2789

دخترا من از پف پلک بالا و  پف و گودی زیر چشمم واقعا کلافه شده بودم 😭 پیش دکتر کیوان رضایی عمل پلک بالا و پایین انجام دادم 😊

پلک پایینم بدون بخیه بیرونی بود و الان خیلی جوون‌تر و شاداب‌تر شدم 😍

جای بخیه پلک بالا هم اصلا تو چشم نیست.

هرکی میبینتم میگه چقدر سرحال و جوون شدی ❤️😍

اگر خواستین من دکترمو از اینجا پیدا کردم

🤩🤩 من و یک پاییز و یک مهر در جاده ای پر پیچ و خم از برگ های نم پاییزی کمی مه و کمی بوی آتش چ ...

پائیز باشد🍂
و نم نم باران️
چـای داغ  🍂
و بوی هیزم سوخته
گاهی
از همه دنیا🍂
یه فنجون چاکلت داغ میخواهی
و یه دلِ خوش�و در کنارت بودن


گاهی فقط یک حاشیه ی امن و آرام می خواهی ؛
به دور از تمامِ دوست داشتن ها
به دور از تمامِ دلتنگی ها
به دور از تمامِ خواستن ها ، نخواستن ها ...
تو باشی و یک فنجان قهوه ی داغ ، چند تکه شکلاتِ تلخ و یک موسیقیِ ملایم ،
چشمانت را ببندی ، لم بدهی وسطِ یک بیخیالیِ مطلق و تا چشم کار می کند ؛ عینِ خیالت نباشد !

پائیز باشد🍂 و نم نم باران️ چـای داغ  🍂 و بوی هیزم سوخته گاهی از همه دنیا🍂 یه فنجون چاکلت داغ ...

❤️❤️

چه سخت هم پاییز باشد؛
هم ابر باشد ،
هم باران باشد !
هم خیابان خیس …
امـــــا نه تـــــو باشی
نه دستی برای فشردن باشد
نه پایی برای قدم زدن باشد
و نه نگاهـــی برای زل زدن … !

❤️❤️❤️

همیشه در یادم خواهی ماند 🖤
پائیز باشد🍂 و نم نم باران️ چـای داغ  🍂 و بوی هیزم سوخته گاهی از همه دنیا🍂 یه فنجون چاکلت داغ ...

به یاد رسم دلتنگی به یاد لحظه هایم باش
در این پاییز تنهایی تو تنها آشنایم باش ❤️

همیشه در یادم خواهی ماند 🖤
❤️❤️ چه سخت هم پاییز باشد؛ هم ابر باشد ، هم باران باشد ! هم خیابان خیس … امـــــا نه تـــــو باشی ن ...

دارم کم میارممممم


لعنتی اند این خیابان ها ؛ وقتی که غروب پاییز باشد ، از خانه بیرون بزنی و زمان ؛ رأسِ دلتنگی ات بایستد ، دست توی جیبت ببری ، آسمان و ابرها و حال و هوای عاشقانه ی خیابان را ببینی و آه بکشی که چرا آنی که باید ، نیست ؟!
چرا نیست همان کسی که دوست داشتی با او تمام این مسیرِ جانانه را قدم بزنی ، دستانش را بگیری ، با او بخندی و از حالِ خوبِ گنجشک ها و پرستوهای جا مانده از کوچ بگویی ؟ چرا نیست همانی که لابه لای حرف زدن ، عاشقانه نگاهت کند و کنارش احساس امنیت کنی ؟
چه اندازه فقیرند این خیابان ها ، این شهر و این پاییز ، وقتی دلت هوای کسی را کرده ،
کسی که باید باشد ، اما نیست !
چه اندازه فقیر است این پاییز ، بدونِ تو ...
کاش بودی ؛
نگرانم اشتیاقی برای پاییزهای بعدی نداشته باشم !
برای باد و باران و برگ های خشک و نارنجی ،
برای آبان ...
تو نیستی و من نگرانم برای پاییزهای بعد از تو ...

به یاد رسم دلتنگی به یاد لحظه هایم باش در این پاییز تنهایی تو تنها آشنایم باش ❤️

در هوای شورانگیز پاییز ؛ می شود مُرد برای تویی که گاهی دست هایت را توی جیبت می کنی و زیر باران و روی برگ های خشک خیابان ، قدم می زنی .
می شود مُرد برای تو ؛ وقتی پشت سنگر کلاه و شال گردنت شبیه فرشته هایی که سردشان شده ، پنهانی و هرم نفس های داغ و معجزه خیزت را به بی هواییِ خیابان های سرد و مه گرفته می بخشی .
برایت می شود مرد ؛ وقتی که گونه هایت از سرمای پاییز ، گلگون شده ، سرت را پایین انداخته ای و همینطور بیخیال و دلبرانه از کنار جدول های خیابان عبور می کنی .
خدا تو را در دوست داشتنی ترین حالتِ ممکن آفریده ،
و پاییز و من را برای دیوانگی ...
باید در دلِ خیابان های پاییز ، تو را دید ، بوسید ، عاشقت شد و برایت مرد ،
همین !

دارم کم میارممممم لعنتی اند این خیابان ها ؛ وقتی که غروب پاییز باشد ، از خانه بیرون بزنی و زمان ...

غم انگیز است پاییز و غم انگیز تر
وقتی تو باشی و من برگ ها رابا خیالت تنها قدم بزنم …

همیشه در یادم خواهی ماند 🖤
به به چ زیبا گفتی 😍😍 من تسلیم 😂✋🏻

قوی باش 

و تا آخرش تسلیم نشو مثل یک کوه استوار باش و مطمئن باش شما پیروز خواهی شد 


می گویند پاییز ، سرد است و می گویم ؛ آخ که بغل می چسبد !
آخ که می چسبد کسی گونه های سرد آدم را ببوسد و دست های سرد آدم را بگیرد و ساعت های زیادی با آدم حرف بزند و برایش از همه چیز بگوید ، از ابرهای با احتمال بارش خاطرات گرفته تا نارنگی هایی که مثل قدیم ها بوی خوشبختی نمی دهند !
می چسبد که پنجره را باز بگذاری و در سرمای اتاق بنشینی و خودت را در امنیت گرم پتو بپیچانی و نوشیدنی داغت را بنوشی ،
می چسبد که سر انگشتان و بینیِ سردت را لمس کنی و ژست کودکانه به خودت بگیری ، کلاه و شال و بارانی ات را بپوشی ، از خانه بزنی بیرون و آرزو کنی ای کاش باران ببارد که ترکیب باران و پاییز و برگ های خشک ، عجب معرکه ای می شود !
پاییز که قاطعانه در خیابان اُتراق کرد ، تازه آغاز عاشقی ست ...
می چسبد کسی را دوست داشته باشی و کسی دوستت داشته باشد ، می چسبد دست هایت را توی جیبت ببری و همینطور که حجم نفس های داغ خودت را روی تن سرد خیابان حس می کنی ، در فکر و خیال ، غوطه ور شوی و نفس های عمیق تری بکشی ...
پاییز که باشد ؛ بغل می چسبد ، بوسه می چسبد ، چای می چسبد ،
حتی خیال می چسبد ! مثلا در میان خلوت گذرگاه ها قدم بزنی و خیال کنی پشت درخت های مه گرفته ، قلعه ی اسرارآمیزی ست که انتظار ورودِ تو را می کشد ، پشت ابرها اژدهای پیر و درمانده ای با تو حرف دارد و پشت کوه ها دهکده ی پری های کوچکی ست که به جز عاشقی و دوست داشتن ؛ کارِ دیگری بلد نیستند ،
می چسبد دیوانه باشی و خیالبافی کنی ،
اصلا پاییز را برای دیوانگی ساختند !

غم انگیز است پاییز و غم انگیز تر وقتی تو باشی و من برگ ها رابا خیالت تنها قدم بزنم …

روزهای پاییزی ، دلم تو را می خواهد .
می خواهم «تو» کنارم باشی !
برایت چای بریزم و با تو به اندازه ی تمامِ روزهای نبودنت حرف بزنم .
عصرها باهم به یک جای دنج برویم ، جایی که به جز من و تو هیچکس آنجا نباشد ، که هیچکس آنجا را بلد نباشد !
زیر سایه ی درختی بنشینیم ... تو برایم از خوشبختی و آرزوهای زیبایی بگویی که کنار تو برآورده خواهند شد و من شاد و امیدوار به آسمان آبیِ بالای سرمان نگاه کنم ،
تو دست لای موهایم بکشی و من آرام آرام روی حصارِ امنِ شانه هایت بخوابم .
روزهای پاییزی ، دلم یک تویِ عاشق و بی مشغله می خواهد که آنقدر کنارش حالِ دلم خوب باشد که دیگر نه چای بخواهم ، نه قهوه ، نه ...
کمی برایم از روزهایِ خوب بگو
از روزهای آفتابی و خوبی ؛
که قرار است «تو» کنارم باشی
که قرار است کنارِ تو ؛
جهانِ من پر از اتفاقاتِ خوب باشد !

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز