كه مامان سرشو ميكوبيد به شونه آمنه و گريه ميكرد،تو گريه هاش ميگفت،گفتم اقبال من اين زندگي نيست،بيام شهر،خونه بخرم،بريزو بپاش كنم،خوشي به من نيومده.دشمن شاد شدم اي خداااا.آمنه هم سعي در آروم كردن مامان داشت ما كه نميدونستيم جريان چيه از شكوندن ليوان هم حساب دستمون اومده بود كه حرفي نزنيم.بي تابي هاي مامان تمومي نداشت آمنه مامانو برد تو،همه دورش جمع شديم.چشممون به دهن مامان بود.علي رفت تو بغل مامان گفت چيشده چرا بابايي نيومد.مامان كه اصلا حال نداشت چشماشو بست با اشاره آمنه از اتاق رفتيم بيرون.آمنه ناهاري داد خورديم و خوابيديم كه با صداي در بيدار شديم فك كرديم باباس حمله كرديم سمت در،درو كه بازكرديم ديديم اعظم خانم و دوتا دختراش هستن اونا هم حالشون بهتر از مامان نبود.هميشه وقتي مارو ميديدن بغلمون ميكرد ميبوسيدن اما فقط اومدن تو مامان كه با صداي در خودشو كشونده بود تو پنجره با ديدن اعظم خانم اينا با گريه اومد به استقبالشون همه گريه ميكردن نشستن رو تخت چوبي توي حياط.تمام حواسم بود كه چيزي دستگيرم بشه.مامان گريه ميكرد ميزد به زانوش ميگفت:اعظم خانم جون خودت ميدوني من روز خوش از دست يارون شوهر نداشتم،زمين و خونمونو ول كرديم اومديم اينجا براي آينده بچه هام.ديدي چي به سرم اومد دشمن شاد شدم.اين بچه هاي قدو نيم قدو چه كنم؟اعظم خانم هم گريه ميكردو ميگفت چي بگم مادر،من همش پختم و شستم تا بچه هام آبرو دار زندگي كنن اين مصيبت از كجا رو سرمون آوار شد نميدونم.نون حلال دادم بخورن تا از خدا بترسن.كامران اين چه كاري بود كردي...اونشب تا دير وقت بودن.فردا صبح هم به اتفاق اعظم خانم و دختر بزرگش كه سواد داشت رفتن دنبال باباو عمو كامران.تمام خونه رو ماتم گرفته بود.وقتي مامان اينا اومدن فهميدم كه باباو عمو كامران تو كار قاچاق مواد مخدر بودن،واسه همين اينقد زود وضعمون خوب شد،خونه خريديم،طلا و لباس و غذاهاي خوب...اونروز شناسايي ميشن و دستگير ميشن.سيمين و مامان مدام ميرفتن و ميومدن و هر بار من ميديدم مامانم شكسته تر ميشه.كمتر حرف ميزد شبا تا صبح گريه ميكرد سر نماز از خدا مرگشو ميخواست.بي اعصاب بود همش كتكمون ميزد به بابا خيلي بدو بيراه ميگفت.هنوز اهالي روستا كسي نفهميده بود چه اتفاقي براي بابا افتاده.تقريبا دو هفته از بازداشت بابا گذشته بود كه در زدن علي اومد صدا كرد مامان رفت دم در،با يه نامه برگشت تلفنو برداشت زنگ زد به سيمين متن نامه رو داد به آمنه تا بخونه براش.اونجا بود كه فهميدم خونه ما مصادره شده، مامان بيهوش شد تنها و بي كس نميدونستيم چيكار كنيم هيچكسو نداشتيم
اگه دوست دارين سرگذشت زندگي هاي واقعي رو بخونين يه سر به تاپيكام بزنين لطفا براي اينكه تا اخر تيكرم به چيزي كه ميخوام برسم يه صلوات بفرستين😘
میشه لطفا برای شادی روح پدرم،پدرشوهرم،خواهرزادم و پدرش یه صلوات مهمونم کنید؟❤..............................خدای من نمیدانم گاهی کجای دنیا گم ات میکنم در هیاهوی بازار … در خستگی هنگام نماز ! در وسوسه های نفس ام… نمیدانم…. اما ، گاهی تو را گم میکنم مثل کودکی که در بازار دستان مهربان مادرش را رها کرده به تماشای عروسکی مشغول است…! بعد میبیند مادرش نیست و هیچ عروسکی او را خوشحال نمیکند…! 💙💙💙💙💙💙درمانگر طب فشاری هستم،اصلاح مفاصل وماساژ پیشرفته سوالی داشتید درخدمتم 😊😊
فاطمه و علي رفتن تو كوچه با گريه و زاري همسايه كناريمون كه وانت داشت اومد مامانو سوار كرديم ما هم كنارش تا بيمارستان گريه ميكرديم.مامان چشماش بسته بود اين بيشتر مارو ميترسوند.رسيديم بستري شد من و علي و فاطمه رو راه ندادن تو حياط زير درخت نشستيم منتظر بوديم آمنه بياد.انقدر به پهناي صورت اشك ريخته بوديم كه صورتمون ميسوخت.آمنه اومد گفت مامان حالش خوبه امشب بايد اينجا بمونه،زنگ زده بود سيمين بياد مارو ببره و خودش بمونه پيش مامان.خونه اعظم خانم هرچي بهمون محبت ميكردن غذا ميذاشتن بخوريم همه بغض كرده بوديم با اينكه اون خونه رو دوس داشتيم و اصلا احساس غريبي نميكرديم.سيمين تازگي ها با يه پسري آشنا شده بود كه معلم بود هنوز نيومده بود خواستگاري،سيمين و فرهاد رفتن بيمارستان مامان و آمنه رو آوردن.سكوت همه خونرو گرفته بودهيچ كس حرفي نميزد.يهو مامان گفت اعظم خانم جون دستم به دامنت بگو من چيكار كنم؟گفتن خونرو تخليه كن،كجا برم؟نگاه ما ميكردو گريه ميكرد.اعظم خانم گفت اين خونه مال شما هم هست بيا همينجا بمون ايشالا آقا اسد هم مشكلش حل ميشه مياد بيرون جلو بچه هات گريه نكن طفلاي معصوم چند روزه به جاي غذا غصه خوردن.فرداي اونروز اومديم خونه ديديم نامه انداختن كه فقط يك هفته فرصت داريم خونه رو تحويل بديم.همه وسايلو جمع كرديم و راهي روستا شديم.چون زندگي شهر نشيني براي مامان كه منبع درآمدي نداشت سخت بود.با كوله باري از سرافكندگي برگشتيم.شش سالم بود.موضوع رو به مامان بزرگ گفتيم و گفتيم اومديم بمونيم شروع كرد به تيكه انداختن،سهيلا شهري،به هزار هزار نميگفتي چند،دماغ فر كرده وسط پيشونيت بود چطور شد حالا شونه شل كردي كز كردي ور دل خودم؟تو از اولشم قصد داشتي منو بدبخت كني نتونستي.من كه مث اون اسد خدازده ساده نيستم كه با وز وزات در گوشم خر بشم.خدا ميدونه سر بچمو كجا زير آب كردي.نگاه ما ميكرد بچه ها راستشو بگين مادرتون چي به سر بچم آورده موهاشو بهم ميريخت گريه ميكرد ميرفت تو حياط خودشو مينداخت كف حياط نفرين ميكرد هممون ساكت نشسته بوديم.كه اومد طرف مامانم بازوشو گرفت كشون كشون ميكشيد رو زمين ما هم دورش گريه ميكرديم انداخت مامانمو تو حياط گفت برو همونجا كه بودي،من نون ندارم بدم بچه هاي خودم بخورن چطور توي چشم سفيدو سير كنم.برو پيش ننه خودت كه با دعا ثنا اين همه توله ريخت سرت همتون جادوگرين.مامانم هم بلند شد دستمونو گرفت رفتيم كنار جاده كلي صبر كرديم ميني بوس اومد سوار شديم رفتيم روستاي مامان بزرگ مادريم.هيچكس حرفي نميزد يه شبه خونمون بابامون همه خوشبختيمونو از دست داده بوديم...
اگه دوست دارين سرگذشت زندگي هاي واقعي رو بخونين يه سر به تاپيكام بزنين لطفا براي اينكه تا اخر تيكرم به چيزي كه ميخوام برسم يه صلوات بفرستين😘
پدر بزرگم خيلي زود فوت ميشه و مادر بزرگم چون خودش كشاورزي ميكرده و مسئوليت زندگي با خودش بوده همه بهش ميگفتن ننه آقا،وارد خونه كه شديم داشت قالي هارو با چوب ميزد تا گردو خاكش در بياد.متوجه ما نشد خيلي دوسش داشتيم خودمونو انداختيم تو بغلش خيلي خوشحال شد مامانمو كه بغل كرد اشكاي مامانم سرازير شد ننه آقا فك كرد از دلتنگيه،رفتيم تو...يه خاله داشتم كه ديگه به عنوان پير دختر تو روستا بهش نگاه ميكردن با اينكه بيست و پنج سالش بود.بعد از حال و احوال ننه گفت پس اسد نيومده شما چطور اومدين؟سرمونو انداخته بوديم پايين كه مامانم شروع كرد تعريف كردن،لحظه به لحظه رنگ ننه آقا عوض ميشد لبشو دندون ميگرفت دستش كه رو زانو قفل كرده بود ميلرزيد اشاره كرد خاله قرصاشو آورد،يكم كه گذشت گفت مرد همه كار ميكنه خرج زن و بچش رو در بياره شهر رنگ و نيرنگ داره اسد مال حلال خور بود غصه نخوريد ننه همه چيز درست ميشه.هووو زندگي اينقدر بالا پايين داره هميشه همينجور نميمونه به خاله اشاره كرد اتاق مهمونو كه بزرگ هم بود و از تميزي برق ميزد بهمون بده به اندازه برامون رخت خواب گذاشتن.مامان يكم آروم شده بود ما كه خيلي خسته بوديم خوابيديم مامان و مامان بزرگ هم تو در آشپزخونه نشستن به تعريف.براي من كه شهر به دنيا اومده بودم و فقط براي مسافرت يكي دو روزه ميومديم روستا،خيلي سخت ميگذشت اما چاره اي نبود.مامان از مخابرات به اعظم خانم اينا زنگ زد و شماره داد كه كاري داشتن و تاريخ دادگاه هاي بابا رو بهش خبر بدن.ما پنج نفر بوديم و نشستن و گريه و زاري بي فايده بود آمنه كه خيلي اصرار داشت درسشو ادامه بده ثبت نام كرديم مدرسه،مامان هم همراه خاله ميرفتن از صبح تا شب ميوه چيني تا بتونه كمك خرجي باشه.يه روز الياس مخابرات چي روستا اومد دم خونه در زد گفت به مادرت بگو از شهر فلاني زنگ زده بياد حرف بزنه.اسم اعظم خانم براي ما يعني خبر از بابا...مامان رفت و برگشت گفتيم چيشده بابا كي مياد؟ گفت چند روز ديگه دادگاهه ملاقات حضوري هم هست بايد برم شهر.ما گفتيم ميايم باهات اما واقعيت اين بود كه نميشد شب قبل از دادگاه مامان و علي رفتن خونه اعظم خانم اينا تا فردا به اتفاق هم برن دادگاه...دل تو دلمون نبود كه مامان بياد برامون خبر بياره باز برگرديم سر خونه زندگيمون.شبش تا دير وقت نشسته خوابمون برده بود كه مامان اومد،هيچ علامت رضايتي تو صورتش نبود جرات نداشتيم حرفي بزنيم مامان نشست پاهاشو دراز كرد سرشو تكيه داد به پشتي ما جلوش نشسته بوديم نگامون كرد گفت كامران اعدام،اسد هم حبس ابد...اون لحظه ما نميفهميديم اعدام چيه،حبس ابد چيه...
اگه دوست دارين سرگذشت زندگي هاي واقعي رو بخونين يه سر به تاپيكام بزنين لطفا براي اينكه تا اخر تيكرم به چيزي كه ميخوام برسم يه صلوات بفرستين😘