2777
2789
عنوان

داستان زندگي واقعي( زهرا )

| مشاهده متن کامل بحث + 113652 بازدید | 234 پست

35

درد خودم يادم رفته بود،به عمو اينا خبر داديم رفتيم شهر،راه خيلي دور بود.مامان خيلي بي تابي ميكرد از فضاي متشنج خونه آرين مدام جيغ ميزد،آمنه اعصاب نداشت گريه ميكرد،درد منم تمومي نداشت اما سعي ميكردم با مسكن خودمو آروم كنم.با سختي حميد دو تا پرواز جدا براي هممون گرفت من و مامان و عمو و ننه آقا شب همون روزي كه اومده بوديم از روستا رفتيم تهران،مامان مدام حالش بد ميشد زنگ زديم سالار بيمارستان بود مستقيم رفتيم بيمارستان بهمن تهران،سالار اومد پايين اجازه ملاقات نميدادن،مامان ميزد به سينه سالار كه بگو بچم تو شهر غريب چي به سرش اومده؟چرا دو روزه به ما نگفتي؟ سالار كه خستگي و غم از چهرش ميباريد گفت نخواستم بيخود نگرانتون كنم فك كردم بهتر ميشه منتظر موندم جواب آزمايش بياد،سرشو انداخت پايين كه مامان داد زد حرف بزن بچه سكتمون دادي،سالار سرشو بلند كرد لبشو دندون گرفت گفت بچه تو شكمش يكماهه مرده بوده نميدونسته...زير پامون خالي شد حس كردم افتادم تو چاه همه گريه ميكرديم اشكاي سالار ديونم ميكرد،ننه آقا گفت عمرش به دنيا نبوده طفلي خدا بازم بهتون لطف ميكنه ننه از لطف خدا نااميد نشيد، سالار نشسته بود پيش عمو سرش پايين گريه ميكرد نگاش كردم شونه هاش ميلرزيد كاش ميتونستم آرومش كنم ادامه داد:يهو حالش بد شد تهوع شديد دل درد شديد فقط جيغ ميزد،تنها اميدم آزمايشا بود كه اونم...مني كه تا اون لحظه ساكت بودم گفتم اونم چي؟گفت:تمام بدنشو عفونت كرده.ننه آقا گريه ميكردم ميگفت خوب ميشه دعا كنيد.حالم خيلي بد بود رفتم بالا تو اتاقش ديدمش،بي حال خوابيده بود دو چشماش حلقه سياه،شكمش تخت.دستاشو گرفتم صداش كردم فاطي ددم(خواهرم)اومدم پيشت هممون اومديم اومديم خونت پاشو عزيزم،چشماشو باز كرد گفت زري بچم مرد،ديدي ميگفتم تكون نميخوره گريه كرديم سرشو بغل كردم دلداريش دادم گفتم تو تازه هفده سالته حالا كوتا بچه بريزه رو سرت نه يكي نه دوتا.از آرين براش تعريف كردم گفتم دارن ميان يكم آروم شد اما با حرفاي سالار خيلي نگران بودم.از فردا قرار شد شبا من بمونم بيمارستان روزا خونه باشم استراحت كنم دكتر گفته بود بايد تحت نظر باشه.جو بدي بود همه دست به دعا بوديم.سالار خيلي مهمون نوازي ميكرد همه جوره پذيرايي ميكرد تو اتاق خوابشون عكساي دو نفرشونو كه ميديدم فك ميكردم خودمو سالار هستيم اما ناراحتي فاطمه باعث شده فقط غصه اونو داشته باشم.آمنه اومدو يك هفته موندو برگشت ننه آقا رو هم با خودش برد عمو و زن عمو هم رفته بودن خونه نادر.من و مامان و علي خونه فاطمه بوديم.يه روز تو اتاق دراز كشيده بودم مامان داشت غذا درست ميكرد...

اگه دوست دارين سرگذشت زندگي هاي واقعي رو بخونين يه سر به تاپيكام بزنين                                           لطفا براي اينكه تا اخر تيكرم به چيزي كه ميخوام برسم يه صلوات بفرستين😘

ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.

من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.

این شمارش: ۰۲۱۲۴۵۰۱۰۰۰

اینم لینک دریافت نوبت ویزیت آنلاین رایگان

36

تلفن زنگ خورد،من و مامان هر دو رفتيم سمت تلفن من گوشيو برداشتم سالار بود گفت خيلي عادي صحبت كن مادر نگران نشه فقط لباستو بپوش ميام دنبالت بريم بيمارستان.از استرس دهنم خشك شده بود مامان كه همش نگاهش به صورت من بودن بهش اشاره كردم چيزي نيست گوشيو گذاشتم پرسيد كي بود دِ حرف بزن گفتم هيچي سالار بايد بره يه دارويي دكتر نوشته بگيره براش مياد دنبالم منو ببره بيمارستان گفت نه نميخواد تو استراحت كن من ميرم تو شب جوني برات نميمونه همينطور كه لباس ميپوشيدم گفتم خودم باشم بهتره.معطل نكردم اومدم بيرون تا سر خيابون راه ميرفتمو پشت سرمو نگاه ميكردم كه سالار بياد دل تو دلم نبود از پشت گردنم تير ميكشيد تا وسط كمرم،گلوم خشك شده بود ميسوخت.سالار اومد تا سوار شدم گفتم به من رك بگو چيشده؟گفت باشه فقط تو رو خدا تو آروم باش دكتر گفته عفونت خيلي شديده بايد عمل بشه،اما اون بيمارستان تجهيزات مناسبي ندارن.گفتن اگر جابجا هم بشه خطرناكه از من خواستن رضايت بدم تا منتقلش كنن.زد رو فرمون گفت نميدونم چيكار كنم؟خدايا اين چه امتحاني بود؟تصميم سختي بود مغزم كار نميكرد فقط هفده سالم بود،تا اونروزها پام به بيمارستان كشيده نشده بود چه برسه به تصميم هاي اينجوري.رسيديم رفتيم بالا رفتيم اتاق دكترش شرايطتو برامون توضيح داد از ريسك بالاي عمل،از ريسك بالاي جابجاييش گفت.مونده بوديم چيكار كنيم سالار پشت در اتاقش نشست رو زمين ميزد تو سرش منم كه حالم گفتن نداشت.دكتر دو روز مهلت داد تا تصميم بگيريم،به عمو زنگ زدم گفت منتقلش كنيد دلمون قرص شد،قرآن به سر با دلي كه آشوب بود با چشمي كه اشكي ديگه براي ريختن نداشت فاطمه رو فرداي اونروز با رضايت كتبي سالار منتقل كرديم،همه چيز خوب پيش رفت عمل انجام شد اما عفونت به ريه رسيده بودم،يازده روز بستري بود يه شب ساعت سه صبح بود سرمو گذاشته بودم كنار دستش رو تخت ديدم دستش تكون ميخوره بيدار شدم گفتم جانم چي ميخواي خيلي واضح برعكس هميشه بود صداش گفت من خير نديدم از زندگيم خيلي زحمتمو كشيدي منو حلال كن.بابا رو ن د يدم... و زنگ دستگاه علائم حياتي كنار تخت.داشتم به دهنش نگاه ميكردم بازم حرف بزنه كه ديدم همه پرستارا ريختن تو نگاه كردم خط ممتد...چشم و دهن فاطمه باز بود پرستارا ميخواستن بيرونم كنن محكم بغلش كردم فاطمه من رفت،قل من رفت.من مردم روحم مرد،دنيا سياه شد


اگه دوست دارين سرگذشت زندگي هاي واقعي رو بخونين يه سر به تاپيكام بزنين                                           لطفا براي اينكه تا اخر تيكرم به چيزي كه ميخوام برسم يه صلوات بفرستين😘

اخییییی،،، 😢😢😢😢😢😢😢😢

سلام دلبندای مامان ❤️ میدونین چندوقته من و باباتون انتظارتونو میکشم؟؟؟ میدونید چقد ماها گذشت وما هر ماه منتظر بی بی چک مثبت بودیم! همه فکر میکنن باید حتما بچت کنار باشه تا اسمت یه مادر باشه، اما همه ی کسایی که منتطرن هم مامانن، مامانای مهربونی که دلشون پر میکشه برای نگاه کردن به بچه ای ک از گوشت استخون خودشونه.. باور کنید همه ی ما مادریم! ما ها مادریم ک شبها خواب نی نی میبینیم. صبج که بلند میشیم دلمون برای خوابمون تنگ میشه😞 ما ها هم مادریم ک خیال میکنیم بچه ها خونه رو گذشتن رو سرشون و منتظرن باباشون ا سرکار بیاد و باهاشون بازی کنه... ماها همه مامان های منتظری هستیم ک امید داریم به روزی ک  صدامون بزنن وما باعشق بگیم جان  مامان(-:❤️

بزاررر

سلام دلبندای مامان ❤️ میدونین چندوقته من و باباتون انتظارتونو میکشم؟؟؟ میدونید چقد ماها گذشت وما هر ماه منتظر بی بی چک مثبت بودیم! همه فکر میکنن باید حتما بچت کنار باشه تا اسمت یه مادر باشه، اما همه ی کسایی که منتطرن هم مامانن، مامانای مهربونی که دلشون پر میکشه برای نگاه کردن به بچه ای ک از گوشت استخون خودشونه.. باور کنید همه ی ما مادریم! ما ها مادریم ک شبها خواب نی نی میبینیم. صبج که بلند میشیم دلمون برای خوابمون تنگ میشه😞 ما ها هم مادریم ک خیال میکنیم بچه ها خونه رو گذشتن رو سرشون و منتظرن باباشون ا سرکار بیاد و باهاشون بازی کنه... ماها همه مامان های منتظری هستیم ک امید داریم به روزی ک  صدامون بزنن وما باعشق بگیم جان  مامان(-:❤️

37

چشم باز كردم،يادم نميومد كجام.دورو برمو نگاه كردم نگاره رو ديدم تا ديد به هوش اومدم گريه كرد،يادم اومد چي شده،من اشكامو ريخته بودم من التماسامو به خدا كرده بود مث يه جنازه بودم،فقط لحظه آخرش ديوونم ميكرد چشمامو ميبستم و تجسم ميكردم تا عمق وجودم ميسوخت.نادر اومد دنبالمون،چشمام بسته بود هيچ كس حرفي نميزد،خم كوچه خونه رو كه طي كرديم صداي قرآن به گوشم خورد نزديكتر كه شديم ازدحام جمعيت و ماشينا و تاج گلها بي قرارم كرد درو باز كردم خودمو بندازم پايين كه نادر نگهداشت،خودمو رسوندم به تاج گل توي حياط كه عكس فاطمه روش بود خودم بودم،من مردن خودمو ديدم،روحم رفت،رفتم تو چشم مامان كه افتاد بهم حالش بد شد،نميتونستم گريه كنم،درد شديدي تو گردنم و دلم پيچيده بود.روز بعدش نادر و علي با پرواز جنازه رو منتقل كردن روستا و تدارك مراسم...حميد،بابا رو با قرار وثيقه مرخص كرده بود،چه قيامتي به پا شد وقتي بعد از سالها،آخرين بار عقد آمنه و حالا تشييع جنازه فاطمه همو ديديم،سالار و تعدادي از فاميلا ،سيما اومدن براي مراسم،اما سالار موند چند روزي،روزها به سختي ميگذشت تا چهل روز همه بودن دلداري ميدادن اما يكباره تنها شديم.مامان و ننه آقا زمين گير شده بودن.آمنه خونه زندگيشو ول كرده بود اومده بود.مراسم چهلمش سالار و سيما و نادر از تهران اومدن سالار داغون شده بود لاغر با ريش بلند و چهره خسته.چند روز موندن و برگشتن.مرگ فاطمه برام خيلي گرون تموم شده بود.هيچ انگيزه اي براي زندگي نداشتم.مامان حتي ملاقاتي بابا هم نميرفت و فقط مرتب تلفني صحبت ميكرديم خيلي حالش بد بود.تمام خونه بوي غم ميداد هيچكس حرفي نميزد.فقط روزا رو ميگذرونديم سالار به مامان زنگ ميزد حال اونم خيلي بد بود.شش ماه از رفتن فاطمه ميگذشت زمستون بود هوا سرد ما همچنان سياه به تن داشتيم كه ديديم در ميزنن علي درو باز كرد ديد سالاره، بيخبر اومده بود.گفت اومدم رو خاك فاطمه از عصر گفتم يه سري هم به شما بزنم يه سري لباس و هدايا آورده بود براي مامان و ننه آقا و زن عمو اينا و همه.يه پلاستيك داد به من گفت اين مال توئه،منم تشكر كردم،شام خورديمو رختخوابارو انداختم گفت اون بسته رو ديدي؟گفتم بازش ميكنم ممنون.اومدم تو اتاق بسته رو كه باز كردم يه لباس سرمه اي روشن بود و يه جعبه بازش كه كردم قفل شدم دستمال هفت رنگ فاطمه هموني كه سالار از دست فاطمه كشيده بود،همون دوراني كه منو با فاطمه اشتباه گرفته بود.ياد اون روزا افتادم داغ دلم تازه شد،دستمالو بو كشيدمو بوسيدم،اونشب سيل اشكام به پهناي صورتم سرازير شد.بارون ميومد اومدم بيرون...

اگه دوست دارين سرگذشت زندگي هاي واقعي رو بخونين يه سر به تاپيكام بزنين                                           لطفا براي اينكه تا اخر تيكرم به چيزي كه ميخوام برسم يه صلوات بفرستين😘

38

نم بارونو جمع كردم تو وجودم چشمامو بستم سرد بود.خونه ما يه سر حياط بود خونه ننه آقا روبروي ما(توي يك حياط).دلم براي فاطمه خيلي تنگ شده بود.با ديدن اون دستمال هفت رنگ بيشتر رفتم تو گذشته،يهو چشمم افتاد به پنجره خونه ننه آقا،سالار پرده رو زده بود عقب نگاه ميكرد،تا ديد كه من ديدمش سرشو تكون داد.و رفت،بلافاصله در باز شد و اومد بيرون از نيمه هاي شب گذشته بود اگر هر كس مخصوصا مامانم منو با سالار ميديد خيلي بد ميشد.با دست اشاره كردم برو،برو ميخوام برم تو.اما توجه نكرد اومد سمتم گفتم تو هم بيداري،گفت من همينجوريشم خوابم نميبرد اينكه ديگه خونه شما باشمو..تو..گفتم چرا دستمالو دادي به من.ميذاشتي يه يادگاري از فاطمه پيشت بمونه.گفت من خيلي يادگاري ها از فاطمه دارم.مستقيم تو چشمام نگاه كرد گفت روبروم وايساده.گفتم برو تو بخواب سرده،خودم اومدم تو اتاقم.چقدر روزي  دوس داشتم اين حرفها رو از سالار بشنوم،چقدر جسور بودم دلو ميزدم به دريا ميرفتم پيشش با اينكه بچه تر هم بودم.اما اصلا حرفاش برام جذاب كه نبود هيچ حالمو بهم ميزد.چون از يه جايي به بعد واقعا تصميم گرفته بودم برام مثل حميد باشه حتي الان كه فاطمه نبود.فرداش سالار رفت و ارتباطش با مامانم از طريق تلفن بود هرازگاهي هم من گوشي و برميداشتم تا ميخواست حرفي جز سلام و احوالپرسي بزنه من گوشي و ميدادم به مامانم.با علي خيلي ارتباط داشتن حتي با هم رفتن شمال،چند روزي علي تهران مهمونش بود ميگفت خونه دست نخوردس حتي تمام تابلوها سر جاشه.داشتيم به سالگرد فاطمه نزديك ميشديم سالي كه منو علي براي اولين بار بايد كنكور ميداديم يكماهي خوندم اما خب اصلا آمادگي نداشتم.نميخواستيم امتحان بديم اما به اجبار حميدو آمنه رفتيم سر جلسه،نتايج كه اومد در كمال ناباوري رتبه خوبي آورده بوديم،علي مهندسي عمران و من روانشناسي شيراز قبول شدم.مامان با اين خبر جون گرفت يكم از داغ دلش كمتر شد.تصميم گرفتيم خونرو بفروشيم با اينكه با خونه روستا خونه خيلي كوچيكي ميشد تو شهر خريد اما بهترين تصميم بود چون ننه آقا و مامان تنها ميشدن.تا ثبت نام و شروع دانشگاه ها به كمك عمو و حميد يه خونه خوب و مرتب پيدا كرديم.دو روز قبل از اسباب كشي سالار اومد روستا كمكمون كرد،عمو به مامان گفته بود خوبيت نداره اين پسره ديگه براي چي مياد وميره؟شما دختر جوون دارين.مامان هم كه بيچاره درد دلش كم نبود گفت چيكار كنم؟ درو ببندم روش؟يا بگم نيا؟خونه آمنه هم با اينكه از محل كار حميد دورتر ميشدن اما اومدن نزديك ما،مامان با آرين سرگرم بود آمنه هم شروع كرده بود مدرسه شبانه بخونه تا بتونه ديپلم بگيره...

اگه دوست دارين سرگذشت زندگي هاي واقعي رو بخونين يه سر به تاپيكام بزنين                                           لطفا براي اينكه تا اخر تيكرم به چيزي كه ميخوام برسم يه صلوات بفرستين😘

39

يك هفته قبل از شروع كلاسها رفتيم خريد خيلي ذوق داشتم،وارد دنيايي ميشدم كه هميشه آرزوشو داشتم چه شبها تا صبح كه با فاطمه روزشماري ميكرديم واسه دانشگاه،بميرم براش.الان بايد تنها برم دانشگاه.از كلاس اول هميشه باهم بوديم.مامان گاهي خيره ميشد بهم و آهاي سردي ميكشيد كه جيگرمو كباب ميكرد سعي ميكردم وقتي از اون نگاه ها بهم ميندازه خودمو گمو گور كنم.يكروز قبل از دانشگاه تلفن خونه زنگ خورد گوشيو برداشتم سالار بود سلام و احوالپرسي كرديم طبق روال هميشه گفتم مامانم رفته خونه آمنه،گفت من گفتم مامانت كجاس؟ساكت شدم.گفت خودت خوبي؟گفتم خوبم ممنون.گفت فردا ميري دانشگاه،اسم دانشگاه كه اومد بادي به غبغب انداختمو با شوق گفتم آره.گفت خب بسلامتي.خيلي مراقب خودت باش دانشگاه همينقدر كه ميتونه بسازه ببره بالا همينجورم ميتونه بكوبتت زمين خواستم حالشو بگيرم گفتم من روانشناسي قبول شدم اون عليه كه عمران قبول شده بكوب و بساز تو كار ما نيست،منو علي رو اشتباه گرفتي،يهو انگار فهميدم خراب كردم گفتم خب مامان اومد ميگم بهش زنگ زدي،گفت من يكبار كه نبايد اشتباه ميگرفتم،اشتباه گرفتم.عصباني شدم گفتم بفهم چي ميگي فاطمه اشتباه نبود گفت زهرا،زهرا جان بي اختيار گوشيو قطع كردم با اينكه ميدونستم منظورش چي بود و الان از پيش كشيدن اين حرفا منظورش چيه.فاطمه تنها خواهر من نبود خيلي از دنياي ما مشترك بود كه به يكباره جدا شد.روز بعدش با استرس خاصي رفتم دانشگاه تازه اومده بوديم شهر،دانشگاه...هم خوشحال بودم هم دلشوره داشتم.روز اول به خوبي پيش رفت.با خيلي ها آشنا شدم.يكم روحيم بهتر شده بود هر وقت ميگفتم ميخنديدم مامان ناراحت ميشد گاهي هم به زبون مياورد.روزا ميگذشتو من فقط منتظر روزايي بودم كه كلاس داشتم.يه روز همين كه وارد حياط دانشگاه شدم يه صدايي پشت سرم شنيدم حراست به يه خانومي كه ظاهر خوبي نداشت گير داده بود بعد منو ديده بود منو صدا كرد بادست اشاره ميكرد به سرتا پاي من گفت ببين نمونه بارز يه دانشجو ساده،شيك اون دختره هم يه جوري نگاي من كرد كه يعني اين كجاو من كجا.منم رامو كشيدم اومدم تو كه ديدم پشت سرم باز صداي اون آقا حراستي بلند شد.كلاسم دير ميشد اما صدايي آشنا شنيدم برگشتم ديدم سالار با حراستي دعواش شده رفتم نزديك باورم نميشد گفتم تو اينجا چيكار ميكني؟گفت اين مرتيكه چي ميگفت اينجوري گردن كج نگاي تو ميكرد گفتم هيچي.حراستي هم هل ميداد سالارو از طرفي بي سيم ميزد دفتر حراست.اومدم ولش كنم برم حراستي گفت اوي خانم كجا بيا اينجا ببينم كه سالار نقش زمينش كرد اين صحنه از ديد رئيس حراست دور نموند...

اگه دوست دارين سرگذشت زندگي هاي واقعي رو بخونين يه سر به تاپيكام بزنين                                           لطفا براي اينكه تا اخر تيكرم به چيزي كه ميخوام برسم يه صلوات بفرستين😘

40

رفتيم دفتر حراست دانشگاه،سرم پايين بود،نميدونستم چه توضيحي راجب سالار بدم.تازه وارد دانشگاه شده بودم قرار بود چهارسال اونجا رفت و آمد كنم،از سالار اولين سوالي كه پرسيدن گفتن اين خانم با شما چه نسبتي داره؟فك كردم حداقلش اينه يه مكث كنه اما خيلي محكم گفت ايشون خانوم بنده هستن.البته نامزديم به زودي عقد ميكنيم.من همون طور كه سرم پايين بود چشام چهار تا شد.چقد اين پسر پروئه،اما از اونجايي كه مسئول حراست از اين حرفا زياد شنيده بود گفت خيلي خب خانوم شما لطفا تماس بگيريد والدينتون تشريف بيارن،همينطور كه دفتر بزرگش و باز ميكرد تا مشخصات منو بنويسه زير لب گفت اين كه نميشه هر كس از راه رسيد واسه ما شاخ و شونه بكشه.سالار هم خيلي محكم رو كرد به من آره زنگ بزن بيان،و بعد رو به مسئول:اما بعدش وسط همين حياط دانشگاه همه بايد جمع بشن ببينم دختري به سادگي و وقار خانوم من هست؟كه اين سگ هاري كه گذاشتين دم در(چشماي مسئول از حدقه زد بيرون)به خودش اجازه نده كسي رو صدا بزنه حتي.مسئول حراست كه رگاي برجسته گردن سالار و حرفاي غيرتيشو ديد ترجيح داد يكم مارو ارشاد كنه و ولمون كنه بريم.هم از جسارت سالار خوشم اومده بود چيزي كه فك ميكردم نداره،از طرفي هم اگر بهش رو ميدادم پلاس بود همون دور و ورا و هر روز دعوا.چيزي از كلاسم نمونده بود بي فايده بود جلو جلو راه افتادم رفتم سمت سرويس كه سالار اومد جلوم وايساد گفت بريم سوار شيم ماشين اونطرف پاركه.گفتم خب برو چيكار من داري؟بست نبود آبرومو بردي،مامان من اصلا ميدونه اينجا كجاست،يا دلت ميخواست همه بفهمن بابام زندانه نيست بياد منو از دست كاراي تو نجات بده.دست گذاشت رو دماغش كه ساكت شو.با حرف منو كشوند سمت ماشين نميخواستم از اين بيشتر انگشت نما بشم سوار شدم.گفتم سالار چرا دست بر نميداري؟همه ناراضي هستن حتي عمو به مامان ميگفته خوبيت نداره ديگه اين پسره بياد خونتون.يهو برگشت نگام كرد گفت چه خوب يادم انداختي اتفاقا ميخواستم برم روستا يه ديدار در همين خصوص با عموت داشته باشم.واي هيچ جوري نميتونستم جلودار زبونش بشم جوري كه بهش بر بخوره ول كنه بره.رسيديم دم در اونم اومد پياده بشه.گفتم خواهش ميكنم برو الان همه فك ميكنن من با تو بودم حالا هم كه زود دارم ميرم خونه.همينو كه گفتم گازشو گرفت هرچي ميگفتم كجا ميري ديوونه نگهدار گفت خب زودتر ميگفتي ميريم باهم ناهار بخوريم،كلافه شده بودم جلو يه رستوران نگهداشت.با اكراه پياده شدم.رفتيم تو نه اون حرفي ميزد نه من.شروع كرد حرف زدن از اولين باري كه منو ديد،از سوتي هايي كه داده بود و بعد فاطمه براش تعريف كرده بوده...

اگه دوست دارين سرگذشت زندگي هاي واقعي رو بخونين يه سر به تاپيكام بزنين                                           لطفا براي اينكه تا اخر تيكرم به چيزي كه ميخوام برسم يه صلوات بفرستين😘

41

يه جاهايي خندم ميگرفت،به كل فراموش ميكردم فاطمه نيست،يه جاهايي بغض ميكردم و آه سرد.ناهار خورديمو سالار منو رسوندو رفت.ازش خواهش كردم آرتيست بازي در نياره اونم با اكراه قبول كردو رفت.روزا ميگذشتو من سخت مشغول درس و دانشگاه بوديم.زندگي شهرنشيني به خودي خود رو هممون تاثير گذاشته بود لباس پوشيدن،هر ماه ميرفتم اصلاح ميكردم خيلي خوشكلتر از قبل شده بودم.هميشه شب چله تو خونه ما از شباي مهم بود عصرش رفتيم خريد كرديم آمنه و حميدم اومدن.يه لباس خوشكلم پوشيدم.دور هم جمع شديم.زنگ زديم به علي گفت تا چند دقيقه ديگه خودشو ميرسونه در زدن حميد رفت درو باز كرد صداي سلام و احوال پرسي نميتونست تنها با علي باشه.ياالله گويان اومدن تو همين كه داشتم از رو زانو بلند ميشدم چشمم افتاد به سالار،از آخرين باري كه ديده بودمش سه ماهي ميگذشت به مامانم كمتر زنگ ميزد.اول اخم كردم اما از اينكه ديدم بعد از سالگرد فاطمه هنوز با ريش و پيرهن سياه هست اخمام باز شد.تعارف كرديم اومد نشست.علي گفت امروز سالار اومده بود شيراز كار داشت منو هم با خودش برد ميخوايم باهم ساخت و ساز كنيم،همه خيره به علي نگاه ميكرديم چون فقط سه ماه بود رفته بود دانشگاه ديگه من تعارفش كردم بياد خونه نره هتل.مامان گفت خوب كردي به خدا اگر ميرفتي هتل ناراحت ميشدم.مادر اينجا خونه خودته سالار هم تشكر ميكرد،ننه آقا گفت علي ننه تو حالا كاري هم بلدي؟همه نيشخندي زديم سالار رو به ننه آقا كه منم كنارش نشسته بودم،گفت من رشته خودم عمران نبود از يه جايي شروع كردم علي هم بايد از همين الان بره تو بازار كار زود راه ميفته نگران نباشين.يه نگاهي به من كردو چشمكي زد.يهو جا خوردم كه ننه آقا گفت چته ننه چرا يهو لرزيدي هندونه بخور تا سرما نخوري،آمنه و سالار سر به زير ريز ريز ميخنديدن.اونشب گذشتو.فردا صبحش من كلاس داشتم من و علي و سالار از خونه اومديم بيرون كه علي اصرار كرد بيا برسونيمت سالار هم خيلي جدي اصلا نگامم نميكرد منو رسوندن و بلافاصله رفتن،همش منتظر بودم كلاسم تموم بشه ببينم اومده دنبالم يا نه،اما نبود خيلي سر خورده سوار سرويس شدم اومدم خونه ديدم ماشينش دم در خونس.حرصم گرفته بودم يك آن به خودم اومدم گفتم دختره خل وضع هيچ معلومه چه مرگته بياد ترش ميكني نياد عصباني ميشي.رفتم خونه سالار خيلي شيكو رسمي جواب سلاممو داد،گفتم بايد حالشو بگيرم لباس خوشكل پوشيدم عطر زدم اومدم بيرون ننه آقا گفت هاا چيه ننه چقد سربه هوا ميري هميشه از دانشگاه اومدني دنيايي صدات ميكرديم از اتاق نميومدي بيرون.صداي خنده سالار كه سرشم پايين بود عصبيم كرد،رو به ننه آقا گفتم...

اگه دوست دارين سرگذشت زندگي هاي واقعي رو بخونين يه سر به تاپيكام بزنين                                           لطفا براي اينكه تا اخر تيكرم به چيزي كه ميخوام برسم يه صلوات بفرستين😘

42

اگر شما هم جاي من بودي خوشحال بودي،زير چشمي به سالار نگاه كردم كه ديدم كنجكاو نگام كرد.منم سرمو گرفتم بالا با يه حالت شنگولي رفتم تو آشپزخونه.ديدم مامان حسابي تدارك ديده سالار يكنفر بود چرا اينهمه غذا،خم شدم از آشپزخونه بيرون گفتم ننه آقا مهمون داريم؟علي با لودگي گفت معلومه منو نديدي ها.ننه آقا رو به سالار گفت نه پسرم خونه خودته مادر مث اينكه عمو و زن عموت دارن ميان قراره برن ملاقات بابات.رفتم به آماده كردن وسايلاي سفره ديدم در ميزنن اومدم برم بيرون سالار رفت درو باز كرد عمو و زن عمو اومدن تو.چون عمو اونسري اين حرفارو راجب سالار زده بود.منم يكم لباس پوشيدنم با زمان روستا فرق داشت.چادري كه معمولا مامان تو آشپزخونه داشت رو سر كردم و رفتم بيرون.عمو خوشش اومده بود،اما همين كه تمام سفره رو چيدم همه جمع بوديم تا اومدم بشينم زن عمو خيلي آروم گفت زهرا جون ديگه وقتشه بري خونه بخت برات خبر دارم چه خبري.يه نگاهي به سالار انداختم ديدم تمام و كمال گوشش با ماست.با يه لبخندي به زن عمو فهموندم بعدا صحبت ميكنيم.فك كردم سالار رفته با عمو صحبت كرده چون گفته بود ميخواد بره اما از ناراحتي سالار و غذا نخوردنشو حواس پرتيش شك كردم.بعد از ناهار من و زن و عمو و آمنه رفتيم تو اتاق من دراز بكشيم.كه زن عمو سر حرفو برداشت،گفت همون خواستگارت كه كويت بوده اجازه خواسته بياد خونتون از ما خواسته به مامانت خبر بديم كلي هم از ماشين خارجيشو زمينايي كه خريده و تيپ و قيافش گفت.منم چيزي نگفتم.فرداي اونروز همه رفتن ملاقات بابا هر هفته يه سريمون ميرفتيم من آرينو نگه داشتم خونه همه رفتن.سالار كه دنبال فرصت بود رفته بود اونارو رسونده بود برگشت،جوري دستشو گذاشته بود رو زنگ كه آرين از خواب بيدار شد بغلش كردم بچه جيغ ميزد،درو كه باز كردم سالار عصباني اومد تو گفتم چي شده علي چيزيش شده؟گفت نه فقط من از ديروز بهم تير خورده،زخميم،اصلا نميتونستم حرفاشو جفت و جور كنم.رفتم تو آرين آروم نميگرفت سعي كردم بخوابونمش سالارم تكيه به ديوار با صورت عصباني نگام ميكرد.گفتم چي شده درست بگو؟گفت اون از حرفت كه به ننه آقا گفتي؟اونم از حرف زن عموت اينجا چه خبره؟اگر خبري هست بگو من رامو بكشم برم؟گفتي نيام دانشگات مزاحمت نشم گفتم چشم.تو فك ميكني من اينقدر خدا زده شدم كه هيچ دختري نگام نكنه اونم تو تهران؟ميتونستم خيلي راحت بعد از فاطمه يه زندگي ديگه شروع كنم.نه بيفتم شهر به شهر براي بدست آوردن دل تو.نشست،خسته شدم زهرا،الان چند ساله روي آرامش نديدم يادته گفتم هيچ كس اندازه من نباخته؟داغون شدم مريضي مادرم،فوتش،فاطمه،مريضيش،فوتش،عشق تو

اگه دوست دارين سرگذشت زندگي هاي واقعي رو بخونين يه سر به تاپيكام بزنين                                           لطفا براي اينكه تا اخر تيكرم به چيزي كه ميخوام برسم يه صلوات بفرستين😘

هستیم

سلام دلبندای مامان ❤️ میدونین چندوقته من و باباتون انتظارتونو میکشم؟؟؟ میدونید چقد ماها گذشت وما هر ماه منتظر بی بی چک مثبت بودیم! همه فکر میکنن باید حتما بچت کنار باشه تا اسمت یه مادر باشه، اما همه ی کسایی که منتطرن هم مامانن، مامانای مهربونی که دلشون پر میکشه برای نگاه کردن به بچه ای ک از گوشت استخون خودشونه.. باور کنید همه ی ما مادریم! ما ها مادریم ک شبها خواب نی نی میبینیم. صبج که بلند میشیم دلمون برای خوابمون تنگ میشه😞 ما ها هم مادریم ک خیال میکنیم بچه ها خونه رو گذشتن رو سرشون و منتظرن باباشون ا سرکار بیاد و باهاشون بازی کنه... ماها همه مامان های منتظری هستیم ک امید داریم به روزی ک  صدامون بزنن وما باعشق بگیم جان  مامان(-:❤️

43

حرفاشو زدو از خونه زد بيرون،رفتم تو فكر،همه روزايي كه گفتو مرور كردم،همه تلاشي كه براي نجات فاطمه كرد،حرفاي شب بله برون كه راجب مادرش زده بود.دلم براي هردومون سوخت.اونشب علي هرچي زنگ زد به سالار بهونه آوردو نيومد خونه،دلشوره گرفته بودم،اگر ديگه نميومد.گفته بود خسته شده.چند روزي صبر كردم هر وقت علي ميومد خونه از سالار حرف ميزد اينكه چيكارا كردن،اما در جواب مامان كه چرا نمياد ميگفت سالار گفته كار ما كه يكروز،دو روز نيست نميتونم مزاحمتون بشم.مامان هم حدس و گمانه زني ميكرد نكنه عموت چيزي بهش گفته باشه.دل تو دلم نبود برگشته بودم به همون روزاي اول،تمام وجودم سالارو ميخواست.يه هفته شد از سالار خبري نشد روحيه هيج كاريو نداشتم به بهانه هاي مختلف به علي زنگ ميزدم تا مطمئن بشم سالار هنوز شيرازه و نرفته تهران.تا اينكه يه شب كه علي خوابيده بود دلو زدم به دريا علي خواب بود رفتم گوشيشو برداشتم قايم كردم تو لباسم رفتم تو دسشويي هر كاري ميكردم نميتونستم رمزشو. باز كنم دستم ميلرزيد گوشيو گذاشتم سرجاش تا صبح هزار تا فكر به ذهنم رسيد.صبح وقتي داشتيم صبحانه ميخورديم به بهانه ديدن عكساي پروژشون توجه كردم ببينم چه رمزي رو ميزنه.شب باز رفتم سراغ گوشي و اينبار شماره سالارو برداشتم.تو راه دانشگاه كارت تلفن خريدم و شماره سالارو گرفتم.با بي حوصلگي گفت بله،هول شدم قطع كردم.بار دوم آروم گفتم سلام خوبي؟گفت شما؟گفتم زهرا هستم.گفت نميشناسم،زورم گرفته بود قطعش كردم ميدونستم اينجوري خوردم ميكنه.از زنگ زدنم هزار بار پشيمون شدم.شبش رفتم خونه اينقد بي حوصله بودم كه با مامان هم دعوام شد تو اطاق دراز كشيده بود،كه صداي عليو سالارو شنيدم مامان و ننه آقا خيلي استقبال كردن سالار يه دسته گل بزرگ آورده بود.مامان گفت دستت درد نكنه راضي به زحمت نبوديم گفت براي موفقيت تو پروژمون بايد يه جشن حسابي بگيريم علي گفت هووو حالا كوتا تمومي پروژه خندم گرفته بود،سريع آماده شدم رفتم بيرون سلام كردم خيلي گرم تحويل گرفت منم به كل فراموش كردم كه صبح اذيتم كرده بود.اونشب تا صبح غرق لذت شده بودم صبح همين كه از كنارش رد شدم گفت امروز كلاس داري؟با سر اشاره كردم نه.اخم كرد.اونروز آشپزي كردمو خيلي رو پيك بودم.ننه آقا از زير عينكش نگام ميكرد.گلايي كه سالار آورده بودو بو ميكردم غرق آرامش ميشدم.فرداي اونروز پنج شنبه بود مردم روستا سر قبر رفتگانشون جمع ميشدن،همگي آماده شديم رفتيم روستا،هر كس يكيو پيدا كرده بود صحبت ميكرد با سالار سر مزار فاطمه تنها شديم.گفت زهرا ميخوام با مامانت صحبت كنم قول ميدم بهترين زندگي رو برات فراهم كنم

اگه دوست دارين سرگذشت زندگي هاي واقعي رو بخونين يه سر به تاپيكام بزنين                                           لطفا براي اينكه تا اخر تيكرم به چيزي كه ميخوام برسم يه صلوات بفرستين😘
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

سونو انومالی

یاس1384 | 25 ثانیه پیش
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز