امشب که تاپیک مادر شوهر ثمین دیدم
یاد همه بلاهایی که مادرشوهرم سرم آورد افتادم
اصلا بهم ریختم
اخه
حیلی وقت بود برام اهمیت نداشت
دیگه بی حس بودم
مهم نبود برام رفتاراش
تا اینکه یه ماه پیش اومد یه چند روز خونمون ازش پذیرایی کردم
موقع رفتنش هرچی به دهنش اومد بهم گفت
به خانواده توهین کرد به مادرم
سکوت کردم
واقعا شوکه شدم
از اولین روزی که شیرینی خوردم با پسرش وصلت کردم اذیتم کرد
کارایی کرد که به سنگ بگی آب میشی
سر اذون صبح با یه دل شکسته اعصاب داغون میگم
خدا من دیگه واقعا نمیگذرم نمی بخشم
دارم میشم اون آدم بدی که همیشه ازش نفرت داشتم ازش فاصله میگرفتم
پر کینه و زخم.......
همه ی اینا شاهدی باشه واسه قیامتی که میگی
رخ به رخ چشم تو چشمت میگم
بدی ادما منو به اینجا رسوند
دلی که شکوندن دیگه مثل سابق نشد
و من شدم این آدم