سه ماهه نامزد کردم نامزدم خیلی نسبت بم سرد بوده تو این مدت ینی حتی یه دوستت دارمم بهم نمیگفته. گله میکردم میگف استرس بعد از ازدواج گرفته از مسئولیت پذیریش و این چیزا چون خیلی هم خونواده استرسی هستن باور میکردم
اما دیشب که خیلی اصرار کردم گف قبلا با یکی بوده که خیلی هم همو میخواستن چهارسال باهم بودن اما بخاطر ی لجبازی ساده از هم جدا شدن. میگف حالا هردومون به این حال و روز افتادیم میگف بعد از چند سال که از ائن ماجرا میگذره هنوز نتونسته فراموشش کنه. بهم میگف من هنوز نتونستم تورو دوست داشت باشم و هیچ احساسی بهت ندارم.من خیلیییی دوسش داشتم اما از دیشب نسبت بهش به یه حسی رسیدم. میگف ازدواج کردم که شاید حالم بهتر شه اما نشد و فقط تو این وسط داری میسوزی. از دیشب دارم از گریه از این زندگی و اینده نامعلومم کور میشم و متاسفانه نمیتونمم راجب این موضوع با کسی درد و دل کنم
میشه کمکم کنید؟ بنظرتون کاریش نداشته باشم تا خودش خوب شه یا اینقد بهش محبت کنم تا اونو فراموش کنه و به من علاقه مند شه؟ ینی ممکنه بتونه اونو فاموش کنه و کمکم عاشق من شه؟ هرچند که این کار واسه خودمم خیلی کار سختیه چون خودمم تقریبا ادم درونگراییم و خیلی سخته برام بروز احساساتم.
دارم دیونه میشم خیلی سخته برام دیگه حتی باهاش حرف زدن همش فک میکنم نکنه هر لحظه اون بیاد تو ذهنشو منو با اون مقایسه کنه فک میکنم نکنه حتی موقع رابطه هم اونو تو ذهنش تصور کنه این فکرا روانیم میکنه