم گذشتی.........

عزیزم به نظرم وظیفه پسره که خودشو به خانواده دختر اثبات کنه، بعدم من شخصا به این نتیجه رسیدم که 80درصده مخالفته خانواده ها یعنی والدین تقریبا منتطقیه و اونا واقعا نگرانن و باید بهشون اعتماد کرد، به نظرم اکثر کسایی که به مخالفت خانواده اهمیت ندادن بعدا پشیمون شدن، البته منظورم ایرادگیری الکی بعضی خانواده ها نیست، منظورم دلیله منطقیه

و خدا برایم کافی است..❤

اخ اخ قشننننگ یاد خودم افتادم .من کوه کندم کوووووه

فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها سالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزهادارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!

خانوادم راضی نمیشن چون خواستگارم قبلا عقد ناموفق داشته چند ماه کوتاه 

البته با فامیل خیلی دورشون 

این قضیه مال 4 سال پیش

من از خانوادم خواستم فقط ببیننش بعد بگن نه 

اونا هر چی بی احترامی بود به من کردن 

گفتن دخترای هرزه هم همچین ازدواجی و قبول نمیکنن

دیدن نداره 

اما اصرار های  زیاد خواستگارم به من 

باعث به وجود امدن یه عشق شد

دیگه نزاشتن برم سرکار 

تا بینمون فاصله بیافته

الان افسرده گوشه خونم 

اون وقت رسیدین بهش ؟

اره عزیزم....هیشکس اندازه من تو اون دوران صدمه ندید واقعا داغون شدم

فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها سالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزهادارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!
چرا خانواده راضی نمیشن؟ حتما یه چیزی میدونن که بچشون اونو نمیدونه نظرم اینه به خانوادت هم اعتماد ک ...

چون قبلا یه عقد ناموفق داشته 

من فقط اصرار به دیدنش کردم  و گفتم 

بعد بگید نه

دوست داشتم برا عشقم کاری کنم به نظرت کار بدی کردم ؟



ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   مهروماه۹۹  |  7 ساعت پیش
توسط   آلاگوز  |  1 ساعت پیش
توسط   مهر1574  |  7 ساعت پیش