4
كه مامان سرشو ميكوبيد به شونه آمنه و گريه ميكرد،تو گريه هاش ميگفت،گفتم اقبال من اين زندگي نيست،بيام شهر،خونه بخرم،بريزو بپاش كنم،خوشي به من نيومده.دشمن شاد شدم اي خداااا.آمنه هم سعي در آروم كردن مامان داشت ما كه نميدونستيم جريان چيه از شكوندن ليوان هم حساب دستمون اومده بود كه حرفي نزنيم.بي تابي هاي مامان تمومي نداشت آمنه مامانو برد تو،همه دورش جمع شديم.چشممون به دهن مامان بود.علي رفت تو بغل مامان گفت چيشده چرا بابايي نيومد.مامان كه اصلا حال نداشت چشماشو بست با اشاره آمنه از اتاق رفتيم بيرون.آمنه ناهاري داد خورديم و خوابيديم كه با صداي در بيدار شديم فك كرديم باباس حمله كرديم سمت در،درو كه بازكرديم ديديم اعظم خانم و دوتا دختراش هستن اونا هم حالشون بهتر از مامان نبود.هميشه وقتي مارو ميديدن بغلمون ميكرد ميبوسيدن اما فقط اومدن تو مامان كه با صداي در خودشو كشونده بود تو پنجره با ديدن اعظم خانم اينا با گريه اومد به استقبالشون همه گريه ميكردن نشستن رو تخت چوبي توي حياط.تمام حواسم بود كه چيزي دستگيرم بشه.مامان گريه ميكرد ميزد به زانوش ميگفت:اعظم خانم جون خودت ميدوني من روز خوش از دست يارون شوهر نداشتم،زمين و خونمونو ول كرديم اومديم اينجا براي آينده بچه هام.ديدي چي به سرم اومد دشمن شاد شدم.اين بچه هاي قدو نيم قدو چه كنم؟اعظم خانم هم گريه ميكردو ميگفت چي بگم مادر،من همش پختم و شستم تا بچه هام آبرو دار زندگي كنن اين مصيبت از كجا رو سرمون آوار شد نميدونم.نون حلال دادم بخورن تا از خدا بترسن.كامران اين چه كاري بود كردي...اونشب تا دير وقت بودن.فردا صبح هم به اتفاق اعظم خانم و دختر بزرگش كه سواد داشت رفتن دنبال باباو عمو كامران.تمام خونه رو ماتم گرفته بود.وقتي مامان اينا اومدن فهميدم كه باباو عمو كامران تو كار قاچاق مواد مخدر بودن،واسه همين اينقد زود وضعمون خوب شد،خونه خريديم،طلا و لباس و غذاهاي خوب...اونروز شناسايي ميشن و دستگير ميشن.سيمين و مامان مدام ميرفتن و ميومدن و هر بار من ميديدم مامانم شكسته تر ميشه.كمتر حرف ميزد شبا تا صبح گريه ميكرد سر نماز از خدا مرگشو ميخواست.بي اعصاب بود همش كتكمون ميزد به بابا خيلي بدو بيراه ميگفت.هنوز اهالي روستا كسي نفهميده بود چه اتفاقي براي بابا افتاده.تقريبا دو هفته از بازداشت بابا گذشته بود كه در زدن علي اومد صدا كرد مامان رفت دم در،با يه نامه برگشت تلفنو برداشت زنگ زد به سيمين متن نامه رو داد به آمنه تا بخونه براش.اونجا بود كه فهميدم خونه ما مصادره شده، مامان بيهوش شد تنها و بي كس نميدونستيم چيكار كنيم هيچكسو نداشتيم