ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.
من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.
بچه ها کسی از آیفوووووون سر درمیاره😣😣😣😣 توروخدا کمکم کنین ........ .میخام باهاش عکس بگیرم ولی وقتی دکمه اشو میزنم در حیاط باز میشه😢😢😢 بعضی ها جوری بیشعورن که دلم میخاد ازشون بپرسم بیشعوریتون ذاتیه یا خودتون هم تلاش میکنید 😬😞باردارنیستم 😔تیکر گذاشتم انشالله تا این تاریخ منم مامان بشم 😍مطمئنم خدا دست خالی نمیزارتم 😍مطمئنم یه روز با بچه تو بغلم میرم مطب دکتری که بدون مقدمه چینی بهم گفت فکرمادرشدن رو از سرت بیرون کن ندید چقد استرس بهم وارد شد ندید من چی کشیدم که همونجا بیهوش شدم 😔مطمئنم خدا امیدمو ناامید نمیکنه 😍
مامان و آمنه از شهر اومدن،ننه آقا از حال بابا پرسيد مامان با آه سردي گفت حال اون از همه ما بهتره.من رو به آمنه گفتم بابا اون كاغذو داد؟ آمنه گفت كدوم كاغذ؟ گفتم هموني كه عمو شب خواستگاري گفت بايد بابا بده تا بتوني عروسي كني بري.ننه آقا پوزخندي زد،آمنه گفت ها چته جاي تورو تنگ كردم پشت در گوشك ميكني(گوش واي ميسي)،دست به كمر نصف شب قر ميدي،نذاشتي ما از راه برسيم يه ليوان آب دستمون نداده ميپرسي كاغذ چيشد؟گفتم حميد اگر اين اخلاقتو ببينه فسخ ميكنه كه همه زدن زير خنده آمنه سرخ شده بود.مامان ادامه داد آره سري بعدي كه رفتيم رضايت نامه رو ميگيريم آقااا امر كردن حميد بره زندان تا باهاش حرف بزنه خجالتم نميكشه،نميگه ما آبرو داريم زبون دخترمو كوتاه نكنم جلو يارون شوهر.رو كرد به ننه گفت اَي ببيني همچي سرخ و سفيد شده بود لپ،برو رو،سرشو تكون ميدادو تعريف ميكرد.ننه گفت ماشالا به چشمت اومده صغير داره پاشم يه اسفند بذارم.مامان هم پاشو دراز كرد گفت اگر ميفهميدم كدوم شير پاك خورده اي ميگفته چاقو دست خودشو نميبره اينم ننه من...حميد از دانشگاه كه ميومد اول به ما سر ميزد بعد ميرفت روستاي خودشون.يه روز صبح بيدار شدم ديدم حميد اومده مامانو آمنه داشتن آماده ميشدن برن شهر ملاقات بابا هرچي اصرار كرديم حالا كه حميد ماشين داره مارو هم ببرن مامان قبول نكرد.رفتن و شب برگشتن همگي خوشحال بودن،بابا صحبت كرده بود و وكيلش براش مرخصي ساعتي ميگرفت كه بياد عقد آمنه فقط چون وقت كم بود بايد براي عقد ميرفتيم شهر.خوشحالي ما چندين برابر شد.منتظر خبر بابا بوديم همه چيز آماده بود روز عقد حمام كرديم لباسايي كه ننه آقا دوخته بود پوشيديمو با خانواده حميد و عمو اينا راهي شهر شديم دل تو دلمون نبود بابا رو بعد از شش سال ميبينيم.تو دفتر عقد همه منتظر نشسته بوديم بابا و حميد پايين منتظر بابا بودن ما سه تا هم مرتب پله هارو بالا پايين ميرفتيم.بابا با يه مامور دستبند به دست اومد اون لحظه رو ممكن نيست تو زندگيم فراموش كنم همه سرجا خشكمون زده بود.بابا خيلي پير شده بود،اومد جلو سه تامونو بغل كرد گفت خودتون بگين كدوم فاطمه،زهرا،علي هستين؟ما با بغض گفتيم همه با ديدن بابا گريه كردن مامور هم كه ماهارو ديد دستبندو باز كرد...آمنه از گريه نميتونست بله بگه به هق هق افتاده بود.مراسم تمام شد و بابا بايد از ما جدا ميشد،سالهايي كه نديده بوديمش تصويري ازش نداشتيم اما عجيب اون يكساعت زود گذشت نميتونستيم دل بكنيم.ننه آقا مدام به بابا قوت قلب ميداد كه خيالش از بابت بچه ها راحت باشه،همون حوالي غذايي خورديم خيلي سوت و كور برگشتيم روستا...
اگه دوست دارين سرگذشت زندگي هاي واقعي رو بخونين يه سر به تاپيكام بزنين لطفا براي اينكه تا اخر تيكرم به چيزي كه ميخوام برسم يه صلوات بفرستين😘
از فرداي اونروز مامان تنها ميرفت سركار،حميد گفته بود آمنه ديگه نره،ما هم ميرفتيم مدرسه تمرين هامونو مياورديم خونه برامون مينوشت.به شب چله نزديك ميشديم كه زن عمو و حميد اومدن و قرار عروسي گذاشتن.مامان گفت حرفي ندارم اما نميخوام آمنه بره تو اون روستا خودم زجر كشيدم نميخوام دخترم اذيت بشه.حميدگفت چيزي نمونده درسم تموم بشه نميخوام اينجا بمونم ميريم شهر فقط يه مدت كمي روستا ميمونيم،زن عمو هم گفت بياين خونه ما نادر كه راهش خيلي دوره(دانشجو تهران بود) كم مياد تو اتاق نادر بمونيد.مامان خيالش راحت شد همه برنامه ريزي هارو كرديم.چند روز بعد همگي رفتن شهر جهيزيه خريدن تو حياط پر از وسايلاي آمنه بود.قرار شد آخر هفته بريم كمك كنيم وسايلارو بچينن.رفتيم روستا پياده شديم،آخرين بار عروسي دختر عموم اونجا بوديم رفتيم تو داشتيم كارتن هارو باز ميكرديم كه صداي مامان بزرگ و عمو رو از بيرون شنيديم مامان كه شروع كرد به لرزيدن گفت چرا اين زن دست از سر من برنميداره خدااا كي به اين گفته ما اومديم اينجا ببين فوزيه چطور من بذارم آمنه اينجا بمونه...يهوو مامان بزرگ اومد بالا عمو هم پشت سرش.يه نگاهي سر سري به وسايلا انداخت گفت اسد،اسد كجايي ببيني بريدنو دوختن رو به زن عمو گفت ديدم دايه مهربون تر از مادر شده بودي اونسري نگو جيك تو جيك بودين.زن عمو هم كه زبونشو ميدونست گفت شما كه اونروز بيهوش بودي چه خوب يادته خانوم جون.صلوات بفرستين هر چي بوده تموم شده خونه نو عروسه شگون نداره با جرو بحث جهاز بچينيم.كه مامان بزرگ چون ضايع شده بودرو به مامان گفت بي خبر دختر شوهر ميدي خودتم شوهر كن يكباركي (دستاشو به هم كشيد)،اسد رفت اونجا كه عرب ني انداخت.مامان هم گفت راتو بكش برو حوصله كل كل كردن با تورو ندارم.كه مامان بزرگ هولش داد مامان خورد زمين.عمو و زن عمو اومدن كمك كنن بلند بشه كه با پا زد تو شكم مامان با پا هم ميزد تو كارتن وسايل آمنه كه مامان يقشو گرفت از پله ها كشيدش پايين رو فرش ميكشيدش و جيغ ميزد برد تو حياط انداخت وسط حياط بنزين برداشت ميخواست بريزه روش يكمم ريخت رو خودش كه همسايه ها جمع شدن جداشون كردن نذاشتن مامان خودشو و مامان بزرگو آتيش بزنه.آمنه كه وحشت زده بود با التماس و گريه به حميد گفت نميام اينجا زندگي كنم يا طلاقم بده يا فكري كن.به ناچار جهازو بار زديم و برگشتيم.براي ننه آقا كه تعريف كرديم گفت حميد آجر بريز گوشه حياط يه اتاق براي خودتو زنت بساز دو صباح ديگه هم برو شهر...پيشنهاد خوبي بود يكماهي طول كشيد خونه آماده شد چون پولشون خرج كرده بودن آمنه بدون جشن عروسي رفت خونه بخت....
اگه دوست دارين سرگذشت زندگي هاي واقعي رو بخونين يه سر به تاپيكام بزنين لطفا براي اينكه تا اخر تيكرم به چيزي كه ميخوام برسم يه صلوات بفرستين😘