2777
2789

اقا من 16 سالمه و یک سال میشه که عقد کردم شوهرمو نمیشناختم  ولی خب اومدن خواستگاری منم بخاطر طرز حرف زدنش و اینکه باعقل و شعور بود قبول کردم  روز عقدم داشتیم سرویس میدیدم که یهو عموم اومد تا نزاره برم محضر و بعد دعوا شد خلاصه من با کل خانواده پدری قهر کردم و بدون حضور هیچکدوم عقد کردم....هفته ی اول برای شوهرم و مادر شوهرم و شوهرش دوتا پتو دونفره وو برای بقیه پتوی یکنفره بردم(برای مادربزرگ همسرمم که در قید حیاته بردم ) ....سر مراسم عقد بهم یک پلاک 100تومنی کوچیک دادن و اولین باریم که رفتیم خونشون بهم یک سکه پارسیان دادولی من باوجود اینکه پدرم ام اس دارن و حقوق انچنانی ای نداریم یک پلاک و زنجیر نسبتا سنگین خریدیم 

اولین باری که با شوهرم و البته تو عمرم میرفتیم مشهد که جاریم با دختر خالش ردما اومدن و شوهرمن باید حواسش به دوتا زن دیگه میبود و اونا همه جا بامون بودن و بچه ی دخترخاله ی جاریمو باس جم میکرد هرچی گریه میکردم که نمیخوام با اونا باشم میگفت داداشم همه کار برام کرده حالا یک زنشو رد ما فرستاده  بگم نه ؟!!!!و محلم نمیداد

شب  یلدا قرار بود برام یلدایی بیارن هرچی مامانم گفت نیارین من نمیتونم پس بیارم اونا گفتن طوریش نیس  و تموم کارا رو انجام دادن ولی جاریم که  یکخورده زیادی حسوده و البته براش یلدایی نبردن اون روز دعواراه انداخت و شوهرمم رفت اونجا و بهش چیزا گفت خلاصه اولش دعوا بود بعد شب که اومدن خونمون 8 اومدن 9 رفتن که میخوایم بریم خونه ی اون عروسمون (چون براش یلدایی نبرده بودن و هی میگفت  همزمان با تهیه یلدایی من به عنوان اولین یلدای حاملگیش براش میخواستن یلدا بگیرنو  دقیقا مثل من براش خرید کردن )حالا همه شب یلدا مینشستن که بگن و بخندن اینا فقط اومدن تو خونمون چیدنو رفتن ....توی ماه اسفند که باید کمی وسیله میاوردن مادرشوهرم فقط یک کیسه برنج و روغن با دوکیلو مرغ اورد اونم دم در گذاشتو رفت !!!!!

دوهفته به عید بود یکشب شوهرم میخواست بره پیش دوستاش بیابون ومنم چون خونه تنها بودم رفتم خونه ی مادرشوهرم (خواهرشوهر کوچیکم مشکل داره (انگار جادو به خوردش دادن ))

 راستی یک قاب خریده بودم برای پدرشوهرم یکشب رفتم خونشون دیدم روش نوشتن شیرین عوضی !!!!! و خواهرشوهر کوچیکم نوشته بود 

فقط منو دوتا خواهرشوهرام توی ساختمون بودیم و بقیه تو حیاط بودن داشتم با خواهرشوهر بزرگم حرف میزدم یهو اون یکی که مشکل داره گفت انقدر حرف نزنین ...من دیگه حرفی نزدم اما خواهرشوهربزرگم خواست ادامه بدم  من زودی حرفمو تموم کردم و سرمو کردم تو گوشی یهو اومد بالا سرمو گفت : دیگه ادای منو درنیاره .فهمیدی؟دیگه ادای منو در نیار اگه نه میدونم چیکارت کنم 

من یکذره بهم برخورد رفتم تو اشپزخونه ویک لیوان اب خوردم راستیش یکذره بهم برخورده بود و بغض گلومو گرفته بود اخه با لحن بدی گفت و میترسیدمم که یک کاریم بیاره .خواهرشوهر بزرگم که وضع منو دید رفت صدای مامانش زد و اونم که دید وضعیت قرمزه خواست بره بیرون که مامانش ازش پرسید چی گفتی باز ؟گفت من چیزی نگفتم اون.... هی  زر میزنه (فوض ناموسی داد )

بعد  مادرشوهرم عصبانی شدو بهش برگشت و چیزا گفت اونم به طرف من حمله کرد تا بهم بزنه و فوش میدادو میگفت کی هرشب خونه یمادرشوهر میاد ؟؟خواهرشوهرم و مادرشوهرم گرفته بودنش تا نیاد طرفم ولی نعره میزدو تقلا میکرد بعد بهم نزدیک که شد مادرشوهرم شوهرشو خبر کرد اونم اومد بهش زد ولی من جلوشو گرفتم و گریه میکردم  اخر تو یک اتاق کردنشو درشو بستن من که خیلی ترسیده بودم  زنگ زدم بیان دنبالم و لی کسی نبود بعد برادرشوهرم اومد منو برد خونه و من حسابی گریه کردم که این فوشاروبهم داده ....

روز عیدم ما فقط یک پلاک و هفتصد تومن پول دادیم به شوهرم چون چیزی دیگه نداشتیم هرچی به مامانم گفتم ببریم همینارو خونشون گفتش که اینا که ارزش نداره و تو خونمون به شوهرم داد و بازم قصه برام درست شد 

اول شهریور امسال چون تازه ماشین گرفته بودیم همراه خاله شوهرم رفتیم مشهد و شمال جاتون خالی .من  خودم شنبه ظهر فهمیده بودم  برای همین عصر رفتیم خونه یمادرشوهرم بهشون گفتیم و من کوتاه خدافظی کردم روز بعد ظهر که خواستیم ره بیوفتیم از یکدونه خواهر و مادر خودم خدافظی کردم و بهشون گفتم و بازهم رفتیم خونهی مادرشوهرم برای خدافظی اما من تا وارد اتاق شدم خواهرشوهر بزرگم و جاریم بلند زدن زیر خنده خدافظی کردم جواب ندادن  تو سفرم  یکبار زنگم نزدن و حتی سراغمم نگرتن...چرا چون  باید سه چهار روز زودتر خدافظی میکردم یا بجای اینکه با  خالش بریم باخواهرشوهر میرفتیم !!!!!!!!

هنوزم حرف نمیزنه هرموقم به شوهرم میگم که چرا اینجوری میکنه میگه ول کن تو همش دنبال دعوایی

راستی اون پتویی که من برای مادربزرگ همسرم بردمو بهش نداد مادرشوهرم چون خوشش نمیومد ازش گفته به خود شم نمیدهومیخواد بزاره جهاز دخترش !!!!!!

تعداد رای : 5
نظرسنجی
1
4
80%
2
1
20%

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

خوب آوردن كه

برو خدا تو شكر كن

مادر شوهر من هيچ كدوم از اينا رو نياورده


ميشه لطفا براي حل مشكل مادرم دعا كنيد؟😔 ، لطفا اگه دعا كرديد بهم بگيد تا براتون حمد و ذكر يونسيه بخونم، خيلي سخته مادرت جلوي چشمات آب بشه و هيچكاري ازت برنياد، خدا رو بابت تمام نعماتي كه به من ارزاني داشته، شكرميكنم، ممنون ميشم در تاپيك چالش ناشناسم شركت كنيد🙂🌹 https://harfeto.timefriend.net/16393378956800

چاره این است که توی سن کم ازدواج نکنیم الان خوبه دوسال دیگه تازه میفهمی چ ه کردی

دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه بامن ، گر از قفس گریزم ، کجا روم کجا مننننننن😔😔😔

چارت ساخته دختر.... 

تو بچه ای اونام از بچگیت هم سواستفاده میکنن هم اهمیت خاصی برات قائل نیستن..خودتم خواستی... 

نمیدونم واقعا عجیب غریبن

یه جایی خوندم که می‌گفت : هیچ وقت یک مادر رو سرزنش نکنید، چون خودش خیلی بهتر از شما این کارو بلده... هر روز یک احساس سنگینی و غم داره که مدام تکرار میکنه :کاش بیشتر بودم، کاش بهتر بودم و کاش مهربون تر بودم.      همیشه آخرش خوبه،اگه بد بود بدون  آخرش نیست      وقتی که تو رفتی و لبت نیست،به قرآن                       لنگ است بساطِ قم و این صنعتِ سوهان                    از روی لب توست که در حاشیه قم/هی شعبه زده حاج حسین و پسرانش 😍😍😍🤪🤪                             چشم هایت عقیق اصل یمن /گونه هاقاچ سیب لبنانی /تو بخندی شکسته خواهد شد /قیمت پسته های کرمانی 

چقدر بيكارن

بعدم چرا واسه خانواده داماد وسيله ميبرين 

برعكسه انگار

خدايا خودت به خواست خودت گذاشتيش تو بدنم به خواست و اراده خودت بزارش توبغلم ❤️😍واسم صلوات بفرستين ممنون .خدايا اين يكي واسم نگه دار بعد اون دوتا خيلي سختي و غم كشيدم خدايا به همه و ني ني سايتها ني ني ك توفكرشن بده ممنونم🥰

خدایی چقد کادو بازی دارین.یعنی چی اسفند باید مواد غذایی بیارن من گشنه مواد اونا هستید.بعدشم همسن های تو دارن کم کم واسه کنکور اماده میشن.اخه چرا تو اوج خامی ازدواج کردی

پروردگارا شکرت که بهترینها را برایم مقدر کردی.پدر و مادری که مثل کوه پشتم هستند همسری که عاشقانه و دلبرانه کنار هم زندگی میکنیم دختری که مثل گل پاک است و برادر و خواهری که عاشقانه همدیگر را دوست داریم...خدایا شکرت که در این دنیای به این قشنگی حسرت هیچ بر دل این بنده ات نگذاشتی❤

مشكلي نديدم تو زندگيت اينا ك مشكل نبود 

فقط مشخص خيلي بچه اي ديگه

فقط ي خواهرشوهرت مشكل داشت بزرگشو بشين زندگيت بكن اي بابا جاي ما بودي چيكار ميكردي خوش ب حالت ك ب اينا ميگي مشكل😕

خدا هست و خدا هست و خدا هست.....🙏🏻💔

یجوری تعریف کردی انگا خانوادتن بدبختین شوهر کردی ک از اون وضع رهایی پیدا کنی


چخبره عجله داشتی شوهر کنی؟؟؟

مامان بابات ک خوبن 

همه بار اول ثبت نام کردن پس انقد نگیدکاربریت یا عضویتت مبارک از نظرم خوشت نیومد مشکل خودته سوال کردی  از قضاوت متنفرم پس ن بکن ن میکنم قبل از هر حرفی یکم فکر کردن بد نیست

فقط موندم این چه فرهنگیه که بچه ۱۶ ساله حق رانندگی نداره اما حق انتخاب همسر داره

خب وقتی توی این فرهنگ ازدواج میکنی ، انتظار داری خانواده طرف با کمالات باشن و عالی برخورد کنن؟ اونا اگه فهم داشتن خواستگاری بچه نمیرفتن

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792