2777
2789
عنوان

داستان زندگي واقعي( زهرا )

| مشاهده متن کامل بحث + 113647 بازدید | 234 پست

7

هاج و واج بهم نگاه ميكرديم ننه آقا و خاله گريه ميكردن آمنه سعي در آروم كردن مامان داشت.اونشب حال مامان بد شد ما از ترس رفتيم تو كوچه كمك خواستيم خاله رفت خونه يكي از هم محلي ها كه تو خانه بهداشت كار ميكرد آوردش سرم به مامان زد با داروهاي محلي حال مامان بهتر شدو خوابيد.تو روستا تقريبا همه فهميده بودن بابا زندانه،پيگيرش بودن اونشب با بد شدن حال مامان همه فهميدن حكم بابا حبسه.مامان تا مدتها نميتونست بره سر كار حتي ملاقات بابا هم نرفت.از مخابرات پيغام اومد كه تلفن داريم منو آمنه رفتيم،اعظم خانم بود.آدرس خواست بياد به مامان سر بزنه.آدرس داديمو اومديم دو روز بعدش اعظم خانم و دختراش با كلي سوغاتي اومدن عيادت مامان.ننه آقا هم مارو برد تو اتاق خودش اتاق مارو مرتب كردن براي پذيرايشون.اعظم خانم مرتب احساس شرمندگي ميكرد و قسم ميخورد كه نميدونسته كامران تو كار خلافه.گفت پيگير كارش هستيم گاهي گريه ميكرد كه پسر جوونشو ميخوان اعدام كنن.چند روزي موندنو رفتن.پيغام بابارو هم رسوند كه اينبار كه همگي بريم ملاقات.مامان هر بار با يكيمون ميرفت ملاقات ماهي،دوماهي يكبار.آمنه هم بعد از مدرسه با مامان ميرفت ميوه چيني.يكبار كه مامان رفته بود شهر زنگ زد خبر داد كه اونشب بر نميگرده از وقتي بابا رفت و نيومد از تنهايي ميترسيديم.فردا طرفاي غروب بود ميني بوس نگه داشت مامان پياده شد ما كه از صبح منتظرش نشسته بوديم رفتيم بغلش كرديم ديديم مامان مث روزاي اولي كه بابارو گرفته بودن آشفتس.چشماش قرمز.جواب سلاممون به زور داد.حال بابا رو پرسيديم لبخند مرده اي زدو سرشو تكون داد.رسيديم خونه مامان نشست رو پله ها نفس عميقي كشيد گفت كامرانو خلاص كردن اسد خدازده بايد تا قيام قيامت همونجا بپوسه.تازه فهميديم كه عمو كامرانو اعدام كرده بودن مامان براي همين نيومده بود شب قبلو.بعد از اعدام عمو كامران رابطه ما به طور كامل با اعظم خانم اينا قطع شد.مامان خيلي شكسته شده بود مدتي گذشت تا اينكه يك روز عصر نادر پسر عموم اومد برامون كارت دعوت عروسي خواهرش كه دختر عموي ما ميشدو آورد.عموم از بابا بزرگتر بود مرد ساكت و خوبي بود زن عمو هم زن بي حاشيه اي بود اما رفتن به روستايي كه روزي تو بدترين شرايط مامان بزرگ مارو از اونجا بيرون كرده بود براي هممون سخت بود.عمو چندين بار اومده بود بهمون سر زده بود يكبار هم با مامان رفته بود ملاقات بابا.ما خيلي خوشحال بوديم كه بعد مدتها عروسي دعوتيم مامان گفت من نميام شما بريد.ننه آقا گفت نميشه مادر شوهرت حسابش از اينا جداس،شوهرت زندانه نمرده كه دست بچه هاتو بگير برو خودتو چرا قايم ميكني...

اگه دوست دارين سرگذشت زندگي هاي واقعي رو بخونين يه سر به تاپيكام بزنين                                           لطفا براي اينكه تا اخر تيكرم به چيزي كه ميخوام برسم يه صلوات بفرستين😘

8

چشم دوخته بوديم به دهن مامان كه بگه باشه ميريم عروسي،مامان با بي ميلي گفت براي دل بچه هام ميرم.خيلي خوشحال شديم پنج سالي بود پا از روستا بيرون نذاشته بوديم و حالا بعد از مدتها ميخواستيم بريم عروسي.ننه آقا براي مامان،آمنه،من و فاطمه لباس محلي دوخت براي اولين بار بود ميپوشيدم سنگين اما دوسش داشتم.راهي روستا شديم تو مسير مامان همش نگران اين بود كه جواب مردمو چي بايد بده، اگر مامان بزرگ سنگ رو يخش كنه چي...رسيديم خيلي شلوغ بود صداي ساز و نقاره از دور ميومد به وجد اومده بوديم ميخواستيم زودتر بريم داخل اما مامان مانع شد گفت وايسيم يكي بياد استقبالمون عمو و زن عمو كه جلوي در براي خوش آمد گويي ايستاده بودن تا مارو ديدن با آغوش باز اومدن طرفمون،مراسم عروسي تو حياط خونه عمو بود كه زنها حلقه بزرگ رقص تشكيل داده بودن و ميرقصيدن پشت خونه هم ديگ هاي بزرگ روي الوارها آتيش براي مهمانها غذا پخت ميشد.هيچ كسو نميشناختيم رفتيم قسمتي كه فاميل نشسته بودن همه خيره بهمون نگاه ميكردن يهو بين جمعيت ديديم مامان بزرگم قليون به دست نشسته.با خاطرات بدي كه ازش داشتيم رومونو بر گردونديم مامان با فاميل سلام و احوال پرسي كرد.يهو مامان بزرگ كه ديد مامان تا رسيد بهش راهشو كج كرد گفت اووي زن اسد(تو روستا زنا رو به اسم شوهرشون صدا ميكردن) خوب كه دو صباح بيشتر شهر نموندي دم در آوردي پسرمو بردي دستك دادي(گم و گور كردي)نوه هامو برداشتي بردي ور دل ننت،حالا بعد عمري اومدي روتو ميكني اونور؟تو تقصير نداري تخم تركت خرابه...مامان همينجور ميومد سمت ما و از پشت سرش مامان بزرگ تيكه مينداخت.مامان هم لبشو دندون گرفته بود حرفي نميزد.مامان بزرگ هم هي صداشو بلندتر ميكرد،مردم فضول روستا هم كه ميخواستن چيزي دستگيرشون بشه ساكت گوش ميكردن.كه يهو مامان بزرگ گفت والا عبايي ندارم مرد ميره زندان پسرم براي قرو قميش اين زنيكه رفت شهر خودشو اسير كرد منم خون به جيگر.اين زنم حالا معلوم نيست چه غلطي ميكنه كه گل از گلش شكفته خودشو سرخاب سفيداب ماليده اومده عروسي مامان كه صبرش تموم شده بود برگشت سمتش گفت چي ميگي كفتار پير تو ميدوني من چيا كشيدم تو منو از خونت انداختي بيرون با چهارتا بچه.كجا ميرفتم؟وظيفه ننم نيست دختر شوهر دادشو نگه داره وظيفه تو بود.بد كرد در خونشو به روم باز كرد؟يهو مامان بزرگ گفت ننت بميره ببينم اونوقت كجا جاته.كه مامان حمله كرد طرفش ميزد و گريه ميكردو ميگفت دقو دلي زمين و زمانو اون پسرتو سر تو خالي ميكنما،دستشو بلند ميكرد نشون همه ميداد اين دستاي منه كه از ميوه چيدن زخمه ميكوبيد به سر مامان بزرگ....

اگه دوست دارين سرگذشت زندگي هاي واقعي رو بخونين يه سر به تاپيكام بزنين                                           لطفا براي اينكه تا اخر تيكرم به چيزي كه ميخوام برسم يه صلوات بفرستين😘

ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.

من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.

این شمارش: ۰۲۱۲۴۵۰۱۰۰۰

اینم لینک دریافت نوبت ویزیت آنلاین رایگان

9

مامان بزرگ هم خودشو زد به غش و ضعف كرد،مامان چشماشو بسته بود گريه ميكردو چنگ مينداخت.يهو عمه هام كه در حال پذيرايي كردن بودن وارد سالن شدن با اين صحنه روبرو شدن حمله كردن رو مامانم ما هم گريه ميكرديمو جيغ ميزديم با صداي همهمه عمو و زن عمو اومدن تو سالن و از هم جداشون كردن.لباساي مامانو رو تنش پاره كرده بودن موهاش لاي انگشتاي عمه هام بود.مامان بزرگ هم هر كاري ميكردن به هوش نميومد.مامانو با سختي وسط جمعيت تماشاگر برديم بيرون.موندن جايز نبود زن عمو هممونو برد خونه پدرش لباس تن مامان كرديم حال هممون بد بود.از پنجره خونه نگاه كردم ديدم گلدسته هاي مسجد كه قبرستون اهالي روستا هم همونجا بود رو ديدم يواشكي خيز برداشتمو رفتم امامزاده،روستا خلوت بود وقتي عروسي ميشد همه بدون دعوت،ميرفتن عروسي.زيارت كردم براي بابا دعا كردم كه زودتر آزاد بشه.برگشتم خونه زن عمو برامون غذا آورده بود گفت مامان بزرگ به هوش اومده.چشم مارو دور كه ديد به مامان گفته بود همين امشب برادرش مياد مارو ميبره خونه خودمون.ما هم لباس محلي تنمون خسته شده بوديم هر كدوم يه جا خوابمون برد كه با صداي ياالله گفتن برادر زن عمو بيدار شديم يه پسر چهار شونه كه خيلي شباهت به زن عمو داشت.سوار شديم از زن عمو تشكر كرديم مامان گفت ببخش نميخواستم اينجوري بشه زن عمو هم گفت اشكال نداره ميام بهتون سر ميزنم خبري از اسد شد به ما بگو.حركت كرديم كسي حرفي نميزد حميد ضبطو روشن كرد آهنگ شاد محلي باعث شد يكم حال و هوامون عوض بشه...رسيديم خيلي اصرار كرديم شبو بياد بخوابه دير وقت بود قبول نكرد و رفت...صبح ننه آقا وقتي فهميد چي بهمون گذشته از اينكه اصرار كرده بود بريم عروسي پشيمون شد...يكماهي گذشت كه ديديم عمو و زن عمو بچه هاش  اومدن خونمون كلي سوغاتي آورده بودن گفتن آماده بشيم بريم طبيعت...اونروز خيلي خوش گذشت.فردا صبحش ما خواب بوديم كه با صداي ننه آقا و مامان بيدار شدم كه پچ پچ ميكردن،مامان:آخه آمنه خيلي بچس،چطور بچمو بفرستم بره اون روستا،اميد داشتم اسد بياد حالا تو نبودنش آمنه رو بدم بره؟ننه آقا:مردمون خوبين ننه دختر اول و آخر بايد بره پي بختش.ببين نظر خودش چيه روونش كنيم بره.ازدواج سنت پيغمبره نبايد دست دست كرد.قرار شد اونروز كه ميرفتن سر كار مامان با آمنه صحبت كنه.هنوز نميدونستم داماد كيه،مامان يهو درو باز كرد مارو بيدار كنه بريم مدرسه كه يهو در خورد تو پيشوني من با صداي جيغ من همه از خواب پريدن ننه آقا كه ترسيده بود اومد ديد من نقش زمينم گفت بسم الله اي بچه هر دري وا ميكني پشتش وايساده خوب شد حالا پيشونيت شكست عيب دار شدي؟...

اگه دوست دارين سرگذشت زندگي هاي واقعي رو بخونين يه سر به تاپيكام بزنين                                           لطفا براي اينكه تا اخر تيكرم به چيزي كه ميخوام برسم يه صلوات بفرستين😘
منم لایک کنید برم نماز بخونم بیام بقیشو بخونم

التماس دعا

بچه ها کسی از آیفوووووون سر درمیاره😣😣😣😣                                         توروخدا کمکم کنین ........ .میخام باهاش عکس بگیرم  ولی وقتی دکمه اشو میزنم در حیاط باز میشه😢😢😢                                          بعضی ها جوری بیشعورن که دلم میخاد ازشون بپرسم بیشعوریتون ذاتیه یا خودتون هم تلاش میکنید 😬😞باردارنیستم 😔تیکر گذاشتم انشالله تا این تاریخ منم مامان بشم 😍مطمئنم خدا دست خالی نمیزارتم 😍مطمئنم یه روز با بچه تو بغلم میرم مطب دکتری که بدون مقدمه چینی بهم گفت فکرمادرشدن رو از سرت بیرون کن ندید چقد استرس بهم وارد شد ندید من چی کشیدم که همونجا بیهوش شدم 😔مطمئنم خدا امیدمو ناامید نمیکنه 😍

10

دست زدم به پيشونيم ديدم خون نمياد گفتم خون نمياد كه؟ننه آقا با جارو گذاشت دنبالم.منتظر بودم عصر كه مامان و آمنه ميان ببينم نظر آمنه چيه.اومدن...آمنه شام نخورد رفت خوابيد .ننه آقا به مامان گفت چيشد گفت :چي بگم ميگه ميخوام درس بخونم تا بابام نياد عروسي نميكنم.ننه آقا زد رو زانوش گفت كار تو نيست خودم بايد باهاش حرف بزنم منم دوتا گوش داشتم دوتا هم كرايه كرده بودم تا ببينم بالاخره ميگن داماد كيه يا نه.بي فايده بود ظرفارو با فاطمه برديم تو آشپزخونه بشوريم ديدم ننه غذا برداشت رفت تو اتاق منم دوتا ماچ آبدار كردم از فاطمه گفتم فردا شب همه ظرفارو خودم تنها ميشورم تو الان بشور تا بيام.تا فاطمه اومد حرف بزنه رفتم بيرون پشت در اتاق گوشمو گذاشتم به در...ننه آقا گفت بچه بودن من ديدمشون،اونشب ديدمش خيلي جوون رعنايي بود ماشالا.دانشجوئه شهر درس ميخونه زمين و ملك دارن.تك پسره،بچه خانه.وقتي فهميدم داماد حميده خيلي خوشحال شدم درو باز كردم گفتم نديدي مارو اونشب آورد برامون آهنگ گذاشت شروع كردم وسط اتاق رقصيدن...ننه آقا و آمنه كه به حساب خودشون داشتن پچ پچ ميكردن ماتشون برده بود از شلوغ كاري من ،مامانو زهرا با يه قابلمه كف كرده، علي، همه اومدن گفتن چتونه؟كه من گفتم عروسي داريم حميد اينا ميخوان بيان خواستگاري.خنده هاي آمنه نشون ميداد راضي شده.فردا صبحش ننه آقا به مامان گفت زنك بزن به فوزيه(زن عمو) بگو بيان.مامان گفت حالا فوري بگم بيان زشته بذاريم يكم بگذره من يهو گفتم نههه پشيمون ميشنا از من گفتن بود.مامان اومد طرفم كه بزنه قايم شدم پشت ننه آقا ،ننه كه به مزاجش خوش اومد بود گفت اين وروجك عقلش از تو بيشتره نميرم ببينم تو عروس ميشي.با اصرار ننه مامان رفت زنگ زد و گفت كه بيان.همه چيز مهيا بود كه خواستگارا بيان آمنه شونزده سالش بود خيلي باوقار و مهربون بود.همه لباس مرتب پوشيديم عمو اينا به اتفاق مادر پدر حميد و حميد اومدن تا اونروز نديده بودم گل بيارن براي خواستگاري.همه لباس محلي پوشيده بودن.اومدن نشستن حرفها زده شد حميد پنج سال از آمنه بزرگتر بود.قرار عقد گذاشته شد ،مامان هم گفت بايد برم زندان به باباش بگم و اجازه كتبي براي عقد بيارم.همين كه رفتن مامانم شروع كرد گريه كردن از اينكه آمنه خيلي عزيز بود براي بابام و چه آرزوها داشت براش حالا داشت عروس ميشد بابا هم زندان بود.مشكل جهيزيه نداشتيم چون آمنه هر چي خودش كار ميكرد مامان براش كنار گذاشته بود.چند روز بعد مامان و آمنه باهم رفتن شهر ملاقات بابا.ننه آقا هم شروع كرد براي ما لباس دوختن و تداركات عروسي ديدن

اگه دوست دارين سرگذشت زندگي هاي واقعي رو بخونين يه سر به تاپيكام بزنين                                           لطفا براي اينكه تا اخر تيكرم به چيزي كه ميخوام برسم يه صلوات بفرستين😘
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792