جمعه عقد کردیم با کلی آرزو حسرت به دلم موند که ی بار منو ببره بیرون نامزد بازی کنیم بهش میگم تورو خدا بیا از دانشگاه دنبالم میگه خودت بیا دیگه میگم من آرزوم بود نامزد کنم نامزدمم مثل بقیه بیاد دنبالم میگه مگه من رانندتم که کارمو ول کنم اینهمه راهو بیام الان از دانشگاه با گریه پیاده اومدم خونه اعصابمم داغونه دارم به همه میپرم شما بگید من بااین بشر چیکار کنم