2777
2789
عنوان

داستان زندگي واقعي( زهرا )

| مشاهده متن کامل بحث + 113647 بازدید | 234 پست

44

قول ميدم قدرتو بدونم،بيا بهم فرصت بديم.اشكام سرازير شده بود چي ميشد تقدير ما جور ديگه اي رقم ميخورد،فاطمه بود.هر كس با اوني كه دوسش داشت ازدواج ميكرد من تو عروسي فاطمه،فاطمه تو عروسي من شاد ترين خواهراي عروس دنيا ميشديم،خدايا چرا سرنوشت مارو جوري رقم زدي كه ما از خواهر بودن و همسان بودنمون لذت نبرديم،سالار هم پا به پاي من گريه كرد.خيلي سبك شدم رسيديم خونه اونشب به حرفاي سالار فكر كردم و اينكه واقعا از ته وجودم ميتونم ببخشم و فراموش كنم همه اذيت هايي كه شدمو،ديدم آره من تازه نوزده سالمه و هنوز راه زيادي دارم.شبش تا دير وقت بيدار بودم،صبح،دير تر بيدار شدم همين كه در اتاقو باز كردم ديدم چشماي مامان خيسه،آمنه اومد بغلم كرد گفت مباركه خواهري،ايشالا تو خير ببيني هرچي خاك فاطمس بقاي عمر تو باشه.حال همه مث روزايي بود كه فاطمه رو از دست داده بوديم نگاه سالار كردم سرش پايين بود بلند شد رفت بيرون فهميدم موضوع رو به مامان اينا گفته،كار منو راحت كرد چون مطرح شدن اين موضوع خودش يه شوك بزرگ برام بود.همه رضايت دادن.رفتيم خريداي عروسي رو انجام بديم سالار خيلي وقتا دير ميكرد هرچي ميگفتم كجا بودي خب اين چع وقت خريد رفتنه فقط ميگفت زهرا اخلاق مخلاق نداريا،خندم ميگرفت.تا اينكه روز عقد ديدم بابا با يه كت و شلوار خيلي شيك و موهاي اصلاح شده اومد از خوشحالي پريدم بغلش كردم بهترين هديه روز عقدم بود بابا گفت بايد از آقا سالار تشكر كنيم مدتيه برام وكيل گرفته بود جهادي شدم يه مدت بگذره بهم عفو ميخوره ميام بيرون.از خوشحالي دوست داشتم پرواز كنم.بالاخره روزي كه انتظارشو سالها كشيده بودم رسيده بود عقد كرديم و من جواب تمام صبرهامو گرفتم.يه سر رفتيم تهران تمام خونه رو جمع كرديمو اومديم شيراز.علي حسابي راه افتاده بود.مدتي ننه آقا و مامان رفتن خونه آمنه،زمينو كوبيدنو و ساختن آمنه يه طبقه ،مامان و بابا و ننه آقا يه طبقه

من و سالارم يه طبقه همه كنار هم بوديم .آمنه باردار بود كه فهميد داروسازي قبول شده بچه هارو ميذاشت پيش مامان اينا ميرفت دانشگاه،سيما و نادر هم چند باري اومدن و رفتن اما بعد بورسيه گرفتن و الان پنج سالي هست استراليا هستن.و اصلا هم باهاشون در ارتباط نيستيم.درسمو تموم كردم تو يه آموزشگاه مشغول شدم راضي نبودم دوسال پي در پي آزمون ميدادم تا اينكه سال نود و شش يكي از بزرگ ترين زندان هاي شيراز به عنوان مددكار اجتماعي مشغول به فعاليت شدم. بابا هم به خاطر رفتار خوبش تو همه سالهايي كه زندان بود بعد از بيست سال از زندان آزاد شد.سالار و علي كه درسش تموم شده بود و هرچي بهش ميگفتيم علي جواب نميداد

اگه دوست دارين سرگذشت زندگي هاي واقعي رو بخونين يه سر به تاپيكام بزنين                                           لطفا براي اينكه تا اخر تيكرم به چيزي كه ميخوام برسم يه صلوات بفرستين😘

45

و ميگفت بايد به من بگين جناب مهندس علي...و هميشه سوژه خنده هامون بود.علي و سالار دفتر مهندسي زدن و كارشون حسابي رونق گرفت منم ترجيح دادم همراه كار دانشگاه هم برم و فوق ليسانس قبول شدم دو ترم گذشته بود،كه يه روز سر كار حالم خيلي بد بود به دوستم گفتم من حالت تهوع دارم چشمام تار ميبينه و يهو غش كردم افتادم رو زمين.چشمامو كه باز كردم ديدم بيمارستانم همه بالاس سرم جمع شدن،سالار با شيريني اومد تو،گفتم يه ضعف ساده كه اينهمه شلوغ كاري نداره،گفت اگر اون ضعف باعث بشه من بابا بشم تو مامان بايد كل شهرو شيريني بدم.چيزي كه ميشنيدمو باور نميكردم دستم گذاشتم رو شكمم يعني من داشتم مامان ميشدم؟ترس همه وجودمو گرفت ياد فاطمه افتادم،اين فكر هميشه باهام بود همه چيزو با زندگي فاطمه مقايسه ميكردم شروع كردم گريه كردن.با اينكه دكتر هيج گونه استراحتي رو تجويز نكرد اما اصلا تكون نميخوردم خيلي حواسم به خودم بود.تو تمام اون روزا دوستم خيلي كمكم كرد و باعث شد تمام انرژي هاي منفي رو ازخودم دور كنم.ميترسيدم برم سونو با سختي و نذر و نياز هاي ننه آقا رفتم و در كمال ناباوري ديدم دوقلو حامله ام اصلا خوشحال كه نشدم هيچ داشتم از ترس بيهوش ميشدم بستري شدم به شدت افت فشار داشتم.سالار موضوع رو به دكتر گفته بود وقتي كه متوجه شدم بچه ها يكي دختر و يكي پسر هستن خيالم راحت شد.زايمان خيلي سختي داشتم و بالاخره آيلين و ايليا به دنيا اومدن.روزي نيست كه به گذشته فكر نكنم،تابلوهاي عروسي و نامزدي فاطمه و سالار و دارم،ساعتها خيره بهشون نگاه ميكنم،دلم براي فاطمه تنگ ميشه،اگر بود الان زندگي من جور ديگه اي رقم ميخورد،مني كه پذيرفته بودم سالار حق من نيست.هيچ وقت به مرگ خواهرم راضي نبودم و هميشه جاي خاليشو حس ميكنم.خداروشكر سالار همونطور كه قول داد همه جوره هوامو داره و از انتخابم راضيم.بابا مشاور املاك داره و سرگرمه.ننه آقا گاهي ميره روستا پيش فاميلاش و هيچ وقت يادمون نميره حمايت هايي كه روزاي سخت ازمون كرد و رو سر هممون جا داره.

.

.

.

(.....پايان......)

اگه دوست دارين سرگذشت زندگي هاي واقعي رو بخونين يه سر به تاپيكام بزنين                                           لطفا براي اينكه تا اخر تيكرم به چيزي كه ميخوام برسم يه صلوات بفرستين😘

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

بچه ها اگه دوست داشته باشين بازم براتون داستان ميذارم

٢ تا داستان ديگه هم قبلا گذاشتم ميتونين توي تاپيكام بخونين

اگه دوست دارين سرگذشت زندگي هاي واقعي رو بخونين يه سر به تاپيكام بزنين                                           لطفا براي اينكه تا اخر تيكرم به چيزي كه ميخوام برسم يه صلوات بفرستين😘

قشنگگگگگ بوووددددد❤️💏

سلام دلبندای مامان ❤️ میدونین چندوقته من و باباتون انتظارتونو میکشم؟؟؟ میدونید چقد ماها گذشت وما هر ماه منتظر بی بی چک مثبت بودیم! همه فکر میکنن باید حتما بچت کنار باشه تا اسمت یه مادر باشه، اما همه ی کسایی که منتطرن هم مامانن، مامانای مهربونی که دلشون پر میکشه برای نگاه کردن به بچه ای ک از گوشت استخون خودشونه.. باور کنید همه ی ما مادریم! ما ها مادریم ک شبها خواب نی نی میبینیم. صبج که بلند میشیم دلمون برای خوابمون تنگ میشه😞 ما ها هم مادریم ک خیال میکنیم بچه ها خونه رو گذشتن رو سرشون و منتظرن باباشون ا سرکار بیاد و باهاشون بازی کنه... ماها همه مامان های منتظری هستیم ک امید داریم به روزی ک  صدامون بزنن وما باعشق بگیم جان  مامان(-:❤️

دوست دارين باز بذارم داستان؟

فقط من نميتونم همه رو تگ كنم براي داستان بعدي اگه دوست دارين درخواست دوستي بدين همه رو قبول ميكنم


اگه دوست دارين سرگذشت زندگي هاي واقعي رو بخونين يه سر به تاپيكام بزنين                                           لطفا براي اينكه تا اخر تيكرم به چيزي كه ميخوام برسم يه صلوات بفرستين😘
دوست دارين باز بذارم داستان؟ فقط من نميتونم همه رو تگ كنم براي داستان بعدي اگه دوست دارين درخواست د ...

اره لطفا منم تگ کن..خیبلی خوب بود..دستتت درد نکنه🌹🌹

همیشه ورق برنمیگرده ؛ گاهی اوقات کتاب بسته میشه ، دیگه ورقی نیست که برگرده .

عالی بود

فقط یه سوال صاحب این داستان خودشون داستانو براتون تعریف کردن؟عضو این سایتن؟

خاطره زایمانم بچه عجیب ترین موجود دنیاست...می اید،مادرت میکند،عاشقت میکند،رنجی ابدی را دروجودت میکارد،تا اخرین لحظه عمر عاشق نگهت میدارد  وتمام...! بگمانم مادر بودن یک نوع دیوانگی ست، وقتی مادر میشوی رنجی ابدی سراغت می اید، رنجی نشات گرفته از عشق..،مادر که میشوی میخواهی جهان را برای فرزندت ارام کنی،میخواهی بهترین هارا از ان او کنی،وقتی می خزد،چهاردست وپامیرود،راه میرود ومیدود،توفقط تماشایش میکنی وقلبت برایش تند میتپد..❤از دردش نفست میگیرد روحت از بیماری اش زخم میشود،مادر که میشوی دیگر هیچ چیز جهان مثل قبل نخواهد بود،مادر که میشوی کس دیگری میشوی کسی که وجودش پر از عشق وجنون ودیوانگی است..
عالی بود فقط یه سوال صاحب این داستان خودشون داستانو براتون تعریف کردن؟عضو این سایتن؟

خیلی خوب بود خداراشکر ولی هر زندگی برای خوشبخت شدن متاسفانه یه قربانی داره

خدایا به زن هایمان حیا وبه مردانمان غیرت عطا بفرما.تا زندگی های همه خواهران و برادرانم از ادم تا خاتم باصلح وصفا وعشق پایدار بمونه 🙏🙏🙏
بچه ها اگه دوست داشته باشين بازم براتون داستان ميذارم ٢ تا داستان ديگه هم قبلا گذاشتم ميتونين ...

عالی بود دمت گرم بازم داستان بزار من علاقه دارم

خدا یا همه ب آرزوهای قشنگشونبرسن منو همسرم هم ب ارزوهامون برسون
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز