ذهن بعضی وقتا اینقدر بی منطق میشه که واقعا جای تعجب داره
مادر شوهر من وقتی میومد خونه مون بنده خدا کل خونه رو گردگیری میکرد حتی کشوی لباس هامونو مرتب میکرد به من میگفت تو شاغلی نمیتونی، منم حسابی بدم میومد و میگفتم این منظورش اینه که من کثیفم و چرا میاد تمیز میکنه ، بعد از یه مدت متوجه شد من بدم میاد ، دیگه تمیز نکرد و به هیچی کار نداشت ، یه روز با خودم گفتم چقدر بی ملاحظه ست میاد خونه مون هیچ کاری نمیکنه ، اون لحظه عذاب وجدان گرفتم و به خودم اومدم