44
قول ميدم قدرتو بدونم،بيا بهم فرصت بديم.اشكام سرازير شده بود چي ميشد تقدير ما جور ديگه اي رقم ميخورد،فاطمه بود.هر كس با اوني كه دوسش داشت ازدواج ميكرد من تو عروسي فاطمه،فاطمه تو عروسي من شاد ترين خواهراي عروس دنيا ميشديم،خدايا چرا سرنوشت مارو جوري رقم زدي كه ما از خواهر بودن و همسان بودنمون لذت نبرديم،سالار هم پا به پاي من گريه كرد.خيلي سبك شدم رسيديم خونه اونشب به حرفاي سالار فكر كردم و اينكه واقعا از ته وجودم ميتونم ببخشم و فراموش كنم همه اذيت هايي كه شدمو،ديدم آره من تازه نوزده سالمه و هنوز راه زيادي دارم.شبش تا دير وقت بيدار بودم،صبح،دير تر بيدار شدم همين كه در اتاقو باز كردم ديدم چشماي مامان خيسه،آمنه اومد بغلم كرد گفت مباركه خواهري،ايشالا تو خير ببيني هرچي خاك فاطمس بقاي عمر تو باشه.حال همه مث روزايي بود كه فاطمه رو از دست داده بوديم نگاه سالار كردم سرش پايين بود بلند شد رفت بيرون فهميدم موضوع رو به مامان اينا گفته،كار منو راحت كرد چون مطرح شدن اين موضوع خودش يه شوك بزرگ برام بود.همه رضايت دادن.رفتيم خريداي عروسي رو انجام بديم سالار خيلي وقتا دير ميكرد هرچي ميگفتم كجا بودي خب اين چع وقت خريد رفتنه فقط ميگفت زهرا اخلاق مخلاق نداريا،خندم ميگرفت.تا اينكه روز عقد ديدم بابا با يه كت و شلوار خيلي شيك و موهاي اصلاح شده اومد از خوشحالي پريدم بغلش كردم بهترين هديه روز عقدم بود بابا گفت بايد از آقا سالار تشكر كنيم مدتيه برام وكيل گرفته بود جهادي شدم يه مدت بگذره بهم عفو ميخوره ميام بيرون.از خوشحالي دوست داشتم پرواز كنم.بالاخره روزي كه انتظارشو سالها كشيده بودم رسيده بود عقد كرديم و من جواب تمام صبرهامو گرفتم.يه سر رفتيم تهران تمام خونه رو جمع كرديمو اومديم شيراز.علي حسابي راه افتاده بود.مدتي ننه آقا و مامان رفتن خونه آمنه،زمينو كوبيدنو و ساختن آمنه يه طبقه ،مامان و بابا و ننه آقا يه طبقه
من و سالارم يه طبقه همه كنار هم بوديم .آمنه باردار بود كه فهميد داروسازي قبول شده بچه هارو ميذاشت پيش مامان اينا ميرفت دانشگاه،سيما و نادر هم چند باري اومدن و رفتن اما بعد بورسيه گرفتن و الان پنج سالي هست استراليا هستن.و اصلا هم باهاشون در ارتباط نيستيم.درسمو تموم كردم تو يه آموزشگاه مشغول شدم راضي نبودم دوسال پي در پي آزمون ميدادم تا اينكه سال نود و شش يكي از بزرگ ترين زندان هاي شيراز به عنوان مددكار اجتماعي مشغول به فعاليت شدم. بابا هم به خاطر رفتار خوبش تو همه سالهايي كه زندان بود بعد از بيست سال از زندان آزاد شد.سالار و علي كه درسش تموم شده بود و هرچي بهش ميگفتيم علي جواب نميداد