2777
2789
عنوان

داستان زندگي واقعي( زهرا )

113647 بازدید | 234 پست

سلام بچه ها

يه داستان جديد براتون اوردم

ببخشيد نبودم يكم كار داشتم و زندگيم بهم ريخته شده بود نميتونستم بيام


اگه هستين تا بذارم؟

اگه دوست دارين سرگذشت زندگي هاي واقعي رو بخونين يه سر به تاپيكام بزنين                                           لطفا براي اينكه تا اخر تيكرم به چيزي كه ميخوام برسم يه صلوات بفرستين😘

ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.

من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.

این شمارش: ۰۲۱۲۴۵۰۱۰۰۰

اینم لینک دریافت نوبت ویزیت آنلاین رایگان

1

اسمم زهراست بيست و هشت سالمه،تو روستاي خوش آب و هوايي از ايران به دنيا اومدم.خانواده معمولي داشتم پدرم كشاورز،مامانم هم مثل تمام زنان روستايي از قالي بافتن گرفته تا كاراي خونه.هفت سال نازايي مامانم باعث شده بود كه مامان بزرگمو عمه هام هر روز زير گوش بابام بخونن كه زن بگير اين زن اجاقش كوره.بابا و مامان ازدواج فاميلي هم داشتن.مامان بزرگم(مادري)همه جور طبيب و دارو به خورد مامانم ميداده كه باردار بشه.خلاصه بعد هفت سال آمنه خواهرم به دنيا مياد كه براي مامان و بابا خيلي عزيز بوده اما همچنان خانواده بابام چون دختر بوده همچنان اجاق مامانمو كور ميدونستن و ميگفتن بايد اسد زن بگيره.شرايط زندگي سخت روستايي با همه اين فشار هاو استرس ها از مامانم زني ترسو و ضعيف و عصبي به وجود مياره.جوري كه همه كاراي خونرو مامانم بايد انجام ميداده،تو فصل سردي كه آمنه به دنيا مياد مامان بزرگم حتي نميذاشته علائدين روشن بمونه تا صبح،همه اين سختي ها به كنار بابا  ميره سربازي و مامانم و آمنه با سختي كنار مامان بزرگم و عمه و عموهام ميمونن.آخراي سربازي بابا يه روز با يكي از دوستاش ميان روستا و وقتي شرايط زندگي سخت بابا و مامانمو ميبينه از بابا ميخواد مهاجرت كنه و مستقل به شهر بيان.بابا مدام بهش فكر ميكنه و در نهايت تصميم ميگيرن سه تايي عازم شهر بشن.كامران و خواهراش و مادرش تنها تو يه خونه قديمي بزرگ زندگي ميكردن كه بابا اينا هم بهشون اضافه ميشن و تو يكي از اتاقاي پنج دري،حمام و آشپزخونه و توالت مشترك زندگي شهر نشيني خودشونو شروع ميكنن.روحيه مامان خيلي خوب بوده ديگه قالي بافي نميكرده تنها سرگرميش آمنه و خانواده كامران كه خيلي با محبت و مهربون بودن بوده،بابا و كامران هم از صبح تا شب دنبال كار.بابا درامد خيلي خوبي داشته جوري كه پول روستا براي خانوادش هم ميفرستاده.مامان كه دوست داشته دوباره بار دار بشه مشكلشو به مامان كامران ميگه با دارو و دكترهاي مختلف آمنه شش سالش بوده كه مامان متوجه ميشه بارداره.چيزي نميشه كه تو روستامون همه ميفهمن مامانم بارداره كشون كشون ميومدن ببينن راسته،مامان اينا كجا زندگي ميكنن كه وضعشون خوب شده خيلي از جووناي روستا از بابا درخواست كمك ميكردن،ميخواستن بيان شهر كه راهشو پيش بگيرن،خوشبختي مامان و بابا كاملتر ميشه وقتي متوجه ميشن كه بچه سه قلو هست( خانواده مادرم دوقلو داشتن).مامان بزرگم وقتي ميشنوه مياد خونمون شكم مامانمو وجب ميكرده،باورش نميشده مامانم بعد از سيزده سال بتونه سه قلو بياره.دوران سخت بارداري مامان كه با مراقبت هاي مامان بزرگم و خالم بوده تمام ميشه...

اگه دوست دارين سرگذشت زندگي هاي واقعي رو بخونين يه سر به تاپيكام بزنين                                           لطفا براي اينكه تا اخر تيكرم به چيزي كه ميخوام برسم يه صلوات بفرستين😘

  بزار

بچه ها کسی از آیفوووووون سر درمیاره😣😣😣😣                                         توروخدا کمکم کنین ........ .میخام باهاش عکس بگیرم  ولی وقتی دکمه اشو میزنم در حیاط باز میشه😢😢😢                                          بعضی ها جوری بیشعورن که دلم میخاد ازشون بپرسم بیشعوریتون ذاتیه یا خودتون هم تلاش میکنید 😬😞باردارنیستم 😔تیکر گذاشتم انشالله تا این تاریخ منم مامان بشم 😍مطمئنم خدا دست خالی نمیزارتم 😍مطمئنم یه روز با بچه تو بغلم میرم مطب دکتری که بدون مقدمه چینی بهم گفت فکرمادرشدن رو از سرت بیرون کن ندید چقد استرس بهم وارد شد ندید من چی کشیدم که همونجا بیهوش شدم 😔مطمئنم خدا امیدمو ناامید نمیکنه 😍

هستیم گلم 

فقط لطفا نرمال پست بزار

برای امضای منم لطفا صلوات بفرستید لایکم کنید منم بفرستم براتون عزیزان❤

میشه لطفا برای شادی روح پدرم،پدرشوهرم،خواهرزادم و پدرش یه صلوات مهمونم کنید؟❤..............................خدای من نمیدانم گاهی کجای دنیا گم ات میکنم در هیاهوی بازار … در خستگی هنگام نماز ! در وسوسه های نفس ام… نمیدانم…. اما ، گاهی تو را گم میکنم مثل کودکی که در بازار دستان مهربان مادرش را رها کرده به تماشای عروسکی مشغول است…! بعد میبیند مادرش نیست و هیچ عروسکی او را خوشحال نمیکند…! 💙💙💙💙💙💙درمانگر طب فشاری هستم،اصلاح مفاصل وماساژ پیشرفته سوالی داشتید درخدمتم 😊😊

2

من و فاطمه و علي به دنيا اومديم.هر سه وزن خيلي كمي داشتيم حدود يك هفته تو بيمارستان تحت مراقب بوديم  تا اينكه مرخص ميشيم و ميايم خونه.آمنه با اينكه فقط شش سال داشته اما همه جوره به مامان كمك ميكرده همين كه ما روبراه ميشيم و حال مساعدي داشتيم خاله و مامان بزرگمم برميگردن روستا.مامان و آمنه تمام وقت به ما رسيديگي ميكردن،بابام هم كه كاسبي خوبي داشت و هيچ مشكلي نداشتيم.آمنه كه روزي تو روستا وقتي به دنيا مياد همه بهش كم محلي ميكردن ساعتها گريه ميكرده مامان كه درگير بافتن قالي بوده و كاراي خونه.مامان بزرگم اجازه نميداده عمه هام نزديك آمنه بشن.شده بود سوگولي خانواده بابا خيلي دوسش داشت ميگفت قدم آمنه خير بوده دختر بركته كارو بارم سكه شده،اومديم شهر،سه قلو و از همه مهم تر كه يكيش هم پسر بود گيرمون اومده.مامان روحيه خيلي خوبي پيدا كرده بود هر بار بابا از بيرون ميومد دست خالي نبود از عروسك و تفنگ بادي براي ما،ميوه و گوشت و وسايل خونه گرفته تا طلا و لباساي خوشكل براي مامان.تعطيلات عيد وقتي ميرفتيم روستا بچه هاي روستا دورمون جمع ميشدن مامان بزرگم مهربون شده بود دور و بر مامانمو ميگرفت:تو چشم و چراغ مني،گاهي گريه ميكرد مويه كني،كه من هيشكيو ندارم چشام سو نداره،استخون درد دارم يكي نيست منو ببره شهر ازم مراقبت كنه.من اينجا از تنهايي بميرمم كسي نميفهمه با اينكه همه بچه هاش،فاميل خيلي نزديك بهم زندگي ميكردن.مامان هم كه خوب ميدونست داره نقش بازي ميكنه سرشو به ما گرم ميكرد و فقط به حرفاش گوش ميكرد.بابا به همه عيدي ميداد و حسابي بريزو بپاش گهگداري هم تمام خانواده بابا ميومدن خونه ما و مامانم با سه تا بچه كوچيك مجبور بود از همه پذيرايي كنه هيچ وقت هم راضي نميشدن.ما(سه قلوها) با همه سختي ها پنج ساله شديم.بابا خونه خريد و ما با دنيايي از خاطره كه از خونه اعظم خانم داشتيم به خونه جديد نقل مكان كرديم.ما سه تا خيلي شبيه بهم بوديم جوري كه مامانم بايد تو صورتمون دقيق ميشد تا تشخيص بده كدوم هستيم.حتي دختر و پسر بودنمون هم معلوم نبود.خيلي ظريف و لاغر،خيلي هم آروم بوديم جوري كه اعظم خانم هميشه ميگفت شما تو شكم مادر تربيت شدين.آمنه ميرفت مدرسه درسشم خيلي خوب بود بر خلاف ما خيلي بيشتر از سنش ميزد چهارشونه،يكم تپل،قد بلند.بابا و مامان هم درشت هيكل بودن.هر كس مارو ميديد ميگفت شما هر سه يه بچه بودين تقسيم شدين به سه تا.يه روز اوايل مهر بود مامان داشت چمدون بابا رو جمع ميكرد ازش پرسيديم بابا كجا ميخواد بره؟ ما چون كسيو تو شهر نداشتيم مامان با گوشه روسري اشكشو پاك كرد گفت با عمو ميرن كرمان...

اگه دوست دارين سرگذشت زندگي هاي واقعي رو بخونين يه سر به تاپيكام بزنين                                           لطفا براي اينكه تا اخر تيكرم به چيزي كه ميخوام برسم يه صلوات بفرستين😘

3

براي هممون حتي مامان خيلي سخت بود،چون بابا اصلا عادت نداشت تنهايي بره سفر،و ما نبره.اونشب همه براي شام سر سفره از بابا خواستيم نره يا مارو هم با خودش ببره.بابا هم دست به سرو صورتمون كشيد گفت تنها نيستم با عمو كامرانم ميرمو زود ميام.بابا چهره خيلي جذابي داشت  با اون هيكل تنومند،موهاي مشكي پرپشت وقتي ميخنديد چونش چال ميفتاد عاشقش بوديم،بشكني زد و گفت يالابگين ببينم سوغاتي چي ميخواين ما كه عادت داشتيم به كادوهاي بابا كلا حرفامون يادمون رفت هر كدوم يه چيزي گفتيم بابا واسه اينكه بيشتر سرگرممون كنه با هر درخواستمون ميگفت هم اينو برات ميخرم هم دوچرخه_هم لباس...مامان هم ميگفت اينقد لوسشون نكن اسد بزرگ بشن همينجوري واي به من و تو...اونشب با كلي ذوق خوابيديمو فردا صبحش بيدار كه شديم ديدم سفره صبحانه پهنه يه طرف سفره هم تا شده و خبر از اين ميداد كه بابا رفته.هر ده دقيقه يكبار ميپرسيديم بابا كي مياد،مامان ميگفت فردا باز علي سوال ميكرد،فاطمه...فردا صبحش تلفن خونه زنگ خورد همه تو حياط منتظر بابا بوديم.آمنه جواب داد و مامانو صدا كرد،همين كه مامان تلفنو گرفت يهو محكم زد به صورتش و بعد دامنشو چنگ زد واي روم سياه،كي؟كجا؟ شما مطمئنين؟من با چهار تا بچه كجا بيام؟با حالت زار:آقا من كه بلد نيستم...مكالمه تموم شدو مامان گوشي به دست مات مونده بود.همه كه نگران شده بوديم از هر طرف ميگفتيم مامان كي بود؟كي بود؟چي گفت؟مامان بعد از كلي وقت گوشيو گذاشت نشست گفت هيچي چيزي نيست باباتون الان مياد بريد تو حياط عليو فاطمه رفتن منم اومدم از در برم كنجكاو شدم ببيينم مامان به آمنه چي ميگه.پشت در قايم شدم آمنه گفت كي بود مامان؟مامان:باباتو گرفتن...تا اونروز نميدونستم گرفتن يعني چي.آمنه:گرفتن؟چرا؟ مامان:نميدونم ميگن ازش مواد گرفتن.طاقت نياوردم پريدم تو سالن گفتم مواد چي؟ مامان و آمنه يه نگاهي بهم انداختن گفتن مگه نگفتم برو تو حياط.گفتم تا كي بايد تو حياط منتظر بابا بشينيم من صداتونو شنيدم بابام چي شده؟ كه همه شروع كرديم به گريه كردن.مامان لباسشو پوشيد رفت خونه اعظم خانم اينا ديد خونه نيستن.برگشت اونشب تا صبح علي و فاطمه به زور خوابيدن همش ميپرسيدن بابا كو...ما هم هر كدوم يه جا كز كرده بوديم.تا اينكه صبح بيدار شدم ديدم مامان نيست طرفاي ظهر با حالت زار و صورت خراشيده و چشماي پف كرده كه خبر ميداد چقدر گريه كرده اومد خونه.لب حوض آمنه صورتشو شست يكم شونه هاشو ماساژ داد منم يه ليوان آب بردم براش همين كه دستمو دراز كردم مامان زد زير دستم كه ليوان افتادو شكست همه حتي علي و فاطمه ترسيده بوديم

اگه دوست دارين سرگذشت زندگي هاي واقعي رو بخونين يه سر به تاپيكام بزنين                                           لطفا براي اينكه تا اخر تيكرم به چيزي كه ميخوام برسم يه صلوات بفرستين😘
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز