شب مامان و بابا و داداش و ابجی بزرگه حاضر شدن رفتن خواستگاری و جواب مثبتو گرفتن و برگشتن خونه
اسم داداش آرمان بود
آرمان اونشب از خوشحالی تا صبح بیدار بود و یه ریز حرف میزد. نمیذاشت من بدبخت بخوابم
واسش اروزی خوشبختی کردم و سعی کردم خوابم ببره
چند روزی گذشت
امروز روز عقد آرمان و سنا خانوم بود
من هنوز زن داداشو ندیده بودم
عقد قرار بود خونه ما برگزار بشه اخه خونه زن داداش اینا اپارتمانی بود و کوچیک
آرمان چون پسر اول خانواده بود بابا گفت یه جشن بزرک میگیریم و همه رو دعوت. میکنیم
چون تابستون بود و هوا گرم قرار شد. شب جشن بگیریم
خلاصه شب شد و مهمونا اومدن
دم در ایستاده بودم و ب مهمونا خوش آمد میگفتم ک یهو چشمم افتاد ب یه دختر۱۵-۱۴ساله معصوم
از ماشین پیدا شد
راننده ماشین یه مرد مسن بود. فک کنم پدربزرگش بود
یه لباس طلایی پوشید بود روی اونم مانتو مشکی تنش بود
ب قیافش نگاه کردم تا دقیق براندازش کنم
پوستش گندمی بود چشمای درشتی داشت لب و دماغ کوچیک
قیافش معمولی بود ولی خیلی معصوم و دوس داشتنی
معلوم بود ک خجالتیه ب دم در ک رسید یه سلام ارومی کرد رفت داخل