2789
عنوان

عروس بهشتی

2428 بازدید | 104 پست

داستان بر اساس واقعیته

لطفا ب نویسنده توهین نکنین

چون موضوعو کامل برام باز نکرده. بعضی جاها فانتزی ذهن نویسندس

قطره چکونی نمیذارم 

در اخر نظراتتونو. میخونم

هر ایرادی داشت بگین


دِل نَزد تو اَست  اَگَر چِه دوری زِ بَرَم...♥️💙

استارتر با اجازه خیلی نیازمه دوست دارم هر کی مثل من ببیندش و بیاد حتی خودت💖


https://www.ninisite.com/discussion/topic/3291998/از-چه-دعاهایی-حاجت-گرفتی-معجزه-زندگیتون-چی-بوده?postId=106082972

خدا من خواسته هام و ارزوهام و رها کردم و به دس
خدایا متاسفم برای تمام لحظاتی که ناامید شدم و تو حاجتم را  دیرتر براورده کردی تا کمی بیشتر در کنارت باشم و اکنون که بی قرار تر از هر لحظه صدایت میکنم تو زودتر اجابت دعایم را نزدیک کن تا از شادی غرق در شکر گزاری تو شوم...واسه حاجت رواییم 💖سه تا توحید 💖بخون لطفا...

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

ماجرا برمیگرده ب  ۶سال قبل زمانی ک من ۲۰ساله بودم

و سحر ۱۴ ساله

من تو خانواده پر جمعیت ب دنیا اومدم و چنتا داداش بزرگتر از خودم دارم

سحر بجز خودش دوتا خواهر دیگه داشت ینی سه تا دختر بودن

من عادت داشتم صبحا تا دیروقت میخوابیدم

صدای داداش و مامانم منو. از خواب بیدار کرد راجب یه چیزی حرف میزدن ک اصن واسم مهم نبود و فقط تلاش میکردم گوشمو بگیرم تا دوباره خوابم ببره ولی اینا حرفاشون تمومی نداشت و همچنان داشتن بحث میکردن

بزور از جام بلند شدم رفتم یه ابی ب صورتم زدم و...

دِل نَزد تو اَست  اَگَر چِه دوری زِ بَرَم...♥️💙

و راهی اشپزخونه شدم تا ببینم مامان و داداش راجب چی دارن حرف میزنن

مامانم صبحونمو. جلوم گذاشت صبحونه ک چه عرض کنم وقت ناهار بود ولی من باید صبحونمو میخوردم

بعدش دوباره ب حرفاش ادامه داد. ب داداشم گفت من دختر اقای حسینی رو برات در نظر گرفتم خیلی دختر خوبیه خانوادشم میشناسیم اخه جرا نمیخوایش؟؟

داداشم گفت مامان من انتخابمو کردم یا سنا یا هیچکی من فقط سنا رو میخوام

منم ک تازه شستم خبردار شده بود زدم رو میزو باخودم میخوندم بادا بادا. مبارک بادا ایشاالله مبارک بادا

داداش خندید. و گفت زهرمار اروم. باش گفتم چیه یه عروسی افتادیم دیگه بذار بخونم دوباره ادامه دادم ب. خوندن ک. ایندفه مامانم گوشمو گرفت گفت پاشو برو بیرون. تا نزدمت

من همیشه موجود رو مخی بودم تو خونه😃

صبحونمو ک خوردم اومدم بیرون حاضر شدم برم بیرون یه گشتی بزنم راستی اسم من آرشِ

دیکه نمیدونم مامان و داداش بحثشون ب نتیجه رسید یا ن

تااااا ۱۱ روز بعد اون ماجرا مامان ب داداش گفت زنگ زدم هماهنگ کردم. شب بریم خونشون ولی ای کاش ب حرف من گوش میدادی داداشم پرید و لپ مامانو بوسید. گفت یه دونه ای بخدا

مامانم از شادی داداش شاد شد و لبخند زد و گفت الهی همیشه بخندی مادر

دِل نَزد تو اَست  اَگَر چِه دوری زِ بَرَم...♥️💙

شب مامان و بابا و داداش و ابجی بزرگه حاضر شدن رفتن خواستگاری و جواب مثبتو گرفتن و برگشتن خونه

اسم داداش آرمان بود

آرمان اونشب از خوشحالی تا صبح بیدار بود و یه ریز حرف میزد. نمیذاشت من بدبخت بخوابم

واسش اروزی خوشبختی کردم و سعی کردم خوابم ببره

چند روزی گذشت

امروز روز عقد آرمان و سنا خانوم بود

من هنوز زن داداشو ندیده بودم

عقد قرار بود خونه ما برگزار بشه اخه خونه زن داداش اینا اپارتمانی بود و کوچیک

آرمان چون پسر اول خانواده بود بابا گفت یه جشن بزرک میگیریم و همه رو دعوت. میکنیم

چون تابستون بود و هوا گرم قرار شد. شب جشن بگیریم

خلاصه شب شد و مهمونا اومدن

دم در ایستاده بودم و ب مهمونا خوش آمد میگفتم ک یهو چشمم افتاد ب یه دختر۱۵-۱۴ساله معصوم

از ماشین پیدا شد

راننده ماشین یه مرد مسن بود. فک کنم پدربزرگش بود

یه لباس طلایی پوشید بود روی اونم مانتو مشکی تنش بود

ب قیافش نگاه کردم تا دقیق براندازش کنم

پوستش گندمی بود چشمای درشتی داشت لب و دماغ کوچیک

قیافش معمولی بود ولی خیلی معصوم و دوس داشتنی

معلوم بود ک خجالتیه  ب دم در ک رسید یه سلام ارومی کرد رفت داخل

دِل نَزد تو اَست  اَگَر چِه دوری زِ بَرَم...♥️💙

جشن عقدکنون هم تموم شد

و اخرشب من زن داداشمو دیدم بنظر من اصن داداش نباید. اینو. میگرفت اخه حس میکرد. از دماغ فیل افتاده جواب سلاممونم بزور میداد

ولی خب حتما داداش یه خوبیایی ازش دیده ک عاشقش شده

بهشون تبریک گفتم و. رفتم کمک بقیه تا وسایلارو جمع کنیم

دِل نَزد تو اَست  اَگَر چِه دوری زِ بَرَم...♥️💙

چند روز گذشت اون دختر معصوم ذهن منو مشغول خودش کرده. بود

نمیگم مثل تو فیلما در یک نگاه عاشق شدم ن اینطور نیس من فقط ب قیافه معصومش فکر میکردم ب اون خجالتی بودنش ک اروم سلام گفت

فقط بهش فک میکردم و کنجکاو بودم بیشتر شخصیتشو. بشناسم ولی من اصن نمیدونستم کیه چکارس

بابا مامانش کین

فقط تنها چیزی  ک میدونستم این بود ک ب زن داداشم ربط داشت اخه با مهمونای اونا اومدن خونمون. حتما دوست و اشناهای اونا میشه

چند ماه گذشت

زن داداشم میومد خونمون و میرفت ولی همچنان مغرور و. بداخلاق بود

دِل نَزد تو اَست  اَگَر چِه دوری زِ بَرَم...♥️💙

دوس داشتم ازش بپرسم اون. دختر لباس طلایی شب عقدتون کی بود. ولی از بس بداخلاق بود اصن من باهاش حرف نمیزدم فقط در حد سلام و خداحافظ

یه شب ارمان زنگ زد گفت خودش یه جایی دستش بنده و نمیتونه بره دنبال سنا گفت سنا با خواهراش رفته خرید و من برم دنبالشون. برسونمشون خونه

منم هر چند. ازش خوشم نمیومد ولی بخاطر داداشم قبول کردم رفتم دم پاساژ ایستادم تا بیان

از دور یه قیافه اشنارو میدیدم تمام وجودم چشم شده بود تا اون قیافه اشنا بیاد جلوتر و دقیق تر ببینمش

اومد جلو جلو جلو جلو. و. نزدیک شد

اررررره خودش بود

خدای من  اون دختر لباس طلایی بود. ک با زن داداش میومد سوار ماشین بشه

سوار ک شدن نمیدونم جرا دستپاچه شدم جواب سلامو. با تته پته دادم

انگار لکنت گرفته بودم😅

عرق کرده بودم

ولی بعدش ب خودم اومدم گفتم خجالت بکش خرس گنده واسه یه دختر دبیرستانی انقد دستپاچه شدی

دختر لباس طلایی ک تا اینجا اسمشو نمیدونستم سنارو صدا زد. گفت ابجی گوشیتو یه لحظه میدی

حالا فهمیده بودم خواهر زن داداشه چه خوب پس یه رازو کشف کردم

از تواینه یه لحظه نگاش کردم ک خجالت کشید سرشو انداخت پایین

منم فهمیدم کارم زشته دیگه نگاش نکردم

خیلی دوس داشتم اسمشو بدونم

تو ذهنم اسمشو گذاشته بودم دختر لباس طلایی ولی باید. اسم واقعیشو کشف میکردم

دِل نَزد تو اَست  اَگَر چِه دوری زِ بَرَم...♥️💙

زن داداش تو راه باهاش حرف میزد ولی اسمشو صدا. نمیزد ک من بدونم اسمش چیه

نزدیک خونشون. ک شدیم زن داداش گفت سحر تو وسایلارو بردار برو. خونه من میرم خونه ارمان اینا

اخیش اسمشو هم تونستم کشف کنم چه اسم قشنگی داشت مثل خودش قشنگ بود. اسمش

جندبار تو ذهنم اسمشو تکرار کردم

سحر با خجالت و صدای اروم همیشگیش ازم تشکر کرد و رفت

دِل نَزد تو اَست  اَگَر چِه دوری زِ بَرَم...♥️💙

تا حالا تونسته بودم دوتا رازو کشف کنم😅

چه کار بزرگی هم کرده. بودم😑

یکی دو ماه گذشته بود ک مامان منو فرستاد. خرید گفت امشب خانواده زن داداش میان خونمون واسه شام

نمیدونم چرا منی ک از خرید و مهمونی بدم میومد با خوشحالی و با جون و دل رفتم خرید شاید بخاطر این بود. ک سحر قرار بود بیاد. خونمون یه لحظه با خودم گفتم اگه نیاد. چی؟؟ بعدش گفتم خب نیاد. ب تو چه تو چرا ناراحتی؟؟

سعی کردم خودمو. بزنم ب بیخیالی

خریدارو کردم برگشتم خونه

شب شده بود مامان و ابجی شام قورمه سبزی پخته بودن و بوش همه جای خونه رو. گرفته بود

من حاضر شده بودم و بیشتر. از روزای قبل ب خودم رسیدم

یه شلوار جین سورمه ای پوشیدم با یه پیرهن چارخونه سفید و ابی

ساعت مچیمو بستم ب دست موهامو شونه کردم و. تقریبا با عطرم دوش گرفتم😃

بیصبرانه منتظر بودم سحر بیاد

بی دلیل استرس گرفته بودم

زنگو زدن سعی میکردم از تو ایفون ببینم سحر باهاشون. هس یا ن

چقد واسم مهم شده بود این دختر

دِل نَزد تو اَست  اَگَر چِه دوری زِ بَرَم...♥️💙

اره بود اومده بود. باهاشون

وارد پذیرایی ک شدن با یه لبخند. مهربون سلام احوالپرسی کرد و رفت نشست

اوه چه خوشتیپم شده

خااانوووم

بر عکس اون ابجیش ک جلفه سحر خیلی خانومه

یه مانتوی شکلاتی تنش بود. با شال و. شلوار مشکی ک خیلیم بهش میومد

وقت شام ک شد رفتن بشقابارو بیارن بچینن رو. میز منم رفتم مثلا تو اشپزخونه اب بخورم ولی هدفم فقط دید. زدن. سحر بود

چشم چرون. نیستما ولی این دختر نظر منو ب خودش جلب کرده بود

بشقابارو. برداشته بود. میخواست از اشپزخونه بیاد. بیرون یه لحظه از کنارم رد شد بوی عطرش خورد ب بینیم

یه عطر ملایم با بوی شرین عطرشم مثل خودش شیرین بود

سر. شام همش حواسم بهش بود اروم اروم غذا میخورد. و لقمه های کوچیک میگرفت

اشتهاشم کم بود اینو امشب فهمیده بودم😃

دِل نَزد تو اَست  اَگَر چِه دوری زِ بَرَم...♥️💙
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز