بچه ها من از زمانیگه یادم میاد همیشه تو حو استرس زا یا متشنج ی حرفایی از دهنم دراومده ک بعدا خودم گفتم آخه گفتنش لازم بود چه نیازی بود اینو ب طرف بگی آخه !!!اصلا بد و بیراه و توهین و نمیگما حرفای معمولی ولی بی ربط و ...
انقدر حس بدیه که خدا میدونه یا مثلا اظهارنظر تو یه جمع و بحث کردن با متکلم جمع آخه ب من جه مربوط مرض دارم انگار فوری ام بعدش ک فکر میکنم میگم ب تو چه آخه با طرف ازین بحثا میکنی ...
هیچی ام نمیگم بعضی وقتا میبینم خودشون مرض دارن آدمو به حرف میارن خلاصه خیلی اذیت میشم بعد چند روز چند هفته چند سال حتا!
تو مخمه دیگ هیچ جوره نمیتونم به این احساس غلبه کنم همش فحش میدم ب خودم یا شده بکوبم تو پیشونیم که آخه ب تو چه مریضی نظر میدی حرف میزنی دوست دارم ساکت بمونم حرف نزنم ازم شوال میشه جواب بدم بعد اونجوری بهم میگن چیه تو قیافه ای چته خودتو گرفتی و ازین حرفا دیگ موندم آبجیم هی میگه تو زیادی حساسی یا وسواس فکری داری خودمم میدونما ولی ...
شما بهم راهکار میدین یا اگر حتا ی کمیش طبیعیه بهم بگید دلم قرص شه. ازین حالت متنفرم بیشتر از همه اگر شوهرم بعدش از حرفم یا رفتارم انتقاد کنه انقدر خودخوری میکنم که گاهی تا صبح بیدارم و زجرشو میکشم