اقا من 16 سالمه و یک سال میشه که عقد کردم شوهرمو نمیشناختم ولی خب اومدن خواستگاری منم بخاطر طرز حرف زدنش و اینکه باعقل و شعور بود قبول کردم روز عقدم داشتیم سرویس میدیدم که یهو عموم اومد تا نزاره برم محضر و بعد دعوا شد خلاصه من با کل خانواده پدری قهر کردم و بدون حضور هیچکدوم عقد کردم....هفته ی اول برای شوهرم و مادر شوهرم و شوهرش دوتا پتو دونفره وو برای بقیه پتوی یکنفره بردم(برای مادربزرگ همسرمم که در قید حیاته بردم ) ....سر مراسم عقد بهم یک پلاک 100تومنی کوچیک دادن و اولین باریم که رفتیم خونشون بهم یک سکه پارسیان دادولی من باوجود اینکه پدرم ام اس دارن و حقوق انچنانی ای نداریم یک پلاک و زنجیر نسبتا سنگین خریدیم
اولین باری که با شوهرم و البته تو عمرم میرفتیم مشهد که جاریم با دختر خالش ردما اومدن و شوهرمن باید حواسش به دوتا زن دیگه میبود و اونا همه جا بامون بودن و بچه ی دخترخاله ی جاریمو باس جم میکرد هرچی گریه میکردم که نمیخوام با اونا باشم میگفت داداشم همه کار برام کرده حالا یک زنشو رد ما فرستاده بگم نه ؟!!!!و محلم نمیداد
شب یلدا قرار بود برام یلدایی بیارن هرچی مامانم گفت نیارین من نمیتونم پس بیارم اونا گفتن طوریش نیس و تموم کارا رو انجام دادن ولی جاریم که یکخورده زیادی حسوده و البته براش یلدایی نبردن اون روز دعواراه انداخت و شوهرمم رفت اونجا و بهش چیزا گفت خلاصه اولش دعوا بود بعد شب که اومدن خونمون 8 اومدن 9 رفتن که میخوایم بریم خونه ی اون عروسمون (چون براش یلدایی نبرده بودن و هی میگفت همزمان با تهیه یلدایی من به عنوان اولین یلدای حاملگیش براش میخواستن یلدا بگیرنو دقیقا مثل من براش خرید کردن )حالا همه شب یلدا مینشستن که بگن و بخندن اینا فقط اومدن تو خونمون چیدنو رفتن ....توی ماه اسفند که باید کمی وسیله میاوردن مادرشوهرم فقط یک کیسه برنج و روغن با دوکیلو مرغ اورد اونم دم در گذاشتو رفت !!!!!
دوهفته به عید بود یکشب شوهرم میخواست بره پیش دوستاش بیابون ومنم چون خونه تنها بودم رفتم خونه ی مادرشوهرم (خواهرشوهر کوچیکم مشکل داره (انگار جادو به خوردش دادن ))
راستی یک قاب خریده بودم برای پدرشوهرم یکشب رفتم خونشون دیدم روش نوشتن شیرین عوضی !!!!! و خواهرشوهر کوچیکم نوشته بود
فقط منو دوتا خواهرشوهرام توی ساختمون بودیم و بقیه تو حیاط بودن داشتم با خواهرشوهر بزرگم حرف میزدم یهو اون یکی که مشکل داره گفت انقدر حرف نزنین ...من دیگه حرفی نزدم اما خواهرشوهربزرگم خواست ادامه بدم من زودی حرفمو تموم کردم و سرمو کردم تو گوشی یهو اومد بالا سرمو گفت : دیگه ادای منو درنیاره .فهمیدی؟دیگه ادای منو در نیار اگه نه میدونم چیکارت کنم
من یکذره بهم برخورد رفتم تو اشپزخونه ویک لیوان اب خوردم راستیش یکذره بهم برخورده بود و بغض گلومو گرفته بود اخه با لحن بدی گفت و میترسیدمم که یک کاریم بیاره .خواهرشوهر بزرگم که وضع منو دید رفت صدای مامانش زد و اونم که دید وضعیت قرمزه خواست بره بیرون که مامانش ازش پرسید چی گفتی باز ؟گفت من چیزی نگفتم اون.... هی زر میزنه (فوض ناموسی داد )
بعد مادرشوهرم عصبانی شدو بهش برگشت و چیزا گفت اونم به طرف من حمله کرد تا بهم بزنه و فوش میدادو میگفت کی هرشب خونه یمادرشوهر میاد ؟؟خواهرشوهرم و مادرشوهرم گرفته بودنش تا نیاد طرفم ولی نعره میزدو تقلا میکرد بعد بهم نزدیک که شد مادرشوهرم شوهرشو خبر کرد اونم اومد بهش زد ولی من جلوشو گرفتم و گریه میکردم اخر تو یک اتاق کردنشو درشو بستن من که خیلی ترسیده بودم زنگ زدم بیان دنبالم و لی کسی نبود بعد برادرشوهرم اومد منو برد خونه و من حسابی گریه کردم که این فوشاروبهم داده ....
روز عیدم ما فقط یک پلاک و هفتصد تومن پول دادیم به شوهرم چون چیزی دیگه نداشتیم هرچی به مامانم گفتم ببریم همینارو خونشون گفتش که اینا که ارزش نداره و تو خونمون به شوهرم داد و بازم قصه برام درست شد
اول شهریور امسال چون تازه ماشین گرفته بودیم همراه خاله شوهرم رفتیم مشهد و شمال جاتون خالی .من خودم شنبه ظهر فهمیده بودم برای همین عصر رفتیم خونه یمادرشوهرم بهشون گفتیم و من کوتاه خدافظی کردم روز بعد ظهر که خواستیم ره بیوفتیم از یکدونه خواهر و مادر خودم خدافظی کردم و بهشون گفتم و بازهم رفتیم خونهی مادرشوهرم برای خدافظی اما من تا وارد اتاق شدم خواهرشوهر بزرگم و جاریم بلند زدن زیر خنده خدافظی کردم جواب ندادن تو سفرم یکبار زنگم نزدن و حتی سراغمم نگرتن...چرا چون باید سه چهار روز زودتر خدافظی میکردم یا بجای اینکه با خالش بریم باخواهرشوهر میرفتیم !!!!!!!!
هنوزم حرف نمیزنه هرموقم به شوهرم میگم که چرا اینجوری میکنه میگه ول کن تو همش دنبال دعوایی
راستی اون پتویی که من برای مادربزرگ همسرم بردمو بهش نداد مادرشوهرم چون خوشش نمیومد ازش گفته به خود شم نمیدهومیخواد بزاره جهاز دخترش !!!!!!